|
عکسهایِ من و عقربِ رویِ ماه
رباب محب
چشمهایش خیره به دورهاست. کجا نمیداند. دهانِ نیمهبازش از زیبائیِ
کودکانهاش کم نمیکند. دستِ راستاش را بر رویِ پیراهن سفیدِ عروسی
گذاشته که او به زودی «زن دائی» خطاباش خواهد کرد. پشتِ سرش مردی با
موهای جوگندمی کنارِ داماد ایستاده و لبخندِ کجی دهاناش را از فرم
انداخته است. چشمهایش دیده نمیشوند. پلکهایِ متورمِ پائین کشیدهاش
مردمکهای خیرهاش را از نگاهم پنهان میکنند. مادرش در عکس نیست.
روبرویِ او کنار عکاس ایستاده و به اواشاره می کند:
"
دختردهنتو ببند!"
از
رسیدنِ فرمان تا کلیکِ دوربین عکاسی فاصله آنقدر کوتاه است که او فرصت
بستن دهان را نمییابد، اما صدای عمهاش که شانه به شانهیِ عمویش
منتظرِنوبتاش ایستاده و به او میگوید:
"
دستتو بردار"، تویِ سرش میپیچد.
دستاش را برنمیدارد. به خودش نگاه میکند. از اینکه دهان و دستاش
همیشه دیده میشود، اما نگاهاش نه، دلش غنج میرود :
"
مورچهها. مورچههای تویِ سرم فقط از یک راه ِ دوطرفه میگذرند. از
تویِ مردمکهایم تا توی سرم. از تویِ سرم تا تخم چشمهایم. مثل نور و
آینه."
مورچهای جائی از بدناش را نیش میزند. کجایش را نمیداند. چشمهایش
را میبندد. راه دراز است. از پیراهنِ سفیدعروس شروع میشود وامتداد
مییابد. تا
کجا
نمیداند. جاده راهِ خود را میرود ومورچهها صف کشیده نیش میزنند وُ
میروند.
حالا
دهانِ شانزدهسالگیاش همانقدر باز است، که دهانِ پنجسالگیاش. مردی
در کلاسِ درس روبهرویِ تختهیِ سیاه ایستاده و از مردانی میگوید که
بر قانونهای آموختهاش خطِ بطلان میکشند. ناگهان زمین دیگرآنگونه
مسطح نیست که مادرش در قصههای جن و پری ترسیم کرده بود.
-"
اجازه آقا! اگه زمین گرده، پس چرا ما نمیافتیم؟"
-
"خیلی سادهاس، دختر جون. تا حالا دیدی سیبی از درختاش بیفته و به
زمین نرسه؟ "
-"
اجازه آقا! نه به خدا. ما ندیدیم"
-
"خُب چرا؟ واسه اینکه زمین گرده."
-"
اجازه آقا! ما نمیفهمیم گردیِ زمین با سیب چه ربطی داره. آقا."
-" از
صفحهیِ بیست تا صدو بخون، خودت میفهمی."
دهاناش هنوز باز است و دستِ راستاش همانطور رویِ دامنِ سفیدِ عروس.
ساعت چهار بعداز ظهر به خانه آمده بود. صفحهیِ بیست را باز کرده وُ
تا صفحهیِ صد خوانده بود وُ حفظ کرده بود. فردا و فرداهایِ دیگر
امتحان داده بود وُ هی بیست گرفته بود وُ هی کمتر فهمیده بود.
"
رنگِ قانونِ جاذبه بایدسفید باشه، شکلاش شکلِ مورچههای توی سرم،
وقتیکه راه یکطرفه میشه، از توی مَردمکام تا تویِ سرم."
آنها
کارِ خود را میکنند. میایند و ُ میروند وُ نیش میزنند. دهانِ هیجده
سالهاش میان صفِ سیاهِ گوشتیِ آدمها باز و بازتر میشود:
"اینهمه آدم کجا بود که من نمیدیدم؟"
عکس
مردی از درونِ سیاهیِ صف بالا کشیده میشود. میگویند تا همین دیروز
زیر درختی جائی در گوشهای خوش آب وُ هوا نشسته بود و خوابِ صف و گوشت
میدید.
" نه!
زمین باید مسطح باشد واین خیابان درازآخرِ عالَم."
انبوه
ریش و سبیل قدرتِ نگاه را ازاو میگیرد. دهاناش پیدا نیست. ابروان
اگر پُرپست باشند، چشمها رنگِ خشم میگیرند. چشمهایش را می بیند.
قرار است تا چندروزِ دیگر رویِ ماه رنگِ اصلیاشان دیده شود.
دهاناش برای لرزیدن لحظهای بسته میماند . صدایِ کلیکِ دوربینی از
پنجرهای میاید. اما پنجرهها مثلِ درها همه بستهاند. ماهِ تمام
صفِ سیاهِ گوشتی را ازخیابانها به بامها کشانده تا دهانِ بیست
سالگیاش برایِ همیشه بازبماند:
"کاش
زمین مسطح بود واین صف اینطور به آخرِ خط نمیرسید."
از
بامِ روبهروصدایِ کلیکِ دروبینی میاید. لایِ در را یکیدو سانت باز
میکند. به عکس راه میدهد. صدای عکاس از پشتِ درنیمهبازمیاید:
"لامصب، عینه سمندره! این وَر رویِ خشکی دُمش پیداس. سرش اون وَره
ماهه. به آب رسیده. اما چون ماه
گرده،
ما نمیبینیم".
عکس
را لای قرآن رویِ تاقچه میگذارد و تمامِ شب را به ماهِ نقره و دُم
عقرب فکر میکند. با دهانِ بسته. چشمهایش خیره به دورهاست. کجا
نمیداند.
استکهلم مارس دوهزاروهشت
|