|
گربه اي در پيرهن تور سياه
رباب محب
« کفشي که لَنگت کنه ، کفش نيس». مرا از پا در
آوردند. از پا درشان آوردم و راه باريک ميان دو
رديف صندلي را به طرف ِ سِن سالن سنخراني هاوس دِر
پاتریوُتیشِن گِزِلشافت
در
پيش گرفتم. سرجايم نشستم. نور کمرنگ روي ِ سن مثل
هاله اي درون چشم هاي ِ کمسويم جا گرفت و پخش شد.
نوشته هايم را روبرويم گرفتم
.به تقلا افتادم.
خوب نمي ديدم. حدس مي زدم.
ماهها پس و پيش ُ کردن ِ کلمه ها براي رسيدن به يک
شعر خاصيتي داشت که آن روز آن جا روي آن سن ،
روبروي پنجاه- شصت جفت چشم ِ منتظر کشف مي کردم.
چند تايي خواندم . حواسم همه جا بود مگر به شعر. «
بزرگ شدن يعني ياد گرفتن تاکتيک هايي که ضعف هاي تو
رو پنهون کنن». به صدايم فکر مي کردم که مي لرزيد.
به کفش هايم که با دست زير ميز رفته بودند نه با
پاهايم. به پيراهن سياهم فکر مي کردم که گمی گشاد
شده بود. به آن عادت کرده بودم. از تاريخي که سياه
مرا سکسي مي کرد ، روزگاري گذشته بود و من حالا همه
چيز را فراموش کرده بودم .
يادم نمي آيد شعر مي خواندم يا حرف مي زدم. نوبت ِ
يک ربعي من به درازاي عمرمم شده بود. چشمهايم در
انتظار ِ اشاره ي مجري برنامه و ديدن علامت ِ دِد
لاين، در آن جمع- يک آدم بيشتر نمي ديد و شايدهمين
باعث شد که شعرخواني ام موفق از آب در بيايد. يا
شايد من اينطور خيال مي کردم؟
نه خيال نبود، موفق بودم وگرنه مردم آنطور با شور و
هيجان کف نمي زدند.
از سن پايين آمدم. آرام خودم را به تنها صندلي ِ
خالي کنار فرهاد رساندم. کفش هايم را دست هايم حمل
مي کردند و پاهايم را سرم. نشستم. نفس بلندي کشيدم.
شلوغي در هم بر همي بود. کسي بيرون مي رفت. کسي تو
مي آمد. فرهاد مرا نديد. يا تظاهر مي کرد که مرا
نديده است.
طول ِ موج کف زدن ها بالا و پايين نمی رفت . همان
خط راستي را که نيمساعت پيش و ديروز و پريروز هنگام
شعر خواني و قصه خواني ِ ديگران پيش گرفته بود مي
پيمود . گيج شده بودم. کف زدن ها مثل وزنه ي ِ
ترازو عمل نمي کردند.
آخرين نفر بودم. پنجاه - شصت شاعر و نويسنده ساکن
خارج از کشور ، قبل از من اين راه را رفته بودند و
شايد از خود پرسيده بودند :« خاصيت اين کف زدن ها ،
اگه سنجيدن چيزي ها نيس ، پس چيه؟» .
شلوغي هميشه فرصت هايي به آدم مي دهد که سکوت نمي
دهد. نه اشتباه مي کنم. سکوت همه اش فرصت است.
فرصت بودن. فرصت خود را ديدن. فرصت خواندن . فرصت
نوشتن. فرصت فهميدن. فهميدن ِسکوت ...
اما بي صدايي ... بي صدايي است که فرصت ها را از
آدم مي گيرد. آدم را از آدم بودن دور مي کند... چرا
فرهاد آنقدر بي صدا شده بود ؟ بايد مي فهميدم چه
کرده ام. سرم را آهسته تا نزديکي هاي گوش فرهاد
بردم. آنقدر آهسته که انگار مي ترسيدم صداي حرکت سرم
شلوغي را بشکند "چه طور بود؟"
او که کف نمي زد. او که تا مرا ديده بود ، کف کرده
بود. او که حتا مرا در کنارش نديده بود. چرا بايد از
او مي پرسيدم؟ چرا اصلا بايد کسي مرا تأييد مي کرد؟
مگر شعر را براي شعر نمي خواستم؟ نمي دانم حرف مي
زدم يا فکر مي کردم.
بار ديگر موج صداي خش خشدارم را در گلو يم تنظيم
کردم و تا نزديکي هاي گوش فرهادجلو رفتم. از لابلاي
امواج ِ کف زدن ها و ُ در گوشي حرف زدن ها فقط صداي
خودم را مي شنيدم که انگار التماس مي کرد :
« جوابم بده! خوب بود؟ » خود را به نشنيدن مي زد ؟
يا ...
نه جاي شک نبود. او صدايم را نمي شنيند. پس يکبار
ديگر سؤالم را تکرار کردم. با همان لرزش و آهستگي
دفعه ي ِ قبل. حالا لبهايم تقريبأ به گوشش چسبيده
بود: « فرهاد...! چه طور بود؟ پسنديدي؟» گويا اين
بار صدايم را شنيده بود. سرش را به سويم بر گردانده
و با لبخندي بر لبان ِ باريک ترياکي رنگش گفت : "
پيراهنت خيلي قشنگ بود" . يکه خوردم. مرا برهنه
ديده بود؟ همانطور برهنه که الکس مي ديد ، ديده
بود؟
چند لحظه ساکت شدم. نميدانستم متنظر اين جواب بودم
يا در صداي فرهاد دنبال سند گمشده ي شاعريم مي گشتم.
سکوتم از آن دست سکوت ها نبود که به من فرصت فهميدن
بدهد. حالا چشم در چشم هاي خمار ترياک بُرده اش
دوخته با ده سانتيمتر فاصله ، پاسخي را مي طلبيدم
که سالي به من اميد نوشتن بدهد :
« بود؟ حالا نيس؟». اما اين بار منتظر پاسخش نشدم.
يا شايد نمي خواستم بشنوم که مي گفت :« چرا هس ، ولي
اون بالا بيشتر به چش مي خورد تا اين پايين ...»
آدم هنگام سکوت تعيين مي کند چه چيز را بشنود و چه
چيز را نه. نشنيدم. خود را به نشنيدن زدم و از
جايم آهسته بلند شدم و سالن سنخراني هاوس دِر
پاتریوُتیشِن گِزِلشافت رابه بهانه ي رفتن به توالت
ترک کردم.
...
هفت سال پيش همراه با الکس براي خريد يک ميز
کامپيوتر به لکار ميشون رفته بودم. ميز ي مي
خواستم که بتواند هم پاسخ خواسته هاي مرا بدهد ، هم
پاسخ خواسته هاي الکس را. چنين ميزي پيدا نکرديم.
اما در حراج لباس هاي دست دوم مغازه پيراهن تور
سياهي از سالهاي جان لنون پيدا کردم و يکراست به
اتاق پرو رفتم. پيراهن آنچنان بر تنم نشست که انگار
بر تنم دوخته شده بود. و من که انگار ناگهان در آينه
مرواريدي يافته باشم الکس را مي خواستم تا اصل بودن
مرواريدم را تأييد کند. صدايم از توي اتاقک پرو در
سالن لکار ميشون پيچيد :
kom och se amor!
Va ska ja se?
آنجا بود. صدايش را از پشت پرده ي اتاقک پرو مي
شنيدم. تأييدش را بايداز اين سوي پرده مي شنيدم.
بايد تأييدم مي کرد. فرقي نمي کرد. در اتفاق خواب
باشم يا در اتاقک پرو. او هم همينطور بود. بدون
تأييدهاي من نفس نمي توانست بکشد :
Gu vilken
prinsessa!
Vilken?
…
جوابم نداد. مي دانستم به چه فکر مي کرد. اما من که
فکرهاي او را نمي خواستم. من تأييد او را مي
خواستم.
Madelene va?..
hoppas ja!
چيزي نگفت. اما نگاهش نرم شد. مثل نگاه آهو بره ي
کوچکي زير پستان هاي ِ پُر مادر. ناگهان انگار دچار
توهم شده باشم مي ديدم که پُشت آن همه نرمي ، زنان
ديگري نفس مي کشيدند ، تا من. به خودم فشار آوردم تا
از توهمم حرفي نزنم و بگذارم دلش خوش باشد که من
خودم را هدف اولين و آخرين ِنگاه نرمش
مي دانم :
Du sa inte,
Madelene eller Victoria?
Ah....Vi köper
e...
انگشت اشاره ام را سويش بالا گرفتم. اسم انگشت اشاره
ام را گذاشته بود
« انگشت معلمي». و وقتي بهش مي گفتم: « منکه ديگه
معلم نيستم. شاعر م» ، پاسخ مي داد « انگشت معلمي ِ
معلم سابق و شاعر ِ هيچوقت». الکس اين را نمي گفت.
شوهر سابقم مي گفت. او از شعر سرش نمي شد. شاعر يا
معلم بودن يا نبودنم هم برايش فرقي نداشت. با شعر يا
بي شعر . مرا سکسي مي خواست
Vet du vad det
kostar?...
ده کرن داد و پيراهن را خريد و بدستم داد.
Du e så naken i
den där, vet du? … så sexig!
Va bra då! Då
behöver jag inte tänka…
Ärligt talat… du
passar i svart!
-
البته! بالاتر از سياهي رنگي نيس!
پيراهن سياه تازه ام راه بازگشت به خانه را به رنگ
ماه نوامبر سياه کرد. بحث ما از « بالاتراز سياهي
رنگي نيست » شروع شدو به دعواي هميشگي ختم. الکس که
خيال مي کرد من متلکي بارش کرده بودم ،به هر قيمتي
شده بود مي خواست معناي اين جمله و رابطه اش را با
گفته ي خودش بفهمد . هر چه بيشتر توضيح مي دادم شک
او بيشتر مي شد. هميشه همينطور بود. من چيزي به
فارسي مي گفتم ، خون سرخپوستي او به جوش مي آمد.
زبان فارسي جاي زبان ِ سکوتم را گرفته بود. مثلِ آن
شبي که در تاريکی مطلق اتاق و بعد از يک اورگاسم
دلنشين يکطرفه اش خيره به چشمهايم گفت:
-
Jag älskar dina
kattögon!
-
عجب!؟
-
Que? Que dises?
-
هيچي
-
Amor…..måste du
?
شانه هايم را بالا انداخته و هيچ نگفته بودم . او به
خوابي عميق رفت و من تاسپيده ي ِ صبح به گربه و
تاکتيک هاي گربه اي انديشيده بودم. « بلند شدن ِ
دوباره پس از سقوط هزارباره.» من که همشيه دلم به
حال عالم و آدم مي سوخت ، مگر به حال زار ِ خودم
،اين بار نه از روي ِ ساده لوحي که از روي حساب
تصميم گرفتم گربه باشم. گربه اي در پيرهن تور سياه.
از سن پايين آمدم. کفش هايي که لنگم مي کردند، درون
دست هايم حرف نمي زدند. اما پيراهن سياهم آنچه را
نبايد گفته باشد ، گفته بود ، و گرنه فرهاد چرا بايد
عدسي هاي ِ باز ِ چشم هايم را که در نور کمرنگ سالن
به رنگ چشمهاي گربه شده بودند، نبيند و بگويد : «
هامبورگ را سياه کردي با پيراهن سياهت دختر! » و بعد
من براي ترک سالن سنخراني هاوس دِر پاتریوُتیشِن
گِزِلشافت آهسته از جايم بلند شده باشم ، بدون آنکه
بگويم « نگاه ترياکي ات رنگ موش گرفته. گربه تر از
اينم نکن!» .
روبروي آينه قدي توالت ايستادم . به پيراهن سياهم که
کمي براي تنم گشاد شده بود نگاهي انداخته و با خودم
گفتم: « عمرش به آخر رسيده». کيفم را باز کرده و
بلوز و شلوار سفيدم را پوشيدم و پيراهن سياه را به
درون سطل اشغال انداختم. به سالن هاوس دِر
پاتریوُتیشِن گِزِلشافت باز گشتم. نيمي ازشب گذشته
بود و نيمي از پرفومنس ِ روی دوم سکه.
استکهلم
اول مارس دوهزارو شش
اين
داستان اول بار در سايت گيل ماخ چاپ شد
http://www.gilmakh.com/linkpage/robabmoheb.html
حاشيه:
Haus der Patriotischen Gesellschaftهاوس
دِر پاتریوُتیشِن گِزِلشافت
- واقع در هامبورگ آلمان
دِد لاين : وقت تمام
Dead Line
لکار ميشون
Läkarmission
: دست دوم فروشي اي
در استکلهم که گفته مي شود پول فروش کالا ها
يش به کشور هاي فقير و عمدتأ افريقايي فرستاده مي
شود.
جان لنون خواننده معروف گروه بيتل ها.John
Lennon
kom och se Amor! بيا و
ببين عزيزم/عشق من
Va ska ja se?
چي
رو ببينم؟
Gu vilken prinsessa!خدايا
چه شاهزاده خانمي
Vilken? کداميک
Madelene va?.. hoppas ja!
مادلن هان؟ ...(مادلن دومين دختر شاه سوئد است ).
Du sa inte, Madelene eller Victoria?
تو نگفتي ، مادلن يا ويکتوريا (ويکتوريا اولين فرزند
شاه سوئداست).
Vet du vad det kostar? 10 kroner.
ميدوني چنده ؟ ده کرون
Du så naken i den… så sexig!
تو چه برهنه ای در اين
...چه سکسي
Va bra då! Då behöver jag inte tänka…چه
خوب! ديگه لازم نيس فکر کنم...
Ärligt talat… du passar i svart!صادقانه
بگم. .. سياه خيلي بهت مياد..
Jag älskar dina kattögon!چشمهاي
گربه ايت رو دوست دارم.
Que? Que dises?
چي ؟ چي گفتي(به زبان اسپانيايي )
Amor…..måste du?عزيزم ..
باید تو ..؟
پرفومنس " روی دوم سکة " اثر شهلا آقاپور
|