ويگوتسکي و « ابزارانديشه »2
رباب محب
طبق نظر ويگوتسکي کودکان هنگام بازي وارد حيطه ي ِ ادبيات ، تأتر و
دراماتيک و نقاشي مي شوند. همانطور که پيشتر آمد کودکان خمير مايه بازي
هايشان را از بطن و اقعيتها بيرون مي کشند و درست به همين لحاظ است که
نقش برزگتر ها در فراهم آوردن شرايط ، حياتي و بنياني مي شود و پروسه َ
رشد و تعالي کودکان به عواملي وابسته مي گردد که اساسش را دياگوگ با
برزگتر ها تشکيل مي دهد.
به اعتقاد ويگوتسکي احساس و عقل همانند تخيل و واقعيت دو روي يک سکه
اند. و به نظر او هنگام بررسي ِ فرد و توانائي هايش بايد به او به عنوان
يک کل نگاه کرد. به عبارت ديگر فرد مجموعه اي از توانائي هاست و توانائي
هاي فرد نيز به نوبه خود به عنوان يک کل ، مجموعه اي از احساسات وُ
عقل و تخيل وُ واقعيت ها يا تجارب ِ فردي است. انسان براي آگاه شدن و
آموختن تصاوير ِ ذهني اش را خلق مي کند ، وبه همين سبب راسيوناليسم
روبروي هنر زيبائي شناسي ودر تضاد با آن قرار نگرفته است.
پياده کردن انديشه هاي والاي ويگوتسکي در مدرسه به معناي خلاق کردن
علم پداگوژيک و بهبود اوضاع آموزش و پرورش و اعتلاي فرد است و طبيعتأ
آگاهي ِ اولياء مدرسه از تئوري هاي پداگوژيک اولين گام به سوي علمي کردن
مدرسه است. ما نمي توانيم بدون علم به ريشه هاي پداگوژيک و تئوري هاي
موجود، انتقال دهنده اطلاعات ِ خود به نسل جوان باشيم. از اين گذشته
مدرسه به عنوان اولين پايگاه آموزش ِ حقوق فردي ، بايد خود به حقوق
فردي احترام بگذارد. کودکي که اجازه رشد تخيلش را در مدرسه نمي يابد از
همان کودکي خود سانسوري را مي آموزد.
مي آموزد که حتا به خود دروغ بگويد. و اين يکي از نتايج علمي نبودن
مدرسه وعدم آگاهي اولياء مدرسه از تئوري هاي پداگوژيک است.
يکي از اصول اوليه آگاهي تعريف ِ دقيق مفاهيم به شيوه علمي است. تعريف ما
از بسياري از مفاهيم در حد تعاريف عاميانه محدود شده است
،
براي مثال تعريف ما از « قوه تخيل » اغلب با واژه ي ِ « خيال بافي »
مخدوش مي شود.
تعريف ويگوتسکي از خلاقيت و قوه تخيل به شرح زير است:
خلاقيت فعاليتي انساني و به معناي آفريدن چيزي يا انديشه اي نواست. نو
بودن به معناي خلق کردن چيزي از درون ِ هيچ ، يا از درون يک خلاء نيست.
ما از مشاهده اعمال و رفتار و کردار انسان ها در مي يابيم که همه ي ِ
اعمال و رفتار و کردار انساني پيرو خصلت دوباره سازي است. خصلت دوباره
سازي در ارتباط ِ مستقيم با حافظه و تجارب فردي است که امکان بروز مي
يابد. اين بدين معناست که فرد هنگام آفرينش ِ دوباره ي ِ چيزي يا
انديشه اي (دوباره سازي ) تجارب گذشته َ خود را « اغلب در قالبي ديگر »
تکرار مي کند. بطور مثال وقتي ما خاطرات کودکي خود يا سفري ، ديدار
دوستي يا حادثه مهمي از زندگي خود را به خاطر مي آوريم در واقع داستان
تازه اي از آنچه در گذشته براي ما رخ داده است مي آفرينيم و بدين طريق به
دوباره سازي حوادث مي پردازيم. طبيعتأ - تازه آفريده ي ِ ما - گرچه رنگ
و روي ِ ديگري از آنچه بوده است دارد ، اما به هر حال از تکرار ِ حوادث ِ
اتفاق افتاده اي که جائي از حافظه ما را پر کرده اند بوجود مي آيد .
بنابراين بدون اتفاقات (يعني تجارب ما) خصلتي به نام خلاقيت هستي نخواهد
يافت. تجارب فردي زندگي اجتماعي/ بيروني و زندگي تخيلي/ دروني فرد را
مي آفريند. تجارب فردي هنر ِ تطبيق ِ خود با محيط را به فرد مي
آموزند. تطبيق فرد با محيطش از طريق دوباره سازي عادت ها و روي داده ها
صورت مي پذيرد.
طبق نظر ويگوتسکي حالت پلاستيکي عصب هاي مغزبه ما در دوباره سازي پديده
ها
کمک مي کند. بدون اين حالت ، شکل پذيري و تغيير امکان ندارد. او با
مقايسه َ موم وآب و آهن مي گويد که مغز خاصيتي همانند ِ موم دارد، آسان
تغيير مي کند و تحت تأثير شرايط مختلف اشکال مختلف به خود مي گيرد. در
عين حال عصب هاي مغز قادرند تغييرات را در خود ذخيره کنند. شرايط تغيير
زماني روي مي دهد که برانگيزاننده ها
stimuli
به اندازه کافي قوي باشند و تکرار شوند .
در همين رابطه ويگوتسکي مغز را با ورق کاغذ تا شده نيز مقايسه مي کند.
جاي تاخوردن در محل ِ تا شده هميشه باقي مي ماند و در واقع شکل کاغذ را
تغيير مي دهد. تا آنجا که با يک پُف کاغذ به سمت تا خوردگي اش خم مي شود.
در جاي ديگري ويگوتسکي مغز را با جاي چرخ ماشين بر روي زمين گِلي مقايسه
کرده و مي گويد که حرکت چرخ بر زمين گلي ، امکان راهيابي ِ آينده را آسان
مي کند ، زيرا که جاي چرخ ماشين راه را براي رفتن هاي بعدي مي گشايد.
مغز انسان نيز در صورت برخورد با برانگيزاننده ها ي کارا و مکرر دقيقأ
مثل چرخ ماشين راه سازي مي کند. به عبارت ديگر مغز انسان ارگاني است که
تجارب فرد را ثبت و دسته بندي مي کند. چنانچه مغز داراي اين خصلت نبود و
به يکسري تجارب ِ محدود اکتفا مي کرد، انسان موجودي متکي به عادت هايش
مي شد که با کوچکترين تغيير و ُ تحول عکس العمل نشان مي داد. يعني
دقيقأ بروز حالتي شبيه عادت حيوانات.
با اين تفاسير مغز انسان داراي دو عملکرد يا فنوکسيون مي باشد: ثبت و
نگاهداري تجارب وخصلت آفريندگي و خلاقيت. ويگوتسکي پس از ارائه
تعريف خود از خلاقيت و قوه تخيل و شرح عملکرده هاي ِ مغز مي گويد : "
چون پاي قوه تخيل به ميان آيد ، اجازه بدهيد بگويم آينده ي ِ انسان در
رابطه تنگاتنگ با جامعه اش و زندگي گذشته اش"
(ص. 13 )
.
به نظر ويگوتسکي فرد رد پاي ِ برانگيزاننده هاي ِ گذشته اش را دوباره
سازي مي کند، نه خود ِ برانگيزاننده ها را و مي گويد در واقع ما نه گذشته
را ديده ايم ، نه آينده را ، اما تصويري از تصاوير ذهني ِ خود مي سازيم.
پس خلاقيت يعني فعاليتي که برانگيزاننده هاي ِ گذشته را تکرار نمي کند ،
بلکه فرد تصاوير تازه و بديعش را از برانگيزاننده هاي ِ گذشته اش ترکيب و
تنظيم مي کند. او روي برانگيزاننده هاي ِ گذشته اش کار مي کند تا شرايط و
رفتار هاي ديگري از خود بروز دهد. به اعتقاد ويگوتسکي چنانچه مغز آدمي
قادر به اين پروسه هاي تغيير و تبديل نبود ، آدمي در گذشته اش مي ماند و
نمي توانست خالق اينهمه چيز و اينهمه انديشه باشد. خلاقيت از انسان
موجودي متکي به آينده ساخته است که در زمان حال تغيير مي کند .
ادامه دارد.
استکهلم / ماه جون سال دوهزار و شش
Lev . S. Vygotskij
(1995); Fantasi och kreativtet I barndomen Förlag : Göteborg
Daidalos. Översättning av Kajsa Öberg Linsten.