سرنوشت چهار خواهر زیر بار و باران

رباب محب

زیر بار می روم. زیر باران نمی روم. شکمم باد می کند. سرم باد می کند. رگهایم باد می کنند. بعد...

بعد می افتم این گوشه ، روی چهار پایه َ فکسنی توی انباری ،  تا دور از هر صدای ِ اضافه – با اعصاب راحت- نامه ای را بنویسم که تو

  انتظارش را می کشی.  این هفتمین با ر است که  به انباری می آیم تا بنویسم ولی  نمی نویسم چون به سکسکه می افتم. تا چشمم به دستهای ورم کرده و چین و چروک خورده ام می افتد  خیال می کنم دستهای تو را می بینم وبه  سکسکه می افتم و قلم از دستم می افتد زمین.

امروز هم دوباره چشمم به دستهایم افتاده است. هفتمین بار است که دارم عکس می گیرم.  من همیشه – وقتی به سکسکه می افتم خیال می کنم دارم عکس می گیرم.  یا شاید بهتر باشد بگویم سکسکه هایم خاصیت ِ عکس پیدا می کنند ، وقتی خیال می کنم دارم عکس می گیرم.  امروز هفتمین  بار است  که  عکس می گیرند سکسکه هام :

 می گیرند : تق ! – یعنی پروانه َ زردانبو که اُم القِراط شد و شد حاجیه خانم بعد از بازگشت ِ پُر آوازه اش از اُم القری.  این ها لقب هایی بود که تو به پروانه خواهر بزرگم داده بودی. خُب اولی بود و نور ِ چشمهای ِ پدر که  برای نجیب ماندنش و  بی شوهر نماندنش او را چند روزی از چشم آدم و عالم پنهان کرد و به خلق اله گفت دخترش را  برای حچ عمره راهی ِ مکه َ معظمه  کرده و تو گفتی جل الخالق به گَردم عقل ِ مرد را. طفلکی نه به شوهر رفت نه به مکه    !

می گیرند : تق ! – یعنی   اُم الخبایث که من بودم که به حرف هایت هیچوفت گوش نمی دادم. دومی بودم و سر به هوا." زیر بارون می ره ، زیر بار نمی ره "  آنقدر این جمله را تکرار کردی تا یاد گرفتم زیر باران نروم و زیر بار بروم. حالا بیا ببین چه دختری! به خدا نجیب تر از  خودم ، خودم به چشم ندیده ام جایی! می گویی نه – باور نمی کنی؟ بیا و  از شوهرم که تاج ِ سرم است بپرس   !

می گیرند : تق ! – یعنی  اُم الثقیل. شهرزاد بود که سخت گوشت بود. سومی بود . کتک می خورد و دَم بر نمی آورد و دوباره دُم به تله می داد. پدر می گفت سخت گوشتی ِ اُم الثقیل  زیر ِ سر اُم الخبایثه و گرنه کمونیست کجا ، خانه َ ما کجا؟ و تو هم باور کرده بودی و هر چه بالش توی منزل داشتیم از چشمم قایم کردی تا زیر ِ سرم بلند نشود. بخدا مادر بلند نشد ه ، وا رفت. می گویی نه – باور نمی کنی؟ بیا واز  تاج ِ سرم  بشنو که نفَس می زند وُ می گوید " اُم المرض  تربیت بچه -  حرف اول ِ زنه . زن باش!"  و من با هاش موافقم. بی چک و چونه هم موافقم که زن نیستم . تو هستم. اما او می گوید ... حالا بگذریم اینها که گفتن ندارد. دارد؟

می گیرند : تق ! – یعنی  اُم الغلیظ ،  که ترانه بود. آخری بود که از بس لیلی به لالاش گذاشته بودی ، دست به سیاه و سفید نمی زد . آب دهانش را هم با زور ِ تو قورت می داد و از نشستن گوشت روی گوشت می پروراند و تو هی می گقتی " چشم ِ حسود کور و ما شا اله بگردم  قدرت خدا رو".  و خدا قدرتی بهت نشان داد که هنوز تا هنوزه راه می روی و با خود می گویی "لعنت به چشم ِ بد . و گرنه دردی نداشت که جوان مرگش کند". جوان بود و کرد .

می گیرند : تق ! – یعنی ناله های فایزیت و غُر غُر های همیشگی ات:  بی جگرم با چار اُم النا به خلف که  جگر گوشه ای .... دلی دلی ... هی ... هی .  بی شوهرم با یه  عصا ، اُم رأس  :  شووهر نگو ،  که تاج ِ سرُم ... سرُم ...سری ... هی.هی....  مُنم، مُنم ... اُم المرض ... که گویدُم : گوید شووهر..  شوهر هر ی .....هر.... هر...هر ی ... هی.هی ... دلُِم هی. هی دلُم....م........م... ...هی..دلُم ....هی.....هی....ی...ی... هی دلُم. ای دل.

( هر وقت این عکس را می گیرم

 صدای پرویز  بلند می  شود: " مادرت اینجاست؟" )

می گیرند : تق ! وقتی یکی از ما چهار خواهر خطا می کرد و  پدر صدایت می کرد:  ام المرض بلد نیستی  دختر تربیت کنی ،   و تو هم بی چک و چونه  می پذیرفتی که ام المرضی و بلد نیستی. این برای تو بهتر ین راه رهایی بود.  اما پدر  عقیده َ دیگری در مورد ِ  لبیک های تو با خود  داشت. او می گفت که تو همیشه تعبیرهای خودت را داشتی  حتا وقتی پای لقب های تو به میان می آمد  و گرنه راه نمی رفتی و نمی نالیدی :

 آی سرم. آی کمرم. کی به داد من رسه  بی شوهرم.  آی دلم ،  آی دندونم  آی  قربونت  شکمدونم.

این هفتمین بار است جواب ِ پرویز را  می دهم "  نه جانم ! مادر کجا اینجا کجا ؟"  و این  هفتمین بار است که او  می گوید " باز یاد ِ درد ا ت افتادی زن!" می بارد. شلاقی می بارد. باران نه.  پرویز می بارد. سیاهی که   ببارد او شکل شلاق می شود و... می بارد.

و کاش حالا بجای شلاق باران ببارد.

و کاش جوابش را ندهم و یکراست بروم زیر باران.

و کاش اینجا بود مادرم  و زیر باران  و  من. 

 

 

  خانه   فارسی   داستان بر گشت به بالا