|
دستي
که دست آويزهایش را
از
حلقوم ِ« عادت به گرسنگي » بيرون مي کشد
صدائی
ست که از درون خواب مي آيد
من با
پوستم میليون ها سال ِ نوری فاصله دارم
و نمي
دانم پايان اين افق کجاست
موش با
قدمهايش زير طاق ِ سقف مي گويد موش است
با
قدمهايش ، زير طاق ِ سقفي که خاک ِ من سقف شد،
مي
گويد موش است .
من اما
فقط چند آدمم وچند چيز که نامشان اگر که خرت و پرت نه، که صندلي ، که
تخت –
سخت –
آدمم نمي کنند خراش های دندان های ِ
روی
پوست
من
اما ، يک دستم.
برای
دست آويزهايم،
يک
دستم
و آدمم
نمي کنند
خراش
ها و پوست وُ
تخت
و ُ
صندلي.
نه ،
آدمم
نمي کند حلقوم با عادت ِ گرسنگي.
رباب محب /ژانویه دوهزارو هشت
1
چراغهای شب را خاموش کن ، به آشپزخانه بيا
بویِ عطر آش کف دست هايم را پياله کرده
برای ياسهای باران خوردهات
ما پهناورتر از ميز و بشقاب میشويم
حتا اگر کوير در نفس چنگال هايمان کوير شود
ما پهناورتر
از ياسهای بارانخورده میشویم.
2
زير آفتاب
سياه نقش میزند
آفتاب پرستِ
کور
روی فولاد،
ميانِ سرب
محراب، جای خوبی نيست -
صدفِ چشم به دريا بده
به قايقت،
کناره ای
3
زُل میزنی به من یا
شکِ خیره
تورا
بیقرار کرده؟
دنده عقب میزنی
سنگلاخها زیادی زیرِ پایت عرضِ وجود میکنند
از کوهِ امروز به دریا نمیرسی
و زبانِ سنگلاخها از گوشِ تو دل نمیکَند
کتابِ دیروز ورق میخورد، بسته نمیشود
بی نقش وُ بیبست
جلدِ کتاب تو میشوم
بر دیروزهای
رفته خطِ تیرهای بکش،
تویِ ذوقِ من نمیزنی
برگرد!
تویِ ذوقِ من نمیزنی
------
از « پارههایِ » چاپ نشده
پائیز دوهزارو هفت
|