|
تأ ملی بر « ما اینجا هستیم » نوشته به روژ آکره ایی رباب محب |
|
من همیشه از پیری بیش از مرگ ترسیده ام. و این نفس پیری نیست که مرا می ترساند ، بلکه عجز و نیازی که با آن عجین است. از ترسم یا ترسهایم که بگذرم فقط می ماند « ما اینجا هستیم» و پیری و لاجرم باز هم ترس.
نویسنده با ترسیم یکروز کارش – از ساعت هشت و سی و پنج دقیقه تا شانزده و سی و پنج دقیقه - به نمایش دردی ازلی-ابدی می پردازد. یکروز کار - نیفست تنهایی می شود. مانیفست سرگردانی می شود. مانیفست ِ «من که یا چه بودم» می شود. و پیری مانیفست پیری می شود. پیری تراد ژی است. چون با نیاز توام است. پیری از جنسیت مُبراست. زن یا مرد باشیم ، تو فیری ندارد. پیری ِ ما از یک رنگ و بوست. « ما اینجا هستیم» این کتاب نازک از دیالوگ های ِ نازک تر مایه می گیرد : دیا لوگ های به ظاهر آشفته و بی معنا ی ِ مردی جوان با فرد پیر (نمی گویم پیر زن یا پیر مرد). دیالوگ ها آنقدر خوب پرداخته شده اند که معناهایی فراسوی ِ ظاهر ساده شان در ذهن تداعی می کنند. سه پرسش محوری میان پرسش های دیگری که نمی آیند مگر آنگاه که مرد جوان نمی آید یعنی نمی فهمد و می فهمد - مرا با خود به دور دست های زند گی می برد. ساعت چنده؟ به من نگاه می کنی ؟ خانه ام کجاست؟ پرسش اول« ساعت چنده؟» از انتظار می گوید. انتظار چه چیزی؟ ظرف غذا؟ قرص ها؟ لیوان شیر؟ و یا انتظار مرگ؟ انتظار شبیه خود است و پارادوکسی در میان نیست. ظرف غذا، قرص ها، لیوان شیر تنها تمثیلی ست برای انتظارِ آخر ، یعنی مرگ.
پرسش دوم « به من نگاه می کنی؟» بیش از آنچه پرسشی را در ذهن القاء کند امری و تاکیدی است، انگار بگوید: به من نگاه نکن ! به من که از من ذلت می بارد! به من که از من رقت می چکد! یا این ذلت ِ من است که تو می بینی ! و سومین پرسش حکایت از تنهایی و سرگردانی و پوچی انسان دارد. سه پرسش و تثلیث؟ ما نمونه های بسیاری از «سه پرسش و تثلیث» را در مذاهب مختلف دیده ایم. اینجا بر آن نیستم که در این مقوله وارد شوم وتنها و برای خالی نبودن ِ عریضه بودا را شاهد می گیرم: اوم رمز تثلیث بودایی است و به معنای برهمن ، ویشنو ، شیواست. برهمن خدا ، ویشنو حیات وشیوا همان مرگ است . در نگاه من « ما اینجا هستیم » پیری را از حیات جدا می کند. نفس کشیدن ، خوردن و ریدن و خوابیدن دیگر زبان حیات نیست. با این شرح سه سوال و پیری به قانونیت تثلیث پایان می دهد. پیری و پیرقانونمند می شوند. پیرهمان «افعی دانا» ست که از« ستون فقرات» رها شده است اما نمرده است. و «افعی دانا» پاسخ ِ پرسش های سه گانه اش خوب می داند که ساعت ِ پرسش ِ « ساعت چنده؟» دیر یا زود خواهد رسید ، که خانه اش هرگز راهی نداشته است که گم کند. و این که گم کرده است معنای راه است نه خود راه. و این گم شدگی با ترس عجین نیست. با انتظار عجین است: انتظار ِ نیافتن و او می داند که نخواهد یافت ، زیرا چیزی برای یافتن و جود ندارد ، مگر مرگ که یافتنی نیست. می آید. خود می آید. با پای ِ خود می آید. بدون دعوت و تقاضا می آید . «افعی دانا» دیگر - مثل گذشته ها - به قضاوت نمی رود. صفت نمی دهد چرا که پیری مادر ِ صفت هاست . «افعی دانا» خود را آنگونه وصف می کند که انگار می گوید : انسان نشدم ، پیر شدم. اما داد ِ سخن نمی دهد ، چون می داند هیچ واژه ای توان ِ روبرویی با هیچ را ندارد. و هیچ زندگی است ، زندگی هیچ است. و زندگی – نه در مرگ ، که در پیری پایان می یابد. پس پیری صلابت ِ صفر است،وقتی که پله ها نباید بالا بروند ، چون همه چیز اینجا ست ، این پایین. در همین پایین ترین ِ پایین ها که همه چیز هیچ چیز است . با اینهمه افعی دانا عاجز است چون در دسترس است: می توان دیر سراغش رفت. می توان به او اجازه داد در مدفوعش خفه شود. می توان ساعت دارویش را فراموش کرد. می توان چون کودکی ادبش کرد اما نه ساکت: سوزن گرامافون افعی دانا در سه جمله گیر کرده است : ساعت چنده؟ به من نگاه می کنی ؟ خانه ام کجاست؟
حال کدامیک از ایندو ذهنی پویا دارد: مرد جوان/کارمند خانه سالمندان که برای امرار معاش و از در ِ ناچاری به این شغل روی آورده یا «پیر» که انگار می خواهد مرد کارمند را با تلنگر ها یِ ِ پیرانه اش به افقی ببرد که نیست : پیری شکل ِ پیری است و پیری خود ِ شکل است و شکل مثلث نیست ، دایره است و پیری مرکز ِ دایره است و لا غیر!
بیست و هفتم دسامبر دو هزاروچهار استکهلم. |
باز چاپ مطالب و تصاویر وب لاگ رباب محب با "لینک" و ذکر ماخذ آ زاد است .