|
از حالا تا بیست سال پیش فقط یکروز گذشته است رباب محب
باد های شرقی همیشه بوی کافور می دهند. بر کلاله َ ابر ها نمی آیند. زیر پلک هایم نشسته اند. فقط بادها نه ، رنگ ها هم. رنگ کافور. رنگ کافوری پوست باد کرده اش. رنگ کافوری چشمهای خمارش – وقتی دروغ می گفت از همیشه خمار تر می شد ند: "حرف مایه نمیخواد. باور نکن!" اینروز ها پلک که بزنم ، سالهای میلا دی لای خاطرات سالهای خورشیدی رنگ می بازند و رنگ کافوری چشمهای خواهرم درسا را می گیرند. راستی از حالا تا بیست سال پیش ، چند سال خورشیدی گذشته است؟
نمی دانم. بهار بود. یعنی بهار به هر خانه ای سر کشیده بود ، مگر خانه َ ما. مادرم نفس می کشید و می گفت : " زمستون این خونه تمومی نداره" . پدرم می رفت و می آمد می گفت : " آیه َ یأسه این زن". من می گفتم: "صبر کنید! روزی آبها از آسیاب میافته".
نیفتاد. پس به حال خود رهایشان کردم تا اینجا توی آپارتمان دو اتاقه ام در مرکز شهر استکهلم بنشینم و در انتظار بهاری که می آید و من نمی بینم ، سالها را به عقب بشمارم. می شمارم. از حالا تا بیست سال پیش فقط یکروز گذشته است. یکروز زمستانی . از آن روزهای ماندگار. روزی که تلفن خانه مان به صدا در آمد تا روز بعد مادر و پدرم با بقچه ای زیر بغل از خانه بیرون بروند و با درسای سیاهپوش به خانه برگردند.
سالی گذشته بود و حالا به خانه باز گذشته بود ، با کافورزیر پوستش و صورتش که آینه دق شده بود. انگار از شانزده سالگی یک شبه به چهل سالگی رسیده بود ، تا زیر چادر پر کلاغیش در زمستان خانه پر بکند. چادرش را بر نمی داشت. پدر و برادرها نا محرم شده بودند و و قتی روزی با اعتراض خانواده روبرو شد گفت "خدا مرد محرم هنوز نیافریده" و بعد چشمهایش خمارکافوریش را به دیوار دوخت و هیچ نگفت.
" دُری جون! آخه قربونت برم ، تو این خونه که نامحرم نمیاد ، چرا چادرتو بر نمیداری؟" " پس اینا کین؟ برادر روح الله میگه..." " گه خورده برادر روحال الفلان با هرچی قالتاقه مثه او. آدم که از بابا و داداشش رو نمی گیره"
نام برادر روح ا لله را با نفسش آمیخته بودند. نامش را می برد و سرش را می دزدید تا رنگ کافوری چشمهایش را نبینم. پدرم در پوست نمی گنجید. می رفت و می آمد صلوات می فرستاد و می گفت " اینم بهار". مادرم می گفت : " به این میگی بهار؟ دختره رو سالم بردن و خل و چل تحویلمون دادن". " کاش همه توشونو برده بودن ومسلمون تحویل میدادن. اقلا این یکی رو" می گفت و به من اشاره می کرد. " زرنگتر از اونم دست اینا بم برسه. تازه صبر کن ببین د َوُم میارن".
دوام نیاورد که ببیند دوام آوردند و دستشان به من هم رسید. پشت سرش ایستاده بود و نماز می خواند. از روزی که به خانه برگشته بود ، جایش پشت سر او بود و سرش روی جا نماز. هفده رکعت شده بود هفتاد رکعت. تمامی نداشت. مثل زمستانخانه ما تمامی نداشت. می شنیدم که به جای قل هو الله احد ، می گفت روح الله. از کنارش رد می شدم و می گفتم " یا راستی راستی دیونه شدی برگشتی یا مارو دس انداختی" . می گفت " استغفرالله " .
نگاهش کردم. چشمهایش حالت چشمهای پدرم را نداشت ، وقتی که کسی مزاحم نمازش می شد با یک چشم غره و یک استغفرالله بلند و محکم ، فرد مزاحم را از خود دور می کرد. عصر بود. پشت سرپدر ایستاده بود که سرش به سجده ماند. تنها بودم. نمی دانستم می بایستی شانه های خمیده درسا را بالا بکشم یا شانه های سنگ شده پدر را. کنارشان ایستاده ، مانده بودم تا مادرم از خرید برگشت. تکانش دادم. سرش را بالا آورد. مادرم سر پدرم را تکان داد. تکان نخورد. پیشانی اش با مهر نمازش یکی شده بود. درسا او را دید و بلند شد و به طرفش آمد . دستش را آرام در دست گرفت و آهسته زیر لب گفت : " کاش برادر روح الله جای تو بود" و بعد آرام چادرش را از سرش در آورد و روی جسم سنگ شده پدر گذاشت و سنگ شد.
... بیست و یکسال پیش عصر یکروز بهاری مادرم به او اولتیماتوم داده بود " به این دختره که اسمشو گذاشتی فرزانه ، بگو گورشو گم کنه ، وگرنه خودم گیس درازشو می گیرم و پرتش می کنم بیرون." و او فقط پاسخ داده بود: " واسه چی؟ مگه سر دل ما نشسته؟ نون خودشو در میاره تازه یه کمکی هم به ما میکنه" "آخه دختر! کمی فکر کن! پسر معذب تو خونه داریم. دُرس نیس والله . در و همسایه چی میگن؟" جایم را با او عوض کردم" هر چی میخوان بگن ، بگن! به اونا چی؟ تازه ، تو که از خداته یه دختری پیدا شه دست فرهادوبگیره و ُ ببره. مگه خودت هزار دفه نگفتی این پسره عرضه نداره زن پیدا کنه زن باید پیداش کنه؟" درسا فقط قسم می خورد که نامش فرزانه بود و اهل بوشهر بود و تهران کار پیدا کرده بود و پدر و مادرش به زودی به تهران نقل مکان می کردند. "راس میگم مامان جون. بخدا راس میگم. فقط یه هفته" هفته ها آمده و رفته بود ند . دیگر نه دخالتهای من و نه قیافه حق به جانب درسا چاره ساز بودند. مادر تصمیمش را گرفته بود. "امروز تکلیف این خونه رو معلوم می کنم. یا من ، یا این دختره گیس بریده"
به دنبالش رفتم. شانه های لاغرش را گرفتم و تکان دادم. "دری خر خودتی. اقلا دروغی بگو که باور کردنی باشه. این فرزانه خانمت اهل کجاس با اون رنگ و روش؟ کی میره؟ تو داری مامانو نصفه جون میکنی و خودت نمی فهمی". انگارحقیقت را از زبان درسا کشیدن ، فقط کار شلاق و تعزیه بود. هیچ نگفت. تا خورد و گفت " پیکاریه" . اما وقتی از زبان من شنیده بود ، پاسخ داده بود" کی فرزانه؟ از هر چی توده ای توده ای تره". "خر خودتی . خودم دیدمش توی میدون امام حسین پیکار می فروخت".
...
بیست و یک سال پیش خانه ی کوچک زمستانی ما در میان خانه همسایه های چپ و راست مثل گردن لاغری در میان دو دست زمخت ، درحال خفه شدن بود. اسباب و اثاثیه و آدمهایش روی هم چپانده شده بودند. جای نفس کشیدن نبود. تا آن عصر بهاری که فرزانه کلید را در قفل در خیاط خانه و مادر چمدان بسته ا و را به طرف او چرخاند. "میخوایم فرهادو زن بدیم. اتاق بالا رو احتیاج داریم. این چمدونت. ما خیر و تو به سلامت". فرزانه چمدان بسته اش را قبل از وارد شدن گرفت و پاکت میوه را جلوی پای مادرم به زمین گذاشت . رفت تا همان شب کذائی برای بردن درسا - چادر به سر همراه مردان سبز پوش ساعت دو نصف شب برگردد. "توی ماشین نسشته بود. گفت : مادرت زن دادن ِ فرهاد و بگور می بره و شوهر کردن تورو" بعد از مرگ نابهنگام مادرم در روز خاکسپاری پدر- اینرا در گوشم گفته وبرگشته بود. توی چادرش نه. توی خودش. یکباره. انگار هرگز به خانه بر نگشته بود. نگاهش کردم با خودم گفتم از اینجا می روم تا وقتی بیست سال بعد جائی گوشه ای از این جهان بزرگ در اتاقم نشسته ام یاد رنگ کافوری چشمهایت مرا به سالهای خورشیدی ِ دورتر ببرد. ...
استکهلم دسامبر دو هزاروپنج
شعر خانه فارسی مقاله ها داستان های دیگر
|