|
پارادوکس
تقدیم به "همنوایی شبانه ارکستر چوب ها" اثر رضا قاسمی رباب محب
به تعبیر من "بند های ِ بریده ی مرتبط " بهترین صفتی ست که می توان به ترک ِ وطن کرده داد. شاید بپرسید چگونه بند ها در یک آن و همان لحظه می توانند از هم بریده و به هم مرتبط باشند؟ بیایید با من به دوباره خوانی ِ همنوایی شبانه ارکستر چوب ها برویم. سوآلتان را پس خواهید گرفت.
سال هزارونهصد و نود وهفت برای اول بارهمنوایی شبانه را خواندم. خواندم. لذت بردم و بدون تاَملی کنار گذاشتم و به سراغ کتاب دیگری رفتم. تا... یازده روز پیش که فکر می کنم به تاریخ میلادی بیست و پنجم دسامبر دو هزارو چهار باشد. بله یازده روز پیش هنگام گردگیری ِ قفسه ی کتاب هایم چشمم به آن افتاد. هوس ِ دوباره خوانی کردم. این هوس یکی از هزارو یک هوس های معمول آن روزم بود. و آنشب و هوس اسب شدنم. من "اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کرده باشد". منخرین ِ لرزانم را از بادی که در سرم می پیچید پُر و خالی کردم. اما "نه شیهه کشیدم نه سُم کوبیدم". پیچ ِ تلویزیون را به سمت ِ خاموشش پیچاندم و کتاب را به جای صفحه ی تلویزیون روبروی چشم هایم گرفتم ، در حالیکه زیر لب آهسته می گفتم " دریا و زمین هم با ما سر ِ جنگ دارند"
"برای من که همه ی عمرم را در نیمکره ی شرقی زمین با ساعت نیمکره ی غربی زندگی کرده بودم" شب تازه اول ِ روز بود. آغاز ِ روز ِ من بود. روزی که همیشه در تاریکی ِ مطلق رخ داده بود. انگار سیاهی با خودش یک من - نه صد من آدرنالین به همراه داشت. آماده بودم برای بیداری. آن شب هم مثل ِ هر شب دیگر در یک قدمی ِ خودم ایستادم و گذاشتم سلول هایم به نوبت از لابه لای پوستم که حالا کلفت شده بود ، به پرواز در آیند. گذاشتم. پر گرفتند و سنگ شدند. از شما چه پنهان سلول های من به گاه شب ، شناگران ِ قابلی هم بودند.اگر چه خودم شناگری که هیچ رنگ ِ آب را هم نمی دانستم. اما سلول هایم هر شب تا هفت دریا شنا کرده و به کویری که خانه ام بود ، بر می گشتند. حالا مچاله نشسته و سلول هایم را به مرخصی ِ یک شبه ای فرستاده بودم تا بتوانم بی دغدغه به حضور ِ ساکتم اجازهَ حلول در ارکستر چوب
ها بدهم. دادم که سیخ نشسته بودم. طوری سیخ نشسته که گویی همین حالا از پله های ورد ترید سنترWTC* پایین آمده که اینجا افقی روی ِ این کاناپه ی افقی ِ هندی دراز بکشم. و انگار افقی سیخ نشسته بودم که شما با نگاه ِ یک وَری تان سر تکان بدهید و بگویید " این زن یه تخته کم داره. اول با بند های بریدهَ مرتبطش مارو سر ِ کار میذاره ، حالا با هیکل ِ سیخ نشستهَ افقیش". و انگار افقی سیخ نشسته بودم که بگویم همین سیخی و همین افقی نشستن ِ من است که پاسخ ِ شماست. ف...ق...ط اگر شیطنت ِ ابروی چپم را وقتی دو سه بار بالا می پرد و گوشهَ نگاهم را وقتی کج می شود شما تعارفی به ورود تلقی کنید. ورودی شبانه به ارکستر ِ چوب ها. شما نمی دیدید و من هم از محکم کاری خوشم نمی آمد. افقی نشستنم که سایه ام را گم کنم. سایه ام را که گم کردم ، سایه های دیگری از در هایی که به عمد باز گذاشته بودم سرک کشیدند. اما تُو نیامدند. می دانستند در ِ باز مثل ِ کُس ِ باز رازی ندارد. نداشتم. گرچه همیشه مچاله می نشستم. مثل آن شب که مثل ِ هر شب بود. مچاله نشسته بودم وقتی که رفتند و پشت ِ دیوار ها به کمین ایستادند. حالا چرا پشت دیوارها و به کمین چه ، ندانستم. هنوز هم نمی دانم. من که رازی نداشتم. شاید به خاطر اسمم بود؟ اسمم که راز ِ من بود؟ اما این نبود. چون از روزی که اسمم را گذاشته بودم "گابیک" آن قدر قیافه ام سگی شده بود که هیچ احدالناسی رغبت نمی کرد نگاهم کند. با اولین چرخش ِ چشم الم شنگه ای مگو مپرس راه می انداختم که مگو و مپرس " پدر سگ ِ راسیست ! به من میگه بر گرد خونه ات. خر ِ نفهم نمی فهمه که من آواره ام ، آواره". از همهَ همسایه های ِ بی سایه ی این ساختمان ِ ده طبقه که هر طبقه اش با چهار دستگاه ِ مجزا طبق ِ استاندارهای سوید دههَ شصت ساکنان رنگارنگش را سقف می داد ، گونار* پیرهمیشه و به همه سلام می داد. سلامی بی نگاه. به من هم می داد. همانطور بی نگاه. اما دیروز که پانزده سال از عمر ِ همسایگی ِ ما می گذشت سلامم نکرد. نگاهم کرد. و دیروز در پانزدهمین روز ِسلام های ِ بی پاسخ با نگاهش حرفی به من زد که اصلا و ابدا مرا عصبانی نکرد. چیزی گفت که انگار رضای ِ خودمان قبلا هزار بار گفته بود" سعی کن چیزی را دوست بداری". و من سعی که سهل است ، جان کنده بودم . از دیروز تا آنروز که گمانم بیست و پنجم دسامبر دو هزارو چهار بود جان کنده بودم. اما چه فایده؟ بلا نسبت ِ شما مثل ِ خرکه توی ی گِل گیر کرده باشد ، گیر کرده بودم. اما نه در گِل. وسط ِ پارادوکس هایی که از سر و شانه ام بی وقفه بالا می رفتند. و نگاه ِ گونار- یکبار و برای همیشه همین دیروز در یک سلام ِ خشک و خالی که نه - مثل ِ اجل ِ معلق نازل شده بود. نزولی که با ذایقه ام جور درنمی آمد. اما از آنجایی که با آن نگاه تیز سرم را نبریده بود و نگفته بود" باید پرونده ات رابه جای بایگانی در ادارهَ مهاجرت به بخش ِ روانی ِ امیر علا شیراز منتقل کنند" از او بدم نیامد. چرا که من بهتر از هر کسی به سلامت روان پاکم آگاه بودم. روانم پاک ِ پاک بود. اگر نبود. اگر کثیف بود که نمی توانستم با دست ِ خودم مثلث ِ مرض هایم را رقم بزنم. کشف مرض دیدهَ بصیرت می خواهد. متخصص می طلبد. تازه اگر روانم پاک نبود که مثلث ِ مرض هایم را بی هیچ چشم داشت کف دست ِ آقا رضای ِ گُل نمی گذاشتم که او هم نه بیاید ، نه برود و مثل ِ گوز ِ بی بسم اله رودلش را روی صفحه های کتابش خالی کند و هی مرض های سه گانه َ مرا به رخ ِ خلق الناس ِ خود بکشد و بنویسد" در راَس بیماری ِ وقفه های زمانی. اضلاع به ترتیب ِ شدت بیماری آینه و بیماری خود ویران گری". حال که آقا رضای ِ گُل دهنش چفت و بست ندارد و نام بیماری های مرا مثل بخار معدهَ متورمم اینجا و آنجا به هوا پراکنده کرده است به شما می گویم که آن شب چرا آن گونه افقی سیخ نشسته بودم. قبل از اینکه آقا رضای ِ گُل با کتاب بعدی از راه برسد و بیماری های دیگران را افشا کند. آن شب مثل ِ هر شب دیگر از برکت ِ وجود مثلث ِ بیماری هایم که نه ، از برکت ِ مثلث ِ مرض هایم – یعنی "وقفه زمانی بیماری آینه و خود ویرانگری"آن طور افقی سیخ نشسته بودم که تلویزیون مرا عمودی در جایم میخکوب کرد. تازه وقتی پیچ تلویزیون را به سمت ِ تاریکش پیچاندم فهمیدم همهَ مرض هام از آقا رضای ِ گُل نشاَت می گرفت. او مرض های دایره ایم را مثلث کشیده بود.و حال برای دل خوش کردنم می گفت " سیاست هویج به پایان رسیده و حالا نوبت چوب بود". حالت ِ عمودیم کم کم محو شد. باز در جا میخ کوب شدم. می دانید آخر من همیشه چوب بوده ام. قدیم تر ها از نوع ِ ترش. این روز ها خشک ِ خشک بودم. آن قدر خشک که نشسته و ایستاده و خوابیده ام با هم فرقی نداشت. سیخ بودم نه مثل ِ چوب ِ خشک ، که خود ِ چوب. چوبی افقی. بخصوص حالا که مادر بزرگ خدا بیامرزم هم با جمله عالمانه اش پا برهنه قدم به اتاق یخ زده ام می گذاشت" دنیا دستهَ هاونه. هر روز توکون ِ یکی". و حالا که کون هویج گشاد شده بود و دستهَ هاون به پایین سر خورده بود، راست آمده بود و افتاده بود روی تن ی چوبی ِ من. خُب دردم گرفته بود. خیال نکنید چوب از غدهَ هیپوتالاموس بی بهره است. چوب هم درد دارد. چوب شدن دردش از هر دردی دردتر است. و من هر وقت دردی دارم دلم برای مادرم تنگ می شود. آن شب هم دلم برایش تنگ شده بود. مثل ِ دیروز عصر وقتی از مغازهَ ماهان بر می گشتم با ده کارت تلفن در دست ، یعنی همان لحظه ی کذایی که گونار سلامم نداده بود نگاهم کرده بود و همین حرفی را گفته بود که خانم مرلین مونرو حالا روی ده کارت توی ِ دستم می گفت. شماره را گرفتم. صدا گفت"پانصد ساعت". کنار ِ صندوق حساب ماهان هزارویک جور کارت ِ تلفن پیدا می شد. اما صندوق دار کُرد به فارسی ِ شیرینی گفت"مرلین مونروییش به صرفه تره". حرفش را گوش داده بودم. اما حالا که پشیمان رنگ سُربی ِ روی ِ شماره های رمزی ِ دهمین کارت را با نوک ناخن انگشت اشاره ام پاک می کردم نه به ساعت شرقی فکر می کردم ، ونه به ساعت غربی . زمان لای کارت های مرلین مونرویی گم شده بود. دهمین مرلین مونرو با سخاوت گفت"ششصد ساعت". قند توی دلم آب شد. حالا می توانستم وظیفهَ فرزندی را آنگونه انجام دهم که مادرم می خواست و بگذارم صدای نازکش که حال لرزش سال ها را هم یدک می کشید تا می تواند در گوشم جیغ بزند" حس شهادت طلبی و مظلومیت مشخصه ای ایرانی است" ، دخترم! " خوشحالش کرده بودم. گویا خوشحالش کرده بودم. باید چیزی می گفتم که خوشحالیش را دو چندان می کرد. دیگر گوش نمی کردم. تمام حواسم را برای یافتن ِ جمله ای که حاکی از حفظ ماهیت ایرانی ام باشد کردم. دیدم هیچ چیز بهتر از تایید باورهایش نیست. حتا هدیه هایی که در حراج های ژانویه می خریدم و می فرستادم و کرون هایی که لای هدیه ها می پیچیدم – کرون های بی صاحبی که می بایست صاحب شان من ِ نظافتچی باشم... نه اینها که گفتن نداشت. مادرم اگر می فهمید که دختر لیسانسه اش نظافتچی ِ بیمارستان که نه – نظافتچی ِ یک درمانگاه است ، دق می کرد و می مرد. مادرم زنی راستگو بود اما از دروغی که بیمارش نکند بدش نمی آمد. برای همین گفته بو دم در بیمارستان کار می کنم و گفته بود" شیرت حلال مادر. می دونستم. همان روز وقتی تازه راه افتاده بودی و گوشه ای ریده بودی و با انگشت از گهت می خوردی ، می دانستم که دکتر خواهی شد". گفتم مادرم زنی راستگو بود.پس بر آن شدم که برای دلخوش کردنش یکی از جمله های راستش را جعل شده از زبان رضا تحویلش دهم و بگویم" دست خدا از آستین مردان خدا بیرون "آمد ه "و سر کسانی را که کافر بودند گوش تا گوش"بریده. آخر من همین چند لحظه پیش ، قبل از اینکه پیچ تلویزیون را به سمت ِ تاریکش بچرخانم ، از زبان خانم گوینده که چشم های شیشه ایش آمیخته به اندوهی ساخته گی بود شنیدم. با همین گوش های خودم که هنوز کار می کنند و مثل استخوان هایم سیخ نشده اند شنیدم که سه هزاروپنجاه و هشت توریست سویدی در تایلند مفقودالاثر شده بودند. حالا بماند اگر سه هزاروپنجاه و هشت مثل چهار هزار شهید میدان ژاله بعد از رفتن آقای یوران پرشون بشود پنجاه و هشت. توفیری ندارد. این ارقام نیست که مهم است. مهم دهان این آقایانی است که ارقام را مثل نقل به دهان خلق اله خود می ریزند.
فرصت نکردم. اول گوشی صدایم را به جای رساندن به مادرم به خودم رساند. بعد بوق ِ اخطار یا بوق ِ پایانی یا بوق بی اعتبار شدن مثل پتک بر سرم نازل شد"این بود ششصد ساعتت خانم مونرو؟" گوشی تلفن از دستم رها شده و مثل پاندول ساعت دیواری در یک و همان زاویه به حرکت در آمد ، در حالیکه دست هایم لای ران های اسب شده ام فرو می رفت ، دهانم آه کشید و سرم مثل گوشی تلفن که حال به شمایل پاندول ساعت در آمده بود روی بدن ِ افقی سیخ شده ام به چپ و راست بر روی یک و همان زاویه به حرکت در آمد. طوری که تشخیص سر از گوشی تلفن و پاندول ساعت را محال کرد. اما دهانم هنوز مثل همیشه از جنس ِ دیگری بود. بدون ِ کوچکترین حرکت لب های قیطانیم حرفی تکراری را تکرار می کرد"خاصیت آوارگی از این بیشتر که نیست". مادرم شده بودم وقتی که گفتم"تاریک هم که بشود حضورت جنس ِ حرف نمی شود". و این بوق لعنتی. کار ها را خراب کرده و نقشه هام را به آب داده بود. دو دل داشتند از ترسشان خالی می شدند که این بوق ِ مادر به فلان مادر ما را گایید و نگذاشت که "حرف بزنم برای آن که نترسم". من فقط خواسته بودم به نصیحت رضا گوش بدهم و حرف بزنم. مایه نمی خواست. راست می گفت مادرم "بی مایه فطیر است". بود. بود که ترسیدم. بود که حرف نزدم. بود که یادش از سایه های پشت این دیوار ها هم کشیده تر بود. یادش که هیچوقت با چهره اش نمی آمد. حرف هایش می آمد. حرف هایش که تکراری بودند و مکرر می آمدند. هر بار با رنگی. و چهره اش هم که دیگر نمی آمد در رنگ تکرار شده بود: رنگ دوری ِ فرزند، رنگ مرگ ِ رضا در چاه بابل، رنگ بی پولی و رنگ انتظارکرون های از سوید رسیده، رنگ وابسته گی ، رنگ درد، درد ِ پیری... مادرم در درد بزرگ شده بود. اگر چه سواد ِ درست حسابی نداشت ، این دختر هفتادو نه ساله ، با آن نه سالگی ِ زن شدن و سواد دو کلاس ابتداییش از من ِ سی و پنج ساله دو انگشت سر بود. هفتادو نه سال خون جگر چه درس ها که به او نیاموخته بود. درس هایی که نه من ، نه رضا در هیچ مکتبی نیاموختیم. هفتادو نه سال خون جگر یعنی روزی هزار بار "مصبت را شکر گفتن است". می گفت."هر چه مصلحت باشد پیش می آید". پیش نیامده بود. پس آمده بود که بگوید" هر چه خدا بخواهد همان می شود" که بوق ِ پایانی حالش را گرفته بود. خدا مگر چه می خواست؟ رضا رفته بود. تا آنسوی بوق ِ پایانی رفته بود و دیده های خدا را دیده بود" حرکت بال پروانه ای در چین می تواند به توفانی در شیکاگو بدل شود". جل ا لخالق ! این رضا باید از تخم و ترکه َ آبادانی ها باشد. فقط بلد است زیر دلم را خالی کند . مصلحت بود. مطمینم که مصلحت بود که بوق ِ پایانی که مصلحتی نبود به موقع به صدا در آمده بود ، وگرنه خدا می داند چه ها که نمی گفتم.
منخرینم دوباره لرزان شده بود ، نه از بادی که در سرم می پیچید که از جایی در شکمم. پروانه ای بال گرفته بود. جایی در شکمم. زیر ش یا بالایش ، نمی دانم – فقط می دانم که بال گرفته بود. اگر بالا می گرفتم؟ اگر سر از ژوپیتر در می آوردم؟ اگر مثل بومرنگ یکراست بر می گشتم. به زمین. همین جا. همین گوشه. توی همین آپارتمان ِ دههَ شصت سوید؟ توی همین محل که رنیکه بی* است؟ مطمینم که می ریدم. و سوید را به شکل همین راهرو ها که راهروهای همین آپارتمان ِ دههَ گمشده است در می آوردم. و بعد آن شب به دست هایم نگاه کردم . رنگ گه بودند. چینی نبودند. دو بال سنگی بودند. و من پروانه بودم. پروانه ای سنگی که کسی گه مالیش کرده بود. سرم اما نبود. تصور می کنم رضا سر ِ مرا هم بُریده بود که نوشته بود"حالا روی بدنم سری را حمل می کنم که از آن من نبود. از آن پیر مردی بود که" می شناختمش. گونار بود. سر گونار مثل انار شکسته ای بدون ِ تن در چارچوب در همیشه باز بین زمین و هوا ایستاده بود. سرش عمودی تا سقف افقی بالا کشیده بود که دیدمش. و گرنه در را نمی دیدم. داشت حرف می زد که ترسش را بپوشاند" اگر می توان همه احساسات ِ بشری را با چند کلمهَ محدود بیان کرد پس ، اینهمه لغت را بشر برای چه اختراع کرده است؟ برای ِ بیان ِ بهتر ِ مقصود؟" پس چرا تو مقصودت را بهتر بیان نمی کنی دختر؟ راستی تو مگر سردت نیست دختر؟ باد کولاک کرده است دختر، در خانه ات را چرا باز گذاشتی دختر؟ ببندش دختر!"
سرم از حرکت ِ پاندولی اش ایستاد تا نگاهم سمت ِ گمشده َ در ِ همیشه باز را که حالا بسته بود پیدا کند و تا آن جا قد بکشد. تا پشت سایه َ گونار پشت در بسته.
World Trade Center* Gunnar* * Rinkeby
|
| Svenska>> | Farsi>> |