|
برونو ک. اوير2
برگردان: رباب محب
I
بر من سخت مگير
به خيابان بروم
باران را آلوده مي کنم
براي خريدن - چيزي نيست
کاسه هاي آ شفته
هزار تکه اند
روبروي گراند هتل
تو خِيال مي کني
من کُس ِ فرشته ها را مي بينم
من فقط هوس کرده ام تو رها کني
چراغ ِ خورشيد را روي ِ فرش
بر من سخت مگير
بگذار تبم را بخوابانم
آسمان براي پوشاندن ِ سوراخ
کم است
و پرچمهاي ِ ملي هم
سر ِ تابوت ِ دزدان ِ بانک را
بر نمي دارند.
هرشب گم مي شوي
وُ کسي مي گويد : نجات يافته ام
وَ من که نگاه مي کنم
مي لرزند از هق هق گريه شان
پاياني را نمي شمرم
زمين تنبک ِ من است
و ما فقط به آدم نياز داريم وُ دو چشم
که زخم شانه هايت را ببيند
بگذار همه چيز را به اکنون بسپاريم
کفش هايت را مجازات مکن
از من زندگي مخواه
□
II
خون را از نوک ِ تيغ نامه بازکنت که پاک مي کني
با خود مي گويم : امروز تن ِ چند تن را از هم
شکافته اي
اين تنها الفباست که مي تواند بگويد : تو ديگر
خودت نيستي
تو را به فراسوي دندان هايت مي خوانم
به اتاق سياهي که کودکان به دنيا نيامده اش
محکومند به
آوارگي
چقدر انتظار ِ فروپاشي ام کشيده اي
... بيهوده منتظر مباش
در ژرف ترين صورتم
زني سنگ قبرش را بلند مي کند
که بي نهايت زيباست
□
- قفل مضاعف
من هرگز ثروتمند نشدم
تو توانستي
دو اتاق در زندان بخری
فرصت نبود
درمانده گان
بادکنک ها و سوزن های دوشت را
مي چيدند
- وودو ی ِ شکننده شماره 2
ميخک هاي شکفته
از آن ِ او که
شمار ِ شاهان را اختراع کرد تا
جلادکي در لباسش گرم بماند
پائيز پُشت ِ پائيز
بخيه پُشت ِ
بخيه
- زيپ
اينجا
مردی است که روزها
توانايش مي کنند
قسم مي خورم
در چشمهايش خواهي ديد :
شکنجه و ُ تنهائي
شکنجه و ُ تنهائي
شکنجه و ُ تنهائي
اينجا
مردی است که شب ها
توانايش مي کنند
قسم مي خورم
در چشمهايش خواهي ديد :
شکنجه و ُ تنهائي
شکنجه و ُ تنهائي
شکنجه و ُ تنهائي
اينجا
مردی است که نه
توان ِ تاريکي ش هست
نه طاقت ِ نور
شب هايش را بدز
روزهايش را بدز
قول مي دهم که
توانا شوي از
شکنجه و ُ تنهائي
شکنجه و ُ تنهائي
شکنجه و ُ تنهائي
...
من يک مردم
قسم مي دهم
کسي بدون پاداش
زيپ شلوارم را پائين
نکشد
حالا با من بگو :
شکنجه و ُ تنهائي
شکنجه و ُ تنهائي
شکنجه و ُ تنهائي
I
صدايت
آنقدر ستوده شده
که چون به پائين نگاه مي کني
کوه را
مي بيني
II
پنجره ات
از پنجره ام زيبا تر است
آنسوي
شمع سبز و ُ آبي
نزديکي هاي ِ صورتت
مي سوزد
III
مردان
کرم دندانند
در دهان ِ
تو
IV
شبي
شکار هايت ترکت خواهند کرد
و تو
به سمت ِ خوبترين هاي ِ تنت
خواهي خزيد
V
وقتي آهن کليد خانه ات را
ترک مي کند
تو
در خانه نشسته ای
VI
سياه
يعني نقص در صورت فلکي ، آيا منم
نشانه ای که تو
در خفا داديم : اين خايه هاي لعنتي
که در دهان گذاشته مي شود؟
VII
سه
هزار مايل سفر کرد
تا
انگشت هايش را سوی ِ پروانه اي دراز کند
نامه
کُنج خانه خفقان گرفته بود.
VIII
قانون چکش
ازآن ِ قهرمان ِ تو
که روی ِ شن ايستاده
وُ ميخ مي کوبد
بر برگ ِ ليمو
بر آسمان
IX
باران
مهميزِ خيابان ِ تو
سوارکاران ِ سرم
گلها
X
پستو
کرکره هاي کشيده
تو با دست ،
برقفس ِ سينه نفس مي کشي
من پرواز برگ های ِ افرا را
مي نگرم
بر بلوار
XI
به
درون بُرده مي شويد
نفس مي کشد
آدرس ِ پوست و ِ موی ِ سر
استکهلم
/ ماه جون سال دوهزار وشش
قطعات بالا از مجموعه اشعار برونو ک. اوير
Bruno
K. Öijerانتخاب
شده است.
اين کتاب توسط نشر والستر و ويداسترند در
سال2004
.اشعار
اوير رنگ و بوي سياسي دارد.
تا کنون از اوير
دفاتر زير به چاپ رسيده است:
- آوازي براي آنارشيسم 1973
- عکس هاي مرگ لبخند 1974
- دريافت کننده : شب 1979
- گيوتين 1981
- وقتي سم اثر مي کند 1990
- واژه گمشده 1995
- از کمان ديو 1997
-مهي از همه چيز 2001
( ترجمه
عنوان کتاب ها از من است. رباب محب ) |