بوی نسترن و ُ دستهای گورکنم

رباب محب

 

"جهنم میرم سفارت. پاسپورت میگیرم و یه سفر میرم ایران". هرروز می گوئی ، اما نمیروی. تا لید ین گو* آنقدر فاصله هست که تو فرصت ِ فراموش کردن ِ خواب ها و کابوسهای هر شبت را پیدا کنی. به راه می افتی. نصفه َ راه ، نرفته بر می گردی.  بر می گردی تا شب ِ بعد و کابوس های بعد یت.  سراغت می آیند. به پشت خوابید ه ای ، کنار مردی که هر وقت ، به دلیلی از خوابت می پری ، از خودت  می پرسی " این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟  اینجا کنار من چی میکنه ؟ "

 

روی زمین ، کنار مرد غریبه ، دراز به دراز خوابیده بودی. انگار همین حالا بود. روی تشک ِ پنبه ای – که هر چند سال مادرت ، پنبه زن را  برای  زدن و ُ  نو کردن پنبه های کهنه ش خبر می کرد. روی این تشک کمرت کمتر درد می گرفت تا روی آن تختخواب ِ " ای که آئی " ِ* سوئدی که وقتی آنرا از ای که آی ِ شرهُلمن * خرید ی و به خانه آوردی و ُ از روی ورق راهنما ، تکه چوب های آماده را سر هم سوار کردی ، خیال کردی نجار شد ه ا ی.

 

 رو به رویت پدر وُ مادرت ، مثل دو غریبه- آشنا چهار زانو نشسته بودند وُ با هم یکی بدو می کردند. پرویز برادرت می گفت" اینم یه نوع عشق بازیه".  اما حالا  آنها عشق بازی نمی کردند. رنگ پدرت پریده بود و ُ مادرت با صورت پف کرده ا ش گاهی می نالید وُ ، گاهی خرناسه می کشید و ُ هیچ نمی گفت. خواب نبودی. 

"بوی نسترن میاد" . به طرف پرویز بر گشتی. نگاهت نمی کرد. سرش روی زانواش پائین افتاده بود . زیر لب چیزی  زمزمه می کرد  که تو نمی فهمیدی. پس چشمانت را بستی و صورتت را با دستانت پوشا ندی . با هر  نفست بوی نسترن توی خوابت می پیچید.  خیال می کردی بیداری. بو نزدیک بود. توی دستهایت:  " نیگا کن! راس میگم.  بخدا راس میگم. نسترن اینجاس. توی دستای ِ من. سفید پوشیده. همونطور لاغر و ُ مامانی..." حالا پرویز نگاهت می کرد و  هیچ نمی گفت.

 

 چند سالی از اعدام نسترن گذشته بود و مادرت هوای سفر کرده بود:

  " باید برم"

  " زن ... کجا ؟ "

  " هر جا شد. فقط یه جائی دور از این خراب شده.. جائی که....."

  "کجا بهتر از خونه َ خود آدمه؟ "

  " هه ... خونه . به این قبرستون میگی خونه ؟ ... دارم می پوسم.... توی این هلفدونی آدم... "

  " هوووم...."

 

 پدرت ادامه نداد.  سرش را تکانی  داد و دیگر ازمادرت و هوای دلش چیزی نمی پرسید. تو لای ِ دستهایت از بوی نسترن مست شده بودی و ُ مرد غریبه از حرفها و نصیحتهایش:

 " مادر جون، آدم یا سفر نمیره ، یا اگه میره با جیب پر میره. ترو بخدا دست از این سفرای حسینیه ایت بردار! فایده ای نداره. روضه خونی ، روضه خونیه دیگه ، چه اینجا توی حسینیه ارشاد ، چه اونجا توی مسجد نبی... مسجد هتل نمیشه..."

 

 مادرت  از روی عادت ابرو ها یش را بالا کشیده و پشت ِ چشمهایش را نازک کرد :

 " هه...نفست از جای گرم میاد بالا. کدوم پول ؟ کدوم جیب ؟ چه هتلی ؟ تازه مگه عیب مسجد چیه ؟ نسترن که زنده بود با سی تا زن محله مون با اتوبوس رفتیم همدون. غار و دیدیم . قایق سوار شدیم و  شبو توی مسجد خوابیدیم. زمین خشک خدا ، نرمتر از قالی کرمونی رنگ و رو رفتمون بود. چه صفائیه  کردیم ،.بخدا. یه قرون هم خرج نکردیم وُ با دل خوش بر گشتیم سر خونه و زندگی . در عوضش شال و ِ کلاه بافتیم  ، واسه سربازای امام. ثوابم کردیم."

 

 از حرفهای همیشگی ِ مادرت خسته شده بودی.  سر زبونت آمد ه بود که بگوئی " مادر ، سفر  دل خوش میخواد. داری؟"  نگفتی . گفتن نداشت. مادرت دهن باز کرده بود ، مثل  بادی که حالا وزیدن گرفته  و ُ همه چیز اتاق را به هم  ریخته بود. حتا شکل ِ خودش را.

.پدر و ُ مادرت مثل دو تا شانه به سر ِ کوچک بالای طاقچه اتاق نشسته بودند و ُ تماشایت می کردند. غریبه  غیبش زده بود. انگار باد او را  با خود برده بود و  او باد را با خود....

 بعد از چند دقیقه ای باد از ارتفاع وزیدنش افتاد و دو شانه به سر کوچک از ارتفاع تماشا.  همه جا سیاه شد ه بود. با کمک سفیدی پیراهنت راهت را پیدا کردی. نشستی و با دستانت -  که حالا مثل آهن سیاه و ِ سخت شده بودند ، زمین را کندی.  آنقدرِ کندی تا گودی زمین به  اندازه َ قامتت شد. بلند شدی. آخرین نفس عمیقت را کشیدی و  گفتی " همه ش همین بود". بعد آرام به طرف نعشت رفتی و آن را روی دستانت گرفته و  بالا بردی .  زمان ایستاده بود . تشییع جنازه ات تمامی نداشت. می رفتی به گورت نمی رسیدی.  همه جا سیاه بود ، به جزتوی گورت.  نوری لای شعاع های  پراکنده  اش گم شده بود.

 می رفتی و  می دیدی. همه را می دیدی ، باد ِ آمده و رفته را ، پدر و ُ مادر  به سفر رفته ات را ، دو شانه به سر خسته را ، دستای گور کنت را ، گورت را ، نعشت را و غربیه را که می آمد تا برای خاک کردنت ، کمکت کند. وقتش رسیده بود. بالا بردت تا توی گورت جایت بدهد ،  که تو با درد ماهیچه َ گرفته پای چپت از خواب پریدی. مثل تیر. قلبت داشت از کار می افتاد. هم از درد ، هم از ترس. نوک ناخن های انگشت اشاره و ِ شستت را با فشار توی ماهیچه َ پایت فرو کردی. درد و ُ حواس پرتت  با هم یکی شدند.

" کی مرده ؟ کی زنده اس؟  کی نعشه ؟  کی نعش کشه؟ نسترن. نسترن ..... بوت ..؟ بوت کجاس؟   "

چشمانت مثل صورت پف کرده َ دو شانه به سر گمشده ،  از کاسه بیرون زده بود. درد جائی می پیچید که تو نمی دانستی کجاست.   بلند شدی ، رفتی توالت.    روی صندلی توالت فرنگی نشستی و خود ت را خالی کردی    " هووووو...م م..م م چه آرامشی!" با فکر شبهای رفته و کابوسهای دیده به اتاق خوابت برگشتی و  روی شکمت خوابیدی. دست گرم مرد غربیه روی باسنت قرار گرفت:

 " چرا نمی خوابی؟   خواب نمیاد"

...

 

" دوباره کابوس دیدی"

 " نه شاش داشتم"

 " هه... تو گفتی و ُ منم باور کردم"

  " نکن"

 " چند بار بگم آبگوشت غذای شب نیس. آدم رو دل میکنه. گاز نخودا توی شکم آدم می پیچه ..."

 " ... باید برم."

  " کجا؟"

 " پیش نسترن و ُ بقیه ... دارن پیر میشن. هر لحظه ممکنه اتفاق بیفته و ُ دیگه نبینمشون"

 " تو فقط هی می گی. کی میخوای خودتو راحت کنی؟ کی میخوای مرد عمل بشی؟"

 " وقتی مرد شدم"

  " نمیشی مامانی .."

 

 دست مرد غربیه روی باسنت سنگین و  سنگین تر می شد، مثل شکمت روی تشک ابری ساخت " ای که آ " و چشمهایت لای پلکهای خیست:

 " میشم. خوبم میشم. هر چه باداباد.   میرم . همین فردا میرم. قبل از اینکه اتفاق بیفته ......

 میرم."

 

استکهلم

بیست و هفتم نوامبر دوهزارو چهار

 

 

 Lindingö نام محلی در استکهلم و سفارت ایران آنجا قراردارد. 

 Skärholmen نام محلی در استکهلم

  IKEA فروشگاهی زنجیره ای در سراسر سوئد و بعضی کشور های اروپائی

                                      |  بازگشت به  بالای صفحه اول  |                  
  شعر   |                           خانه                                  داستان              |  فارسی

http://www.mani-poesie.de/index.jsp?aId=2990