اسپندر پرتگاه را از زواياي گوناگون مي ديد                      

يوران مييو بري                        

برگردان : رباب محب                        

اولين بار اسپندر را در سال 1952 در دانشگاه هاروارد ملاقات کردم. چهل و سه ساله بود. از او درباره جنگ داخلي اسپانيا و شخصيت هائي  چون نوردال گريگ که کتاب « رپرتاژ جنگ » را نوشته بود پرسيدم. اسپندر نوردال را هرگز ملاقات نکرده بود ونمي شناخت ، اما در عوض اوقاتش را اغلب با مالرو و همينگوي بسر آورده بود.

چهره زمختي داشت.  بيني اش بزرگ بود و ُ چشمهايش نيمه خمار.  ويرجينيا وولف – که او را قبل از من ملاقات کرده بود – اسمش را گذاشته بود « شاعري با صفا با چشمان روشن مثل يک توکاي بزرگ» . توصيف چشمهاي بزرگ بغ کرده اش را در کتاب « بيو گرافي »  (حدود 627 صفحه) همراه با  شرح  مفصل جزئيات زندگي اش و تأثير همسر دومش  بر او مي خوانيم. زبان  اين کتاب شيوا و صادقانه و آينه روشني ازانگليس 1920 است.

اسپندر روزگارش را وقف فرهنگ و ادبيات کرد. او با شخصيت هاي ادبي چون سردبير مجله «افق» ،  تي اس اليوت ، ويرجينيا وولف ، ويستان اودن ، کريستفر ايس هروود آشنائي داشت و از بسياري از آنها الهام مي گرفت.

اسپندر يهودي الاصل بود و علاوه بر زبان مادريش به زبان آلماني و انگليسي تسلط  داشت. در سنين جواني  ( حوالي شانزده سالگي)  به اصل و نسبش حساسيت خاصي پيدا کرد. خاطرات مدرسه (پاليک اسکول) تلخ بودند.  پيش از آنکه او دوران تحصيل دبيرستاني را به پايان برساند  پدر و مادرش از دنيا چشم فرو بستند. سالها مادر معلول شده ا ش  وقت اعضاي ِ  خانواده  را مي گرفت.  رابطه او با مادر بزرگ پدري اش که عمر دازي داشت ،  بهترين خاطرات کودکي و جواني اوست .  پدرش روزنامه نگارو سياسمدار ليبرالي بود که هرگز در زندگي شغلي اش موفق نشد. استفان نه ساله روزي همراه با پدرش  با تاکسي به ديدار نخست وزير وقت لويد جرج رفت . پدر او را با راننده تاکسي تنها گذاشته وبه تنهائي وارد خانه مشهور دان استريت ده شد. ملاقات پدر با نخست وزير طولاني شده و استفان جوان  نياز به توالت پيدا کرد. ورود به آن خانه ظاهرأ محال مي نمود. پس او شيشه ماشين را پائين کشيده و رفع حاجت کرد. کارش که تمام شد راننده از او پرسيد : " مي دوني من  کي رو ديدم؟  نديدي کي از اينجا رد شد؟ "

استفان لرزان پاسخ مي دهد : " نه. کي؟ " و آنگاه در مي يابدهنگامي  که او مشغول شاشيدن بوده است  نخست وزيراز خانه خارج شده و از جلوي او عبور کرده است. و اين تنها خاطره اي است که اسپندر از رابطه اش با پدر به ياد مي آورد.

 اسپندر در سن هيجده سالگي به دانشگاه قديمي آکسفورد وارد شده اما هرگز نائل به اخذ مدرکي نمي شود. و اين ابدأ اسباب نگراني او را فراهم نياورد زيرا که عالم او با ادبيات و شعر و نقد گره خورده بود. او به جاي پرداختن به امور دانشگاهي اش وقت خود را صرف آشنائي با ادبيات کرد و به زودي با افرادي چون ويستان اودِن که به عقيده او اودِن يک نويسنده آوانگارد بود  ، کريستفر ايستروود و خداي ادبيات اليوت آشنا شد.

اسپندر در سن نوزده سالگي اولين مجموعه شعرش را در آکسفورد به چاپ رساند. آنچه از سالهاي اقامت او در آکسفورد گفته مي شود رابطه او با اودِن و ايستروود که هر دو همجنس گرا بوده اند. و گفته مي شود که او خود بيسکشوئل بوده  است.

اسپندر نه تنها در آثارش شديدأ از کشورش و بورژوازي انگليس اتتقاد مي کند بلکه با ترک انگليس  در سال 1930 و اقامت در آلمان( با همراهي  ايستروود ) نفرتش را از نظام حاکم نشان داد. به نظر ساترلند چيزي که اسپندر را به ترک انگليس واداشت ديدار دِ اچ لارنس و همنجسگرائي او و دوستانش اودِن و ايستروود بود. اسپندر در آلمان به آزادي بيشتري دست يافت ا و با صدها جوان ديگر در سواحل نوديست ها (طرفداران برهنگي) حمام آفتاب مي گرفت، با همنجسگرايان معاشرت مي کرد. اما عليرغم اين زندگي اجتماعي در استان ويمار چندان ساده نبود. فحشاء در اين استان غوغا مي کرد. ا و محل اقامتش را اينگونه توصيف مي کند:" اينجا روسپيان مانند موش در شب بيرون مي آيند" .

اسپندر به مسائل  اجتماعي بسيار علاقمند بود. بسياري از اشعارش شرح زندگي بيکاران و زنداينان است : " کي ازسياهي و ديوار رها  مي شوند / و از هوائي که خفه شان نکند" .

اسپندر از امپرسيونيسم متأثر بود. به موزيک علاقه خاص داشت و درباره  موسيقي کلاسيک آلمان مطالعات  گسترده اي داشت. در  سفر به بن با هومانيست مشهورارنست روبرت کرتييوس – کسي که بسيار بر او تأثير گذاست -  آشنا شد . در اين دوره او مدتي روزگارش را در جزيره روگن بسر برد. آنجا در عين  آرامش ا ز سر و صداي نازيست ها در جنگلهاي اطراف آزرده بود و در شعر ي اين صداها را به خون ِ ريخته شده تشبيه مي کند واينگونه  مي نويسد : " انگار خون مي چکد/ آماده اند . آماده ي ِ تعقيب برهنگان و بي سلاحان " .

  تا قبل از مطالعه تاريخ نازيسم اسپندرِ راديکال هم سوسياليست ها را مي فهميد ، هم نازيست ها را و با هيچيک از آنها مخالفتي نداشت. مطالعات او چهره ديگرنازيسم را بر او نماياند. او علاوه بر مطالعاتش ،  شاهد  خشونت نازيست ها   در خيابان هاي برلين شد و همين نگاه او را به سياست و سياستمداران تغيير داد.

در سال 1936 پس از يکدوره تجربه هاي جنسي با مردان در هامبورگ براي اولين بار با زني ملاقات و ازدواج کرده و توانست نيمه ديگر خود را به آزمون بگذارد. او در نامه اي در باره اين رابطه اينگونه مي نويسد: " به نظرم مردان موجودات جالبتري هستند ، اما سکس با زن آرامش دهنده  و لذت بخش و در عين حال وحشتناک است". عمر اين ازدواج کوتاه بود.  اسپندر در سن بيست و نه سالگي براي دومين بار با ناتاشا ليتوين پيانيست ازدواج کرد.

 اسپندر سال 1936 جنگ اسپانيا و شورش جنرال فرانسکو را نيز تجربه کرد. اسپندر  از خيل ِ نويسندگاني بود که  به ياري جمهوري شتافتند. مأموريت او جلب  کمونيست ها ي انگليسي  به دولت بود. شاعران و نويسندگان به عنوان فدائيان وارد معرکه شدند. با اين ترتيب اسپندر هم مدت کوتاهي عضو حزب کمونيسم شد ، اما همزمان با نوشتن مقالات اتنقادي حزب را زير سؤال مي برد و طولي نکشيد که از عضويتش استعفاء داد. اسپندر جنگ داخلي را در شعر

 « دو ارتش» اينگونه توصيف مي کند: دو لشکر گور مي کنند/ براي فريب هم / مرد هاي يخزده و گرسنه / بي طرف مرخصي مي گيرند / بدون مرده ها و زخمي ها / به آزادي رسيده اند/ وقتي که  لشکرهاي ديگر به انتظار نشسته اند/ به انتظار بخشيدن آزادي با خشونت توأمان. ودر شعر عاشقانه اي احساسش را نسبت به يک پسر اينگونه توصيف مي کند: او براي بوسه اي روانه شده بود.

اسپندر جنگ 1939 را يک تراژدي فاجعه آميز تلقي کرده و آنرا بدتر از ازوداج اولش و خيانت همسرش به او مي دانست. احتمال حمله آلمان به انگلستان شدت گرفته بود و اوآماده هر فدا کاري براي نجات کشورش بود و همراه با لئونارد وولف - همسر ويرجينيا وولف  تصميم گرفت چنانچه آلمان به انگليس حمله کند آندو  به عنوان اعتراض خودکشي کنند.اما  او هرگز دست به اينکار نزد و به عنوان سرباز ِ آتش نشان  زير بمب هاي آلمان به پايتخت فرستاده  شد. او پس از جنگ جهاني در پائيز 1945 به مدت کوتاهي به عنوان عضو کميسيون کنترل  مأمور شد تا به بررسي چگونگي  تخليه  دانشگاه هاي آلمان از نازيست ها بپردازد. سفر او به برلين سفر مشقت باري بود. برليني که اوبه خاطر داشت خاکستر شده بود و غير قابل شناخت.  کنار استادان گيج و متحير رد پاي قبر هاي دسته جمعي ، اردو گاه هاي اسيران جنگي و پايگاه هاي زندانيان را دنبال کرد. در همين سفر بود که  دوست هومانيستش کرتيوس را کنار همسرش در حال مردن از گرسنگي يافت. اسپندر خاطرات اين سفر را در کتاب  « شاهد اروپائي» به قلم آورده است.

اسپندردر سن چهل سالگي  به سال 1952 خاطرات خود را تحت عنوان « جهان بدون جهان » به انتشار رساند. شهرت  اين کتاب به خاطراطلاعات گسترده و همه جانبه آن است ، از جلمه حکايت  روابطش با افراد مختلف ، طرز نگاهش به محيط و نويسندگاني چون اليوت و ويرجينيا وولف . اليوت را آدم متواضع و مهماندوست ، اما در عين حال گوشه گير توصيف مي کند. ويرجينيا تا پاسي از نيمه شب مي نويسد ، اما مهمانشانش را با روي خوش استقبال مي کند و ايستروود با تمام فقر و تنگدستي يک  قهرمان است. نامه نوشتن به او مثل نامه نوشتن به يک محقق است و پاسخ هاي او انگار از زبان کسي است که دارد عليه نزول تمدن مي جنگد.

اسپندراز دانشگاه هاي کلمبيا واقع در نيويورک ، دانشگاه سوربن پاريس و دانشگاه هاي پراگ و برلين ديدار کرد و  شورش  دانشجويان( 1968 )، شرح  و تحليل وقايع روز و تفاوت هاي اجتماعي  را در کتاب «  سال جوانان شورشگر» نوشته است. تحليل او از وقايع شرايط دانشجويان را بر استادان روشن کرد.

 اسپندرزندگي اش را وقف ادبيات و هنر و فرهنگ کرد. بيست ساله بود که تابلوي پيکاسو اش را براي خريد فرهنگ لغت آکسفورد فروخت. حتا در شرايط سخت سالهاي جنگ  شعر وشاعري را فراموش نکرد.  او سالهاي آخر عمرش را به سخنراني و کلاس درس در دانشگاه هاي آمريکا گذراند.

همانطور که آمد اسپندر به موسيقي بسيار علاقه داشت. همسر پيانيستش او را با  ايگور استراوينسکي آهنگسازکه ساکن آمريکا بود آشنا کرد. شعر « و بعد استراوينسکي به بتهوون گوش فرا مي دهد» نتيجه اين آشنائي است: به تختخوابت نگاه مي کنم/ زير سقف/ بي وزن مثل روحت با درد/ خوشبخت مي درخشي / حالا تو از من ِ منت آزادي / تنها نگاه روشن ِ توست / همراه با صدا ها و سازها/  عاشق و ُ شيفته/ مي بيني چگونه بتهوون طوفان به پا مي کند و ُ پتک مي کوبد/ عاشق و ُ شيفته / مي نوازد ، سيمها را مي درد/  و پرواز مي کند به دورها /  بر بال هائي که اينک افق شده اند/ مي بيني چگونه از بند نشنيدن رها مي شود/ و سرش را بي صداها شکافته اند.

اسپندر در شرح خاطراتش طنز خاص خود را دارد مثلا ديدارش از  دان استريت شماره ده  يا ملاقاتش با پيرزن روانپزشک در سال 1930. خانم دکتر گوش هايش سنگين است و او به ناچار مي بايست داد مي کشيد  و تجارب جنسي اش را تعريف مي کرد.

سال 1995 ژزف براداسکاي برنده جايزه نوبل کنار تابوت اسپندر گفت : او نسبت به خود و هدفش  سختگير بود.  پيشاني اش را مي بوسم و از او به خاطر همه چيز سپاسگزاري مي کنم.

___________________

اين مقاله به تاريخ  پانزدهم ماه مي   2006 در روزنامه سونکا داگ بلادت   منتشر شده است. SvD

 

اسامي:

Jöran Mjöberg

Nordahl Grieg

Malraux

 Hemingway

Virginia Woolf

The Authorized biography

Horizon Encounter

TS Eliot

Wystan Auden

Christohper Isherwod

George Orwell

Edith Sitwell

Lucian Freud

Igor Stravinsky

Joseph Brodsky

Mary McCarthy

Margaret Drabble

Graham Sutherland

Ted Hughes

Lloyd George

Sutherland

DH Lawrence

Nudism

Weimar

Bonn

Ernst Robert Curtius

Rṻgen

Natasja Litvin

Franco

Josef Brosky

 

نام کتاب هاي اسپندر به زبان انگليسي:

The year of the young rebels

World within world

European Witness

 

 

 

 

 

 

 |  بازگشت به صفحه اول  |                                                                               |  باز گشت به بالای صفحه                                                                         |  فارسی