|
اين تنها بها ر من
است که از راه مي رسد
رباب محب
ترس سرانگشتي دارد.
من تماس.
بادها پرچم ها را مي
برند. من بوسه های خاکستری.
مُردن نفس کشيدن زير
خاک نيست
مُردن نفس کشيدن در
هفته هاست.
خم که مي شوم آب محدب
است آينه محدب است و ديوارها - آبهای ِ آينه دار محدبند.
در تابوت چه کنم؟
مرده اينجاست
با تمام سرانگشت ِ
ترس هاش و ُ بوسه های ِ تماس.
...
...
در تابوت استخوان پخش
مي کنند
جنازه ،
استخوان ندارد.
استخوان ندارد جنازه ..
... خاک دارد. خاک
دارد ، خاک ِ روزها و هفته ها.
مُردن نفس کشيدن زير
خاک نيست
مُردن نفس کشيدن در
آينه های ِ هفته هاست.
خم که مي شوم آب محدب
است آينه محدب است و زمين های ِ بي آب و ُ آينه محدب تر از آب يا آينه
... مردمکها يم
را به پائين مي کشند.
...
...
بار ديگر آنسوی ِ
حاشيه افتاده ام
مثل تعريفي از نوک ِ
چاقو ، چک چک ،
چکيده چک چک ِ
دستهايم : گوئي باران های در خون.
و اين تنها بها ر من
است که از راه مي رسد.
...
استکهلم مارس دوهزار وشش |