|
مصاحبه رباب محب با رباب بخش اول : رقص استعاره شعر کجای زبان ايستاده است؟ کي آغاز مي شود؟ کجا پايان مي يابد؟ - شعر از شاعر شروع مي شود و به شاعرهم ختم مي شود. شاعر چگونه از حالات آدمي ، خطوط صورت، شيار های دست و سايه های دروني فرد : آنچه به چشم مي آيد و نمي آيد مي نويسد؟ - شاعر حالتي را رسم نمي کند، دست در کمر استعاره ها دارد حتا وقتي در آينه مي ايستد ، حالتي را رسم نمي کند . او تنها با خيال لرزش نرمه نوری از روی نقطه هايش پاورچين پاورچين روی وتری راه مي رود که توان ِ اتصال نقطه های مماس خود را هم ندارد، چه رسد به نقطه های از آن ِ ديگران. يعني که شاعر يک هذيان گو ست؟ - همه ما هذيان گو هستيم. خب شاعر هم فقط يک آدم است نه بيشتر! نگاه کن ، اگر زندگي کلاف سردر گمي نبود و مثل مرگ ساده بود، ما آنقدربه تک و پا تک زدن نياز نداشتيم. ما مجبوريم. ما همه مجبوريم جسممان را در هاله های کلاممان که همان هذيان باشد ، بپوشانيم تا نخ نما شدنمان را کسي نبيند. برای همين هم هست که انسان موجود برتر است ، چون هيچ حيواني نمي تواند در هذيان هايش ضرب بگيرد و ديگران را تفريق کند در تُن ِ صدايت خشمي حس مي کنم. از آدمها بدت مي آيد؟ - نه برعکس ، خيلي هم دوستشان دارم. اما فاصله از آدمها را بيشتر از خود آدمها دوست دارم. چرا؟ - چون دروغهايشان مرا مي ترسانند. و چون دورغ را که ازشان بگيرید ديگر حرفي برای گفتن ندارند. و آدم ِ بدون حرف هم که مرده است. و چون آدم در خودمرکزی هايش نفس مي کشد و نيروی گريزاز مرکز را هم باور ندارم . خودت چي؟ آيا تو دروغ نمي گوئي؟ - چرا بيشتر از هر کسي ... و بيشتر از هر کسي به خودم دروغ مي گويم. به خودت؟ - بله به خودم. مثلا وقتي ذلت از سر ورويم مي بارد و با جا به جا کردن رنگها ی اعضای بدنم خودم را گول مي زنم و اسمش را مي گذارم با سيلي صورتم را سرخ نگاه داشتن تصور مي کنم تو دنيا را خيلي سخت مي گيری. من تصور مي کنم آدم ذاتأ موجودی تنوع طلب است وعوض کردن رنگي از رنگ ها اسمش تنوع است، نه با سيلي صورت را سرخ کردن برای ِ نشان دادن. اينطور نيست؟ - خوب است که مي گوئي « تصور مي کنم» . من هم تصور مي کنم که وقتي رنگي از رنگهايم را عوض مي کنم دارم به صورتم سيلي مي زنم. و اين يک حس است و حس مي تواند غلط از آب درآيد و برای همين است که مي گويم ما همه داريم در خواب وُ کنايه قدم مي زنيم و خيال مي کنيم داريم حرف مي بافيم چرا بافتن؟ چرا نمي گوئي : « خيال مي کنيم داريم با هم حرف مي زنيم. » - برای اينکه حرف زدني نيست ، بافتني و ُ سر ِ هم کردني است مثل دروغ. ببين ! ما نمي گوئيم « .دروغ زدن» . مي گوئيم؟ نه! چرا؟ چون حرف و دروغ سايه همند و ُ از يک و همان خميرمايه بگذريم . مي توانم بپرسم از کي شعر نوشتن را شروع کردی؟ - البته که مي تواني! آما آيا فرقي مي کند از کي؟ حالا اگر بگويم از همين حالا يا از ديروز يا ازدوران نطفگي ، يا از نوجواني يا از فردائي که هنوز نساخته ام و ُ نيامده ، فرقي مي کند؟ از من بپرس چي گفته ای تا حالا؟ خوب مي پرسم : چي گفته ای تا حالا؟ - هذيان! برگشتي به حکايت اول. - آدم هميشه به حکايت اول برمي گردد. اصلا مگر به جزء حکايت اول ، حکايت ديگری هم هست؟ دومي درکار نيست. دومي مرگ است که آنهم حکايت نيست. تو دردور و ُ تسلسل خودت تا کجا ها مي خواهي مرا با خودت بکشاني؟ - تا خودت و تا به حکايت اول! حالا اين حکايت اول چي بود که ما به اينجا افتاديم؟ - فراموشي. نه اشتباه مي کني. تا حالا صحبتي از فراموشي در کار نبوده است. - درست به همين دليل. تو و من .. ما چيزی را که همين چند لحظه پيش بافتيم ، فراموش کرده ايم. حکايت اول را . من فکر مي کنم حکايت اول ذات ِ زندگي، خود ِ زندگي است. - زندگي ؟ زندگي هم خانواده هذيان است. خود ِ هذيان است. با استعاره يا بي استعاره . توفيری ندارد. هرچه و هر طور که باشد ، جزهذيان چيزی نيست. آدم بدبيني هستي؟ - خوشبين تر از من زني تا حالا از شکم مادری زائيده نشده است. باور کن ! خوب است چند بار عاشق شده باشم و هر بار با خوشبيني تمام عشق را راه حل مشکلات دانسته باشم و خودم با دست خودم سرم را به سنگ زده باشم و ُ گورم را کنده باشم و ُ ديگری راهش را گرفته باشد و ُ رفته باشد، انگار نه انگار که من عاشق و ُ او معشوق؟ شايد عاشق نبوده ای و خيال مي کردی عاشقي؟ - شايد ؟ نه .. بله حتمن! ما آدمها هميشه در حال ِ خيال کردنيم. چون مشکل ما رابطه های ما نيست. تعريف های ماست که مشکل ما ست! مثلا همين عشق که مثل شعر تعريف نشدني است و ما هي تعريف مي کنيم. عشق مگر بيشتر از « نگاه آدم به نگاه آدمي مي افتد ، قلب شروع به تپيدن مي کند. » ، چيز ِ ديگری است؟ نيست ، وگرنه چرا به محض رسيدن به مقصود ، يعني همان معشوق - همه چيز رنگش عوض مي شود ، انگاراصلا نه نگاهي در کار بوده و ُ نه قلبي . و بي قلب و بي نگاه چه مي کنيم ؟ کلاف سردرگم مي شويم توی دهان ِهمديگر و هي حرف مي بافيم ، که اولش سخت است ، به هم عادت کنيم. نمي کنيم. خيال مي کنيم عادت درمان درد است. درمان ِ درد نيست. عادت خود ِ درد است ، مثل وقتي که خيال مي کني شعری توی ِ سرت شکل گرفته و مي روي به سراغ کاغذ . ميداني دردی بدتر از درد ِعادت به شعر نوشتن نيست ، دنبال رسيدن به شعر ، لابلای ِ شعرهای توی سرت گم مي شوی . اما روی کاغذ؟ ديگر خدا هم نمي داند که سرنوشت شعرت به کجا ها ختم مي شود اما ظاهرأ تو برای درد تعريفي داری؟ - بله . دارم. شاعری و عاشقي. رباب حالت خوب است؟ - بهتر از هر روزی که تصورش را بکني. از من که پنهان نيست ، از تو چه پنهان که من از برکت ِلقمه نا ن معلمي است که رنگ و روی شاعر ِ بي شغل را نگرفته ام و صورتم از رنگ قبض ها ی پرداخته نشده کبود نشده است . به هر حال هنوز نشده است. عصر ِ روز جمعه است و شنبه و يکشنبه را برای همسرداری و مادری کردن و خانه داری کردن وخريد و پخت و پز و شاعری کردن و از اين حرف ها باقي دارم . جمعه، آنطور ها که فرهاد مي گفت ، روز بدی نيست. به هر حال جمعه اروپائي پس وقتت را بيشتر از اين نمي گيرم که خيلي کار داری واز اينکه وقتت را به من دادی سپاسگزارم! - خواهش مي کنم. قابلي نداشت. اما تو را بخدا رباب ، ادای خودت را دربياور بگو: مر 30. مر30 تو را فرانسوی نکرد که « سپاس » ايراني ات بکند ه ...هه... ه .. تا ديدار بعدی خداحافظ و ُ مر 30 رباب. - اگر بعدی در کار باشد و جمعه ای ديگر، خدا حافظ استکهلم بيست وهفتم آوريل دوهزاروهفت |
| خانه | بالا |