حلزون بدون لاک

رباب محب

جای پای خودم  روی برف قدم بر می داشتم. هر چه جلوتر می رفتم برف سنگين و سنگين تر می شد.  راهی را که هر بهار طی ده دقيقه می پيمودم حالا بي پايان شده بود. جاده ی باريک از دل جنگل می گذشت و به درياچه ملار ختم می شد. بايد از روبروی کاخ هسلبي می گذشتم و در باريکترین قسمت راه ، جنگل را پشت سر گذاشته و راهم را به طرف محل کارم کج می کردم.

 

به باريکترین قسمت راه نزديک می شدم.  هنوز سپيده سر نزده بود. زن و توله سگ هرروزی  از کنارم مثل سايه ای روی برف رد شدند.

   hejزیر لب گفتم  : 

  صدايم را نشنيدند. کوتاه بود و دور . نه زن ، نه سگ . نگاهم نکردند.   

نگاهشان  کردم. سفید بودند مثل برف.

سگ و زن و سلام پاسخ نداده ،  حواسم را پيش  کتابدار  مدرسه  کارين  –   که همکارانم  به شوخي او را  کارين بويه خطاب  مي کردند -  برد. هردو کمي چاق بودند و مثل برف سفید. او سلام نمي داد. سر تکان مي داد. آنروز نوبت کلاس من بود. شاگردانم چهار روز هفته را برای رسیدن روز جمعه  ساعت نه صبح روز شماری مي کردند. قصه خواني در سالن کتابخانه مدرسه بهترين ساعت درس بود. کارين هر ماه ِ سال را به نام حيواني نامگذاری مي کرد و شاگردان شيفته نام ماههای او بودند.

 

  جمعه ای از جمعه های ماه نوامبر بود. کارين در نشريه خبری هفته پيش نوشته بود:

" موذی بودن صفتي انساني است. روباه موذی نيست. او کاری خلاف طبيعتش نمي کند. پس صفت موذی را از روباه پس بگيريم و او را آنگونه که هست به شاگردان معرفی کنيم.  پيروز باشيد ! ماه روباه . کارين ".

 

تا زانو در برف فرو می رفتم و نمی رسيدم " این ماه عزاس ، نه ماه روباه" بالای سرم سياهی موج می زد،  زیر پايم سفيدی.   دشت هسل پهن تر از هميشه روبروی یک رديف خانه در نگاهم می گسترد. کم کم ستاره های پشت پنجره ها از سياهی بالای سرم مي کاست. سفيدی را کم نمي کرد.  سفيدی دامن مي گشود. به جلو . به عقب . به ماه حلزون. آنوقت ماه باران های پائيزی  بود و تن های لغزنده و بي استخواني که از لاکشان بيرون مي آمدند تا زیر تاير چرخهای دو چرخه ها رها شوند. لوسيای هشت ساله مي گفت " چهار آنتن دارن . دوتا کوتاه  واسه بو کردن و مزه کردن. دوتا بلند واسه چشماشون".  " کورن . چرخا رو  نمی بيننن."    " نه می بينن . نرم تنن . اهمييت نميدن. هم زنن . هم مردن.  "  با قیافه عاقل اندر سفيه نگاهشان  مي کردم و سر تکان مي دادم   "  که بله درست است " .  نمی فهميد م . و بعد در دلم می گفتم: "  اينهمه حيوان خدا را ول کردن اومدن سراغ چي؟ " نمي دانم چرا ناگهان به ياد  سوره بقره و فيلم گاو  می افتادم . شايد به اين خاطر که خيال می کردم آن علف بچه ها قد گاو هم سرشان نمي شود.

نه ساله بودند. و من  در سيزده سالگيم سیر مي کردم. عادت ماهانه شده بودم و  نمي دانستم آنهمه خون از کجايم جاری مي شد. صدای مادرم در گوشهايم زنگ می زد " دختره عفريت آخرش خودتو عيب دار می کنی . انيقده از درخت مثه عنتر بالا نرو". داشتم از هستی ساقط می شدم. چند روزی خودم را به تمارض زدم. ساعت ها در توالت نشستم تا خون جاری شود و پایان يابد. پاياني نداشت. مادرم مي آمد و مي رفت می گفت " يه کاسه ماست بخور بند مي ياد" . خيال می کرد اسهال گرفته ام.  صدای  ساندرای نه ساله با صدای مادرم در هم می پيچيد:  " هرمافروديته . يه سوراخ داره يه طرف کمرش . دماغشه. با اون سوراخ نفس می کشه". و بعد مشتش را باز کرده و حلزون بدون لاکی را روی نيمکتش می گذاشت : " ببين چه نازه!"  دلم آشوب می شود. آن تکه لزج انگار لخته خوني بود که از تن من جدا شده بود. کنار نیمکت ساندرا جائي ميان سیزده سالگي و عادت ماهانگي و ترجمه جمله کارين  در سرم مانده بود م:

”Sniglar är snäckor utan skal”

 

" آخه حلزون ، صدف بدون لاک است یعنی چي؟ صدف ، صدفه. حلزون هم حلزون. لاکم که همون صدفه" سر در نمي آوردم. در برف فرو می رفتم. از حيواني به حيواني. از ماهي به ماهي . از ماههای مادرم : از  محرم. از صفر. از رمضان.  می گفت : " محرم بدنيا اومدی" مي گفتم : " بگو شهريور" باز مي گفت : " محرم" .  مي گفتم : " سال ديگه چی مي خوای بگی؟   شهريور  که اومد و محروم نيومد ؟  " مي گفت : " حالا تا اون وقت".  شهريور کارين ، ماه کفشدوز بود.

 

 يوناس نه ساله مي گفت : "هفت خال سياه داره روی کمرش. وقتی از پيله ش مياد بيرون رنگش  زرده . اما يهوئي قرمز ميشه. رنگ خون" .  يوناس جمله اش را که تمام مي کرد مشتش را باز کرد ه و کفشدوز کوچکي را روی نيمکتش میي گذاشت : " نيگا کن ، چه نازه!".  و بعد اکتبر می رسيد.  ماه عنکبو ت  و جشن هلوئين مثل اپيد مي  سوئد باريک و بلند را در خود مي گرفت. همه جا سياه مي زد. نه سياه عزا. سیاهي که بالاترين رنگها بود. رنگی که ملت عزا نمي شناخت. رنگ سياه شادی. کدوهای قل قلي   ِ  پشت پنجره ها زبان در مي آورند : کدو قل قلی ! تو کدوئي  يا من کدو؟ "

 ليندا مي گفت : " بافنده ماهريه. من فکر مي کنم آدما هنر بافندگي رو از عنکبوتا ياد گرفتن". اينرا گفته  و مشتش را باز کرد ه و عنکبوت پلاستيکي را روی نيمکتش مي گذاشت. راه مي رفت. درست مثل عنکبوت زنده ای راه مي رفت و  رشته های بافته فکرم  را به همه جا سر مي کشاند ،  مگر توی دشت هسل که دامنش را مقابل پاهايم  سفيد مي گشود. سنگين شده بودند چکمه هايم روی برف. از پشته ای به پشته ای خودم را جلو می کشيدم  که ناگهان آهوی لاغری در چند  قد مي ام از لای درختان سمت راست  جاده جلويم سبز شد و با طمآنينه راه روبرو را در پيش گرفت .  انگار نقطه ای بودم روی برف. نه مرا می ديد ، نه  صدای سنگين چکمه هايم را روی برف می شنيد و نه صدايم را : " اينجا چه مي کني ، حيووني . توی اين سوز و سرما ؟ " صدايم را مي شنيد م که در دشت هسل می پيچيد : مثه من از قافله عقب موندی طفلکی ؟ " از روبرويم گذشت . به آنطرف جاده که رسيد سر جايش ايستاد و سرش را بسويم بر گرداند : " او...ممممممم"  .  گوش هايم با صدای ناله سگ های ولگرد سنگ خورده و گربه های سبيل بریده زخمي خوب آشنا بود . اما اين صدا ؟  اين ناله نازک ؟  چشمانش آهوئيش راست در چشمانم خیره بود. آن چشم ها را خوب مي شناختم . چشمهای آهوی شعر فارسی.  آهوی سرگردان شعر فارسی انيجا چه مي کرد روی اينهمه برف؟  و آن نگاه ؟ نگاه آهوئي غريب: " از قافله عقب مانده ای آهو؟" . چقدر ايستاده بودم که  پلکهايم قنديل بسته بود؟

 از دشت هسل مي گذشتم. کلاغي بر سر در مدرسه نشسته بود . با خود مي گفتم : " نوامبر بعدی با سر به کارين سلام خواهم داد و به او  خواهم گفت  : نوامبر  ماه آهو ست. کلاغ پر ، روباه پر.

 

 

رباب محب

استکهلم

نوامبر دوهزار و پنج


اسامي :

    دریاچه ملار Mälaren   

     هسلبی Hässelby

     کاخ هسلبي Hässelby slott

   سلام  Hej 

  کارين بویه نويسنده  و شاعر سوئدی Karin Boije Karin

  دشت هسلHässelängen  

  لوسیا Jonas

Lucia

   ساندراSandra

   هرمافروديت ، دو جنسيHermafrod

هلوئين جشن    Halloween fest  

Linda  ليندا

                                      |  بازگشت به  بالای صفحه اول  |                  
  شعر   |              مقاله             خانه                                  داستان              |  فارسي