یه پوله خروس

رباب محب

 

گفتم فردا که بیاید از خواب بر نخاسته خواهد گفت "صد و سی و سه گوشت ، بِرم سبد بذارم ، جا بگیرم".

هنوز سپیده ندمیده بود که صدای ِ سگی اش را شنیدم. دُرست مثل اینکه پاچه  ام را گرفته باشد ، از جا کَندم. با چشم ِ نیمه باز نگاهش  کردم. به هیچ قیمتی دلم نمی خواست رختخواب را با کابوس های روزنانه ، با جهنم ِ صف و شماره  عوض کنم. اما چاره ای نبود. نیم خیز از رختخواب بیرون آمدم و به مستراح رفتم.

 

  " گفتی قند شماره َ چند؟ صد و سی و سه نه...نه صدو بیست و چهار؟"

صدای ترکیدن بادکنکی در گوشم پیچید. سرم را تکانی دادم. سایه َ بلند ی  رقص کنان به من نزدیک می شد. صدایش را می شنیدم، آواز هم می خواند : " از قند و شکر ساخته ام یه پوله خروس. خانوما یکی یه پوله خروس. آقایان یه پوله خروس...".

حالا می شنیدم که سایه بشکن هم می زد. صدای ِ بشکن ها ی تند و سادیسمی اش از پشت در مستراح   می آمد. شاش بند شده بودم و درد توی مثانه ام می پیچید.  باید در را باز می کردم.

 پشت در ایستاده بود " نمازم قضا شد ، چقدر طولش می دی!"

 

 

غروب هیکل گنده اش را روی پنجرهَ اتاق انداخته بود و من تن لاغرم را در گوشه َ اتاق، لای پتوی چهار خانه نازکی از چشم ها پنهان کرده بودم. روبرویم ایستاده بود. سر تا پا سیاه. حالا بشکن نمی زد. صدایش آهنگ کلاغ های غروب های بهمن را داشت: "ختم ِ درویشه. من میرم. اخبار ِ شهر ستانو گوش بده ، ممکنه نفت ا علام کنه".

بوی نفت خام در همه َ اتاق پیچید. به زحمت تنم را تکانی داده ، گفتم : مرده شور. در بسته نشده بود. بال سیاه چادر پر کلاغی اش را می دیدم که باز و بسته می شد "چی گفتی؟ با من بودی؟" " گفتم مرده شور نفت".

 با لبخند نیمه مچاله اش به اتاق  برگشت. یکراست بطرف طاقچه رفت و چیزی برداشت که ندیدم." نیم ساعت دیگه شروع میشه ، یادت نره". نگاهم نمی کرد. مخاطب همیشگی اش بودم ولی هیچوقت نگاهم نمی کرد .

 

در که بسته شد ، بلند شدم. در اتاق ِ سه در چهار قدم زدن مثل نفس کشیدن در قبربود ولی من به اینوع نفس کشیدن خو گرفته بودم . تا طاقچه یک نفس. از طاقچه تا در ِ اتاق هم یک نفس. نمی دانم چندمین نفس را می کشیدم که چشمم به روزنامه َ مچاله شده َ روی  طاقچه افتاد. برداشتمش. چهار عکس از چهار مفقودالاثر. حسی مثل حس ِ حسادت جایی در گوشه َ تنم ریشه دواند: "خوشا بحالتون که بی اثرید. کاش از منم فقط یه عکس بمونه روی این دیوار".

 

حضورم ملول بود و ملالتم با دلیل. زندگیم تف سربالایی بود که فقط و فقط یقه َ خودم را خیس می کرد.

روی پشتی لم دادم. اگر اینجا بود نمی شد لم داد. باید تکیه می دادم . من همیشه به همه چیز باید تکیه می دادم . و این خسته می کرد. می خواستم فقط و فقط لم بدهم و حالا داده بودم ، آنهم روی ِ پشتی که فقط و فقط مال ِ او بود.

 به دور و برم نگاه کردم. اتاق زباله دان ِ تمیزی بود با یک مشت اشیاء فسیل شده ، سماور روسی ، قوری بست خورده ، چراغ علا ء الدین ِ نیمسوز ِ بی فتیله و من که مثل وصله َ مناسبی روی پُشتی کرمانی لم داده بودم و پیچ رادیو را سوی موج اف ام می پیچاندم. پیچ را به سمت اف ام نپیچانده بودم که اتاق رنگ چادرش سیاه شد. به دنبال ِ چراغ زنبوری کون سرخم را بسوی آشپز خانه  نسُرانده بودم  که شنیدم صدای باز شدن در آمد "پس نفهمیدی شماره اش چیه؟"

 

زیر نور کمرنگ چراغ زنبوری دختر منیاتوری نیمه برهنه ای راه می رفت. دردی از نوک پستان های اناری ِ خشک شده اش تا پستان های نیمه افتاده ام راه باز کرده ورقص ِنور از لای شلیته اش تا لای پتوی چهار خانه َ نازک دور تنم قد کشیده بود. می دیدمش. به خوبی می دیدمش. زلفش دراز بود و صد چین داشت. لب هایش قیطانی بود و آواز می خواند: صنعت کردم... خانوما صنعت کردم . آقایان صنعت کردم..."

 

لبش به هر زاویه مایل می شد - وقتی می خواند " صنعت کردم"  ، ابروهایش به نوبت بالا و پایین می رفت،  وقتی می خواند " صنعت کردم" و شیطنت در ضرب دفش می پیچید ،  وقتی می خواند " صنعت کردم"  ...       

که ناگاه ترک خورند. دیدم که پستان های اناریش ناگاه ترک خوردند و خون مثل فواره به صورتم پاشید. صورتم خیس شده بود. له له می زدم. آب می خواستم. بطرف مستراح دویدم.  لوله را چرخاندم. صدای ِ هوای توی لوله َ خالی مرا از جا کند " مگه نمی دونی چهار ساعته آب بنده؟ " . برگشتم.

او همانجا  روبروی چراغ زنبوری به پشتی کرمانی اش تکیه داده بود و  قران می خواند. می شنیدم. در صدایش خط افتاده بود:

قند ُ...ش ِ کر...قن....دو...ش ...ِ ک...ر قن...دو....ش...ک....ر. قُل ...و ....واله...... قند ُ...ش ِ کر...قن....دو...ش ...ِ ک...ر..ص..دو...بی...ست....وُ .....چ....ها....ر...بس...ت....وُ....چه....ا....ر.استغفراله..

 

تهران بهمن هزار و سیصدو شصت و نه

 

برگشت                                                   

 

خانه                                                                                     

 داستان