http://www.mani-poesie.de/index.jsp?aId=2639


 

بیچاره مرمرم. بیچاره من

 

رباب محب

 

 

دندانهای مصنوعیش را در آورد و روی طاقچه گذاشت. مشتی گوشت مچاله شده در کنار لبش جمع شد. جوانیش در گذر بی امان لحظه ها از بین رفته و  اثری از شوق فردا در صورت چروکیده اش باقی نمانده بود.

    قد و قواره اش به اندازه  برگ زرد ی از ماه مهرکه زیر پای عابری له   می شد، شده بود و’ مثل برگ می رفت تادر خاک با خاک یکی شود. شاید به زودی تکه گوشت تلخی می شد ، یکی شده با ادار و مدفوعش ، تنها همانجا در گوشه ی قفس خانه اش؟

 به اطرافش نگاهی انداخت ، انگار در و دیوار  از هدر رفتن او حکایت هاداشت. آینه ی روبرویش - روبروی صورت زرد و نحیفش زار می زد . "زمان چرا آنقدر هی آب می رود؟

شیار ها ی صورتش فروتن بودند. او آنها را نمی دید.  آینه می دید.  روزگار از او هتک حرمت کرده بود . این را آینه به او می گفت.  می دید . همه را می دید. و آنچه می دید ، هستی بود که می دید. هستی خود او.

 

عکس مرمر و مختار را بر داشت و در عکس سفر کرد . مثل هرروز

ظهر تابستان بود. در کوچه های شهر سرگردان می رفتی. به خانه برگشتی. قرار نداشتی. به بام دویدی. عطش جستجو کردن  یک لحظه بود. عمیق نمی شدی . در هیچ چیز عمیق نمی شدی. حتا در خودت. مثل ماشین از صبح تا شب به کار می افتادی.

ماشین را به خاطر سرعتش تا سر حد جنون دوست داشتی. همه ماشین آلات را دوست داشتی. پلوپز خوب بود ، کارآشپزی را برایت آسان می کرد.  جاروبرقی خوب بود ،گردو خاک روزمرگی ات را در دهان خرطو میش می بلعید. سیفون هم ضرورت داشت .

 به ماشین خودت وبه هر چه ماشین آلات فکرکردن ، هم ضرورت داشت؟ چرا باید یک توپ رگ اصلی زندگی تو می شد؟ غلتاندن یک شیء گرد که اینهمه تفکر و تأمل نمی خواست؟ می خواست؟ فرقی نداشت روز باشد یا شب ، گرم باشد یا سرد.  توپ همیشه توپ بود و’ گرد . جای غلتاندنش هم اصلا مهم نبود. بود؟ تو می چرخاندی.  روی آسفالت تفته ی ور آمده آخر آسفالت  اهوازقدیم  یا روی پشت بام قیر گونی شده ی خانه ات. توفیری نمی کرد. تو می چرخاندی. 

 

ولگردی های ذهن همشیه شادت می کرد. انگار از هم و غم هستی دور می شدی. از متن می بریدی و به حاشیه می افتادی." امروز من چه معامله پایاپایی با آینده می کند؟ "

و بعد آن روز. برای تجربه یک لحظه ناب به بام خانه رفتی. باد نمی وزید اما تو به هر قیمتی شده می خواستی بادبادک کاغذیت را هوا کنی. و کردی. بادبادک راست روی بام همسایه ات پائین افتاد. دستهایت را لنگرکردی تا بادبادک را برداری که  چشم هایت راه راست  را گرفت و یکراست رفت توی مردمک چشمهای دختر همسایه خانه کرد.

با آن قدو قواره ی بلند و ریش و سبیل تازه سبز شده بادبادک هوا کردن ، آنهم در ظهر تفته ی اهواز؟ خلع سلاح شدی. "  آهو روی بام همسایه چه می کنه؟ " قدمی به عقب گذاشتی. "گرما مغز آدمو آب میکنه. آدم تبدار میشه ، مغز آدم که آب شد ، آدم هذیون میگه" . چند پله پایین نرفته بودی که برگشتی. حالا بادبادک توی دست های بلوری مرمر سوی تو بال می گرفت. "نمی خوایش؟" باید می رفتی . باید می رفتی به جای بادبادک دستهایش را در دست هایت می گرفتی و پائین می بردی. چند قدم به جلو رفتی.

- می تونیم دوتایی هواش کنیم!

- باد نمیاد. نمیشه.

- چرا میشه اگه بخوای میشه.

و شد.

 

عکس مختار و مرمر در قاب بادبادکی از روی مردمک چشمهایش بالا- پائین می رفت. صورت مهتابی مرمر کنار چهره ی آفتاب سوخته مختار.  پرواز کرد. بالا رفت. بالاتر. باز هم با لاتر. آنقدر که دیگرندیدش. نخ بادبادک  در قاب طلایی گیر کرده بود.

 

بام تب کرده میعادگاه هر روزتان بود. حالا دیگر بادبادک هوا نمی کردید. کنار هم می ایستادید ، شانه به شانه واز هر دری سخن می گقتید.

-  چرا آب رفتی؟

-  به خا طر معامله.

- معامله با کی ؟

- بابام میخواد منو مثه یه کالا با همکارش که همسن و سال خودش معاله کنه.

- تو نمی خوای؟

- تورو میخوام!

- منو؟ من کفتر باز یک لاقبا رو؟ فراموش کن! بابات میکشتت اگه اسم منو بیاری!

- خودمو می کشم.

- نمی کشی.

- می کشم.

- نمی کشی.

و نکشت تا تو بکشی.

 

فوجی کلاغ از بالای سرتان در ارتفاع خیلی پا یینی پرواز کرد. آسمان سیاه سیاه شد. سیاهی مطلق. چشم هایتان را بستید و در آغوش هم خزیدید " پس میگی چکار کنم؟" او در انتظار پاسخ بود ، که تو سایه را دیدی . رهایش کردی. در پشت پیچک تنهائیش رهایش کردی. سایه قد کشید. در کمرکش دیوار قد کشید تا بر صورت مرمر افتاد. تو دیدیش. سایه را. و کمرکش دیوار را ، جائیکه مرمر روبروی پدر به مسلخ برده شده بود . دست های سفیدش آنقدر کوچک بود که صورتش را نمی پوشاند. "گه خوردم بابا. گه خوردم. قول میدم "

گه نخورد. قول هم نداد.  فردا هم درست وقت اذان ، وقتی که پدرش به نماز ایستاده بود پیدایش شد. "میگیرمت. به هر قیمتی شده می گیرمت".

و گرفتی.

 

یاد گذشته ها روحش را قلقلک می داد. می خواست باز هم به یاد بیاورد."زندگی مثه یه لباس پشت و رو شده اس. میشه این رو به اون روش کرد".  اما حالا تکه ای را باد با خود برده بود و یادش نمی آمد آن پیراهن پشت و رو پوشیده چه رنگی بود. بلند شد. گوشه و کنار اتاق را گشت. زیر قالی ، روی قفسه کتاب های نخوانده اش ، توی کشو های آشپزخانه ، توی جیب های کت و شلوار های قدیمی اش. همه جا را گشت. حالا مثل سگ گرسنه ای پارس می کرد و پوزه به خاک می مالید و بو می کشید.

اتاق پر از استخوان بود و بوی مرگ می داد. "نه این نیست. قبض آبه. یادم رفته بپردازمش. آها...اینه؟ نه اینم که شناسنامه ی پاره پوره ی مادر خدا بیامرزمه." چیزی زیر کاناپه  لولید. تنش کش  آمد. مثل بدن گربه ای وقت بیدار شدن بعد از خوابی خوش. زیر کاناپه تکه گوشتی  یافت  و به دهان برد. با لثه نمی شد گوشت را گاز زد. یادش  افتاد که دندان هایش را روی طاقچه کنار تختخوابش گذاشته بود.  خواست از زیر کاناپه برای آوردن دندان هایش بیرون برود که .. کاناپه شکل محراب شد و سرش به حال سجده ماند تا تنش در هم و مچاله رنگ گوشتی را گرفت که حالا از لای لثه های بی دندانش به بیرون می افتاد.

 

لثه هایش را بر روی هم فشار داد.  می رفت که احشاء و امعاءش را در دهان مزه مزه کند. " یادته از سقف که آویزون بودی ، چطور راه گلوتو می بستی؟ بلند شو! بلند شو تو هنوز هوشیاری!" بشره ی چروکیده اش از شریان های کبود سیاهی می زد. دمل سر باز نمی کرد."تمام روز به جای شاش ، قطره قطره زردآب پس می دادی. یادته؟"

 

شاشیدن مثل درد زایمان بود. باری داشتی که باید زمین می گذاشتی. در حسرت یک مستراح می سوختی. مثل مرمر ت که در اتاق زایمان داشت زیر دست پاسدار ها له می شد و تو حتا نگفتی "بیچاره مرمرم. گفتی بیچاره من." وقتی دوباره دیدیش صورتش مثل گندمزاران موج زردی داشت. نه از خواهش در نگاهش خبری بود  ، نه از عشق افلاطونی گذشته ها. گذشته ها هر چه بود گذشته بود. نگاهش کردی و گفتی " معامله ی درشتی بود. منم نگفته ریشه به تیشه خودم زدم". و او هیچ نگفته بود. در هم ، بدون حرفی یا کلامی نگاهت کرده بود تا نگهبان اتمام وقت را اعلام کرده بود. نه آرزوی بهشتی در سر داشتی ، نه از آتش جهنم ترسی. گوشه ای می خواستی جایی که نه بهشت باشد ، نه جهنم. خانه ای در اعراف. نه در اسفل السافلین.

 

 

لخت و عور در کویرتن مانده بود تنها. تکیده و زخمالود ، صدف تهی جانش را بیهوده به اینسوی و آنسوی می کشید. اما زنده بود چون هنوز روبروی قاب عکس ایستاده بود -  که در لمحه ای اطلسی رنگ ، مرمر دستش را از قاب بیرون کشید. با انگشت اشاره اش به او علامت سکوت داد و بعد اقانیم ثلاثه را زیر لب زمزمه کرد ، در حالی که طرحی از مختار مصلوب را بر سینه و پیشانی می کشید ، بره ی معصومی شد ، که به مسلخ برده می شد. سرش را بریدند.  خون از گردنش فوران زد. سرش به سویی و تنش سوی دیگرپرتاب شد.  تنش ماری شد چنبره شده که بر صورت مختار نشانه رفت. مختار صورت نداشت . عنکبوتی بود که  تار می تنید تا قاب عکس در تارها ی سیاه  گم شد.

...

...

 

مثل هر روز دوباره دندان هایت را در آوردی و روی طاقچه گذاشتی. بی دندان خنده هایت خوش صداتر می شد. خندیدی و صدا با زنگ کاروان به تاراج رفته در گوش عالم و آدم افتاد. اما تو نیفتادی. " میدونم. همه چیزو میدونم. یک شبه عروس!  به عزا نشستی میدونم. آی مرمرم. آی مرمرم". مرمر با وقار راهبه ها از قاب بیرون زد. کنار نعش مختار ایستاد. نعش را در میان دو دست گرفت و بالا برد. تا روی سرت بالا برد. مرمر به لکنت افتاده بود: "یا موسی . یا عیسی". زبانش آمد. اما محمد نیامد. اما محمد به زبانش نیامد. مختار به زبانش آمد.

 ترا در قنداق بنفشی پیچاند و در گهواره خواباند "لالایی کن مرغک من دنیا فسانه س" . مرمر ترا روی زانوهایش که حالا قهوه ای سوخته بودند نشاند و انگار در صور اسرافیل دمیده باشد ، خواند "دلم تنگه دلم تنگه سرود زندگی سر کن" و تو آرام و بی صدا از قاب بیرون زدی. دستش را در دستانت که حالا به رنگ مرمر بودند ، گرفتی و در مه صبحگاهی  توی قاب گم شدی. بدون دندان هایت ، روی طاقچه کنار قاب .

 


بازگشت به بالا                                                                                                                   

                                                                                                                                                                                                                                                

Svenska>> Farsi>>                                       Home داستان