انتقام
نوشته : نیلس اودنبرگ
برگردان : رباب محب
بله...همه دست به انتقام می زنند. هر روزه بسیاری مرتکب اینکار می شوند.
اُدی سوس تن به انتقام داد. گونار در لیندارنده دست به انتقام زد. بسیاری از رهبران دینی (در انجیل) مرتکب اینکار شده اند. و سرانجام در بوسنی انتقام به شکل خونین خود و در وسعت بسیار گسترده ای صورت گرفته و نتایج هولناکی به بار آورده است.
امروزه ما کمتر در باره ی غریزه ی انتقامجوئی حرف می زنیم. یا اصولا از این بحث رویگردانیم. در حالیکه در بسیاری از قصه ها و اشعار حماسی انتقام رخ می دهد و شخص انتقامجو مورد تجلیل و تکریم هم قرار می گیرد. نمونه ی صادق این مدعا اُدی سوس است. او پس از پیروز ی بر رقیب عشقی اش پنه لوپ مورد تجلیل همگان قرار گرفته وشرح قهرمانی هایش همراه با سیل اشعار به سویش سرازیر می شود.
اغلب قهرمانان قصه های حماسی دنیا مرد هستند و ما بندرت زنانی می یابیم که قادر به برگرداندن حیثیت ملت خویش باشند. و این عجیب نیست ، زیرا که پاسخ به تجاوزات و دست دارازی ها از وظایف پسر خانواده بوده است. و آن که شانه از بار این مسؤلیت خالی می کرد بُزدل و ترسو قلمداد می شد. و در مقابل - آنکه وظیفه اش را به تمام و کمال انجام می داد ، مورد تجلیل و تکریم قرار گرفته و سپاس ِ مردان و عشق ِ زنان را از آن ِ خود می کرد. گوستاو واسا که موفق به دورراندن شاه دانمارک از سوئد شد و کریستیان تیران که قصاص حمام خون استکهلم را داد – نمونه هائی از این دست است. به سخن دیگر قوانین و منافع کشوری به انتقام – به معنای خاص کلمه ، نه به معنای عام ِ آن یعنی ، چشم مقابل چشم و دندان مقابل دندان – مشروعیت می بخشد. این نوع انتقام درمان واقعی ِ درد شمرده می شود.
« انتقام دلپسند است » یکی از رایج ترین ضرب المثل های روزگار ماست. اینطور به نظر می رسد که کین خواهی و انتقامجوئی امری غریزی و لاجرم اجتناب ناپذیر باشد. درست مثل گرسنگی و نیاز جنسی که گریز ناپذیرند.
بسیاری از زیست شناسان معاصر بر این باورند که اساس و پایه زندگی احساسی ما وابسته به نوع تکثیر ژن هاست. به سخن دیگر احتمال بروز ژن های رفتاری ِ غا لب در یک نسل ، به نسل های بعدی بسیار می باشد. ناگفته نماند که این نظریه ، تأثیرمحیط و آداب و رسوم فرهنگی را روی فرد نفی نمی کند. بلکه این مدعا فقط بدین معناست که - بطور مثال رفتارهائی که در طی اعصار مختلف مکرر می شوند یا حس انتقام نزد ِ فردی که مورد تجاوز قرار گرفته ، می تواند دلایل بیولوژیکی داشته باشد.
انتقام از دیدگاه زیست شناسی چیست و چگونه در انسان بروز می کند؟
زیست شناسان پاسخ می دهند : بازی مقابله به مثل میان ِ ژن ها . و قانون این بازی بسیار ساده است : من با تو مؤدبانه رفتار می کنم و انتظارم از تو رفتاری مؤدبانه است.چنان که کمبودی حس کنم ، به شیطنت روی می آورم ... و آنقدر به شیطنتم ادامه می دهم تا تو آنگونه شوی که من هستم. اما اگر تو خیانت کنی... پس باید که منتطر نتایج بعدی خیانتت هم باشی.
آندسته از زیست شناسان و محققانی که در زمینه ی شکل و فرم تکامل زیست و شرایطی که بر آن تأثیر پذیر است – تحقیق می کنند ، معتقدند که چنین الگوی رفتاری به یاری کسانی می انجامد که به قوانین ِ حاکم پایبندند و به همین سبب اشکال و نظرات دیگر را – از جمله این که آدمها هنگام انتقام به صورت های مختلف عمل می کنند – مردود می شمارند.
بنا به قانون ژنتیک بازی مقابله به مثل یک بازی جمعی است و همین خصلت جمعی بودن است که منجر به مکانیسم های تکاملی می شود. و این بدین معناست که ما تا زمانی به یکدگر کمک می کنیم که از همیاری سود دو جانبه ببریم. اتحاد میان افراد در یک جمع یا گروه خاص انسان ها نیست. برای مثال از وامپیر ها (نوعی خقاش خون آشام) نام می برم. شب هائی که که دیو خون آشام تشنه ی ِ خون است ، اما به آسانی نمی تواند طعمه ای بدست بیاورد و گرسنه و ناکام به خانه برمی گردد ، با یافتن رفیقی چاره ی درد می کند. دوست لقمه اش با او تقسیم کرده و بدین ترتیب وامپیر ناکام از برکت دوستی به نوا می رسد. و طبیعتا این وامپیر به نوبه ی خود باید دوستی را که در شب های نیاز به دادش رسیده است ، کمک کند، چرا که سخاوت حدی دارد و باید دو طرفه باشد. به عبارت دیگر گرسته قدیمی که همان سیرامروزی است باید همیشه آمادگی تقسیم شکارش را داشته باشد وگرنه از جمع طرد می شود.
در نزد حیوانات متکامل تر و انسان ها ، اتحاد میان افراد پایه و اساس مهمی برای ساخت جامعه است. میمون ها به صورت جمعی زندگی و رفتار می کنند.زندگی آنها شبیه زندگی روستانشینان است. بدین معنا که روابط میان افراد به هم گره خورده و عده ای بسیار به هم نزدیک شده و عده ای دیگر دایمأ با هم سر جنگ دارند. و مطرودان آنانی هستند که قوانین را زیر پا می گذارند. طبق گفته ی محققان ، میمون ها می توانند دوست و دشمن خود را تشخیص دهند و حتا می توانند پیش از دوست شدن بسنجند با چه کسی می توانند دوست شوند و با چه کسی یا کسانی نمی توانند. و این - یعنی توانائی انتخاب دوست یا رد دوستی خصلتی انسانی هم هست. روانشناسان می گویند که مغز انسان بگونه ای است که به محض دیدن قانون شکنی ها واکنش نشان می دهد.
اساس رفتارهای اجتماعی بسیار ساده است : « فرض ما بر این است که دیگران باید وفادار و متعهد باشند». چیزی که به عنوان یک اصل نزد ما انسان ها پذیرفته شده است. آنگاه که شهروندی از قوانینی که همه سعی در اجرایش داریم – سر باز زند مورد خشم و کین خواهیمان قرار می گیرد.
پس این بازی ، یک سکه دوروست : رویی همیاری دوجانبه و روی دیگر انتقام. و این دوروی هم وزن و هم ارزشند. طبیعتأ چنانچه برابری( ازرشی) میان دو روی سکه وجود نداشته باشد ، دیگر قانون مقابله به مثل مفهو می نداشته و نمی تواند به عنوان یک استراتژی تلقی شود و قانون تکامل بی معنا خواهد بود. به مثال زیر توجه کنید : اگر کسی پسرم را بزند ، به دخترم تجاوز شود و یا همسرم مورد تهدید قرار گیرد ، اولین حسی که در ما بوجود می آید این است که :
« باید دک و پوزش را خرد کنم». مسلمأ در جامعه ای که قانون حکم فرماست ما مجبور به خفه کردن اینگونه احساسات هستیم ، زیرا که این به عهده نظام قضائی است که پاسخ مجرم را بدهد. قضات و هیأت منصفه با تبادل نظر و مراجعه به قانون مدنی کشور پاسخ یا مجازات مناسبی را اتخاذ می کنند. در اینصورت مجازات امری غیر شخصی است و حاصل احساسات ناگهانی افراد نیست ، بلکه نتیجه قوانینی است که با اهداف عقلانی نوشته شده اند. و این خصوصیت جامعه عادل است، هر چند که میل به انتقام وجود قربانی را پر کرده باشد. جامعه عادل نباید و نمی تواند تنها به نظرات و علایق قربانی توجه کند، بلکه بایستی جانب شخص مرتکب را هم داشته باشد. داشتن مدارک کافی و وضعیت روحی و روانی شخص متهم از جمله دلایلی است که قانونمداران را به سنجیدن جوانب مختلف دعوت می کند. التبه این به معنای تخفیف مجازات یا اخذ حکمی که به سود متهم باشد نیست.
چنانچه به جرایم از دورنمای گستره تری نگریسته شود خواهیم دید که پیشگیری از جرایم حایز اهمییت والا تری است تا انتقام و کین خواهی. مجازاتی که اصطلاحأ پیشگیری عمومی یا همگانی نامیده می شود باعث تخفیف حس انتقام جوئی می گردد. یعنی مجازاتی که اهداف درمانی دارد. پس به جای انتقام باید جرم و دلایل جرم را مو شکافی کنیم. و درست به همین دلیل باید که چوب های دار از دارالتأدیب های روزانهو بازداشتگاه ها و زندان ها حذف گردد. قوانین کیفری صرف نظراز منافع افراد (قربانی و متهم) باید بر اساس احترام به انسان ها پی ریزی شوند.
مسلمأ نگاهداری و مواظبت از شخص متهم با شرایط فوق خالی از معضل نیست . اینکه قانونگذار چگونه به جرم و مجازات نگاه می کند فی نفسه می تواند از قوانین بیولوژیکی تأثیر بپذیرد. بدین معنا که : آنکه قانون را می شکند نمی تواند انتظار پناه از قانون را داشته باشد.
اولین حرکت آنی ِ ما مقابل شبیخون دزد ، انتقام از دزد است – یعنی انتقام از کسی که قانون کشی کرده و بانی یری سر ما شده است. حال اگر بپذیریم که کنترل نفس و احساسات ناگهانی باید پیش فرضیه ی جامعه باشد ، باید بتوانیم به قانونی که مجازات مجرم را تعیین می کند ، احترام بگذاریم.
واژه قانون و حس عدالت خواهی همیشه در حالت تصادم و بر خورد با یکدیگرند.مسلمأ قانون و اخلاق یکی تیستند و اساس جامعه را هم نمی توان بر پایه احساسات ِ آنی ریخت. و تفاوتی ندارد که این احساسات دلسوزی برای عدالت باشد یا کین خواهی.
خلاصه کلام این است که انتقام – همیشه درست و بر حق نیست و هیچکس نمی خواهد در جامعه ای زندگی کند که شهروندان قوانین را در چنگ خود دارند و قانون شکن پناه قانونی ندارد.
انتقاد به آن نظریه ای که میمون ها را با انسان ها مقایسه می کند به جاست. و اینکه احساسات آدمی چیزی ورای اطاعت میمون ها از شرایط اجتماعی است. هیجکس نمی تواند منکر این امر شود که اشکال اجتماعی در بردارنده ی این مفهوم و معناست که چگونه انسان به دنیا می نگرد و به روابط خود شکل می دهد. احساسات و رفتار انسان ها بر تعبیر مستقیم از نیروهای حیاتی نیست. مغز ِ بزرگ ما به ما امکان اندیشه و سنجش می دهد. و همین مغز بزرگ – که مشخصه بارز انسان است – خود بنا به شرایط تغییر و تحول می یابد و از قانون تکامل پیروی می کند. به سخن دیگر ، روابط اجتماعی – بیش از آنچه ما فکر کنیم ، اساس بیولوؤیکی دارد. به همین لحاظ اتوپیای مدینه فاضله همان اتوپیا باقی می ماند. نفی و انکار حس انتقام همانند نفی و انکار تمایلات جنسی بیهوده و بی نیتجه بوده و هست.
بیش از دوهزار سال پیش ارسطو انسان را حیوان سیاسی نامید. حیوان سیاسی و اجتماعی. و پیش از آنچه خود تصورش را بکند ، حق به جانبش بوده است. کتاب قطور قانون تمامأ بر این اساس نوشته شده است که : « انسان حیوانی که بطور دسته جمعی زندگی می کند».
بار دیگر و در آخر نگاهی گذرا به قانون های نانوشته ی میمون ها می اندازیم :
هر عضو تا وقتی به عضو دیگر احترام می گذارد که احترام ببیند. و چون آنرا حس نکند ، به به تعقیب و آزار دیگری می پردازد.
ژن های ما مالکان ِ رفتار های ما هستند. به ما حس همکاری می آموزند. به ما دستور انتقام می دهند. و این خود دلیل روشنی که چرا ما برای اجرای عدالت این همه وقت صرف می کنیم.
- نیلس اودنبرگ استاد دانشگاه و مسؤل پروژه ی تحقیقات تجربی و بیولوژیکی است. وی در انستیتوی « آینده علم » کار می کند.
این مقاله در آبان 1337 برابر با نوامبر 1998 در مجله آفتاب شماره 32 به چاب رسیده است.
- Nils Uddenberg
- Odysseus
- Gunnar
- Lidarrande
- Penelope
- Gustav Vasa
- Kristian Tyrann
- Tit – for – tat مقابله به مثل
- Vampir