|
http://www.iran-chabar.de/1384/05/01/aref840501.htm http://www.iran-chabar.de/1384/05/10/aref840510.htm
|
|||||||
|
واپسین شعرخوان رباب محب بود. او شاعری ست هشیار، با زبانی هشیارتر از آنچه به ظاهر ساده به نظر می رسد. اشعار او مهندسی ِ دقیقی دارد. "اند يشه يعنی تناسبِ اتاق با ميز | گاهی گرد | گاهی دراز | نشستن : ضلع غايبِ توست | بی شکل | از هميشه پيدا تری. " او در این شعر کوتاه از ذهن می آغازد، به مکان و اشیاء می رسد و خطوطی انتظاعی ترسیم می کند که به شکلی نامحسوس طرحی در ذهن خواننده می سازند. بعد یه انسان و وضعیت او در مکان می پردازد، "نشستن" انسان "ضلع غایب" خودش است و هویدا کنندة حضور بی تخفیف او، همین "ضلع غایب" ضلع مرئی مکان و شکل انتزاعی ِ ترسیم شونده در ذهن خواننده است. در حالی که حضور انسان در مکان بی شکل است، مکان پر می شود از خطوط و اضلاع حجم هایی خیالی و عینی. رباب محب رک است و بی واهمه می نویسد. در جریان شعرخوانی اش آرام است و نسبت به شنونده گانش عکس العمل نشان می دهد. این رفتار او شعرخوانی اش را زنده و دو بعدی می کند. برایش آرزوی موفقیت و پیروزی دارم.
1
الف لام میم به سیاق پیا مبری هاتفی ست در سلسله ی تعلقات من
به سیاق عشق اما – تنها در هوای یک نوش کوچک است این سنبلک پیچیده بر بلور تن.
2
مرد در آینه فرو رفت زن در آینه قد کشید
3
پیش از آنکه به دنیا بیایند مردگانی بودند نا مغز استخوان برهنه و لخت
4
شب بازه ای به بوی مرده ای هوای جانان کرد
5
ترجيح می دهم پياله ی شير را بنويسم و شعر را بنوشم و بگذارم قلم تمام ِ مرا بازنويسی کند.
ترجيح می دهم ـ اين خود، که شما می شناسيد ، نباشم ، من باشم : شاعری در سايه ی پستان ها ش ، آخر ِ حرف را می ليسد. ترجيح می دهم ـ اين ـ تنها ... شروع ِ يک شعر باشد : شعری در پياله ی شير!
6
برای خیس بودنم بیست و پنج سال دلیل آوردم که زنم بیست و پنج سال بعد دلیل ِ خشک شدنم را تو می دانستی وقتی که می گفتم « دستت را بده، واژه هام را بگیر آب در دهان من است و طغیان ِ رودی سراسر مرا تا میان ران هایم رفته » اقیانوس وهم بیکرانه بود در تاریکی کویر اقیانوس وهم بیکرانه بود در تاریکی کویر از رفتن ِ تو در من تا ماندن ِ من در تو چشمی برای ِ خیس بودنم تا بیست و پنج سال دیگر اگر باقی
7
اند يشه يعنی تناسبِ اتاق با ميز گاهی گرد گاهی دراز نشستن : ضلع غايبِ توست بی شکل از هميشه پيدا تری.
8
شعر حرمت ِ خاموشی ست وقتی پهلو داده باشد به شب ، به زيبايی
وقتی که حرف تبخير ِ خود باشد پدر کف وُ’ دريا.
9
تا دیر وقت ی باد بادبان هیچ نگفته بود و ما پلک زده بودیم و شقیقه انگار پا را فشرده بود که ما بی صدا امده بودیم مثل خواب ِ پشت ی توفان نشسته کف تالار زانو زدیم بالاتر از کف روی پیشخوان پیشانیمان موج زد نمک کف تالار چکه چکه زخم – ساحت ِ دیر وقت باد شد و ما به بوی زُهم دریا تشنه بودیم و بادبان نگفته بود از سایه ِ ِ توفان ِ پشت ِ خواب ِ ما و گور های گوش تا گوش – در فتح های کوچکمان اشاره ها ی پنهان ِ سال که ما به ما مبتلا شدیم زیر نقاب هامان به دست هامان که خطابه ی باد نوشت: در قلمرو ِ نگاه و نقاب گوش تا گوش بریدخ – گوش در قلمرو نگاه و نقاب سکوت ی بادبان در ادامه ی باد.
10
در سالن های ِ تاریک ما تغییر ِ قیافه می دهیم تا ضمیرهای غایب مثل ِ صورتک های اسطوره ای بزرگ شوند – با دهان ِ گشاد ِ قی کرده از ضمیر ِ حاضر ِ من
کنار ِ هر پنجره دنیایی کنار ِ هر پنجره دُن کیشوت ها می گویند : من کنار ِ هر پنجره وقتی که باد نمی وزد کنار ِ هر پنجره – در سالن های تاریک.
در سالن های تاریک دن کیشوت ها در تو سفر می کنند – وقتی که باد نمی وزد و فکر خاموش است و چشم از کار ِ کابوس می آید و تو در کار ِ توهُم - خیال ِ پنجره می بافی کنار ِ پنجره.
در سالن های تاریک کنار پنجره مِه ا ست در صدای ِ تو – وقتی که می مانی در نگذ شتن از باغهای ِ هزار زنجره با این کلاغ که قد می کشد تا نازک ِ صدات مثل ِ ماندن ِ دُن کیشوت در من مثل ِ ماندن ِ من در تو مثل ِ ماندن ِ تو در عادت مثل ِ عادت ِ تو در تو - کنار ِ پنجره .
11 . . و لخت می شوم – از پیراهنی که به قد ِ تو دوختم تا من حرف ِ کشف ِ تو باشد – تا تو آ نقدر در تو بمانی ، تا من در من ِ تو پیله پیر کند با با ل ِ پروانه.
تا تو لخت شوی – از پیراهنت که به قد ِ من نبود تا تو ی ِ تو در توی ِ من گل ِ آتشی باشد – میانه ی ِ ماه ِ نقره.
تا تو در توی ِ تو تا من در من ِ من تا من در توی ِ من تا من ِدر توی ِ من مرگت را بمیرم. . . . . . .
اینکه مرگت را می میرد بالا می گیرد در آستین ِ پایین کشیده ات که می ایستد زندگی بانوی ِ توست گل ِ آتش – بر خط ِ فرضی ِ خاک و پروازهای ِ گلبهی.
12
کلیشه هست رخ نمی دهد جایی کنار ِ من جایی درون ِ ما – دهانی ست بی دندان که سکوت را ناجویده عبور می د هد
و پهنای ِ فریاد – بر شانه های هول ِ مان مهار نمی شود رهاست سکوت فریاد شده : رخنه های ِ تن و مرگی که زیستیم در بلوغ ِ خواب.
. . .
و خواب هزار باره است. و خواب انتظار خوشه خوشه است. و خواب همراه ِ نارسی ست روی ِ پهن ِ گس ِ حضور . و خواب نگاه یکه خورده ی ِ ماست
وقتی ... که ... راه ِ آتن از شب پراست و ما خیال ِ روز را در مِه می کاریم.
13
چرا تنها بمانی با دستهای زیر چانه به نقطه های پایانی این خط – که توئی نگاه کنی؟ عشق اینجاست، کنار تو و آدمهای وبلاگ ها زیبا شده اند در این فلش که ترا از خدا به فلسفه از فلسفه به عشق از عشق به ضیافت شک می خواند و این نقش که شتاب عبور دارد تا تو با توست تفسیر سر انگشتات هات ... ... ... در پرش ِ نازک هر صفحه – بی خطاب می مانی.
***
در گالری عکسهام موشی می لنگد و تا حد مرگ پلکهام را خسته می کند بمیری پرنده بر جغرافیای ِ این عکس – بمانی گوشه ای – همانجا که منقارت را بوی پنیر ِ کهنه زرد کرده بود در تماشای خنده بمانی – لب تا جنون ِ رنگ باشی – تن قدمت ِ مکث باشی – چشم – در آن که تا تو رفته است در فرصت ِ دیدن خیره می مانم ... و تا حد مرگ موشی می لنگد در گالری عکس هام. ... و من چه کوچکم در این عکس ها که آستین زمین پاره است و افعی خدا زیباترین ی مرغها ست بر همه ی شاخه ها. برگشت
|
|||||||
|