تپیدن در اعماق خاکستر تنهائی
رباب محب

تنهائی صفتی انسانی است. و چون انسانی است ، ازلی نیز هست و زائیده ی زمان ما و مدرنیزم نیست. .
دربدری ، آوارگی ، جدائی ها ، دوری ها و غربت همزاد و همراه « تنهائی » است.
مارتین بوبر از خدا به عنوان تنهای ِ نخستینی که در همه جا حضور دارد و « هیچ جا خانه ندارد » یاد می کند. نظامی گنجوی در لیلی و مجنون خدا را همراه و گواه تنهائیش می داند : من بی کس و رخنه ها نهانی / هان ای کس بی کسان تو دانی.
اما به راستی « تنهائی » چیست و شخص تنها کیست؟ چرا همه – اگر نه همیشه - ولی اغلب از تنهائی می نالند و رنج نتهائی می برند ؟ آیا انسان مدرن در جامعه ی مدرنیزه شده بیش از هر تاریخی خود را تنها احساس می کند؟
تعمق در آثار ادبی دوره های مختلف گویای این امر است که احساس تنهائی همواره با انسان همراه بوده است. اما شاید تنها تفاوت « تنهائی مدرن » و « تنهائی کلاسیک » در بار ِ اجتماعی ایندو باشد:
انسان ِ امروز به تنهائی اش معترف است و انسان ِ دیروز منکر ِ ذات ِ تنهائی است.
در عهد عتیق و دوران میانه « تنهائی » شرم آور و ننگ بود. در نگاه ارسطو - فیلسوف یونانی ، اگر فردی دچار حس تنهائی - یعنی دچار حسی غیر انسانی می شد ، از درجه ی ِ انسانیت ساقط بود. او می نویسد :« انسان منزوی – یا انسانی که از معاشرت با دیگران روی گردان است – باید که یا هیولا باشد یا خدا ! » بدین ترتیب تنهائی در نظر او صفتی خدائی و غیر انسانی است.
جواد مجابی در شعر حکم آباد (کتاب سفرهای ملاح رویا ) با نویسنده ی ِ انگلیسی (لهستانی الاصل) ژرف کُنراد – وقتی با اندوه تمام می گوید : « تنها از گاهواره تا گور » همزبان می شود : « مرد زیر لب گفت : دیگر نمی شود در آن آوازی خواند / آن بلبلان آواره - / اندیشید : هرگز نخوانده مرغی در این باغ/ خم شد درون پنجره کودک/ باز این غریبه های هر روزی / پرده را فرو آویخت بر چشم انداز...
کودک چشم می گشاید. روبروی ِ پنجره نگاه باز می کند و غریبه های هر روزی را می بیند ( تکرار) و دلش می گیرد و پرده می آویزد (تنهائی ).
فیلسوفان ، روانشناسان ، رمان نویسان و شاعران هر یک به زبان خاص ِ خود تعریفی از تنهائی به دست داده اند.
اریک فروم روانشناس آلمانی می گوید : ترس از نتهائی است که زندگی و گرایش های ما را شکل می دهد ، ما را به سوی رقص ، موسیقی ، سکس یا مواد مخدر می کشاند. در لحظات نشئگی است که ما درد ابدی – یعنی تنهائی – را فراموش می کنیم و زندگی روزمره را به کمک ِدست آویزی – ادامه می دهیم. اما تنهائی ِ ناب ِ بی علاج آنگاه می -رسد که لحظات تنهائی مکرر می شود و به صورت عادت در می آید. و این همان حس ِ پوچی است که از تنهائی سر چشمه می گیرد.
شاملو در شعر آغاز (آیدا در آینه) می گوید: « بی گاهان ، به غربت ، به زمانی که خود در نرسیده بود.../
گهواره ی تکرار را ترک گفتم/ در سرزمینی بی پرنده و بی بهار .../ دور دست ، امیدی نمی آموخت / لرزان ، بر پا های نو راه ، رو در افق سوزان ایستادم / دریافتم که بشارتی نیست / چرا که سرابی در میانه بود.»
واو در شعر گزارش می گوید : « ما با نگاه ناباور / فاجعه را تاب آوردیم / هیچ کس برادر خطابمان نکرد / و به تشجیع ما تکبیری بر نیاورد / تنهائی را تاب آوردیم و خاموشی را / و در اعماق خاکستر می تپیم. »
نتهائی یأس با خود می آورد. تنهائی خاموشی را یدک می کشد. فرد تنها آنگاه از سر ِ تنهائی آه بر می آورد که با نگاه ِ ناباورش آن را کشف می کند. انسان تنها به موجودیت خود شک می کند. دنبال ِ مستمسکی است برای اثبات ِ وجود ِ خود. و شاید بدین روی فیلسوف آلمانی فردریک نیچه همسخن با دکارت فرانسوی( که گفت : « من می -اندیشم ، پس هستم .») هستی ِ تنهای خود را در لباس زرتشت تصویر می کند و می گوید:
« تنها ترینم میان ِ تنهایان ». در عین حال نیچه کشف تنهائی را مثل ِ گشودن ِ دریچه ای روبروی « شهامت» می –
داند. شهامت ِ ورود به « من ِ من». شهامت ورود در هزار توی ِ تنهائی. به سخن دیگر ، کشف تنهائی یه کشف «خود» می انجامد.
فیلسوف و روانشناس سوئدی کارل یاسپر می گوید : « در تنهائی است که انسان خود را می یابد.» و این به تنهائی یک بار ِ مثبت می دهد. تنهائی ، علم می شود. شناخت می شود. و شناخت ِ تنهائی ، شناخت ِ خود است! کارل یاسپر مرز میان «تنهائی » و «همراهی » را اینگونه تصویر می کند: « من نمی توانم خودم باشم اگر دیگری نتواند خودش باشد .»
در« ققنوس در باران» زبان ِ شاملو به کارل یاسپر نزدیک است: « با کلیدی می آیی / تا به دست خود ، از آهن تفته قفلی بسازم / گر باز می گذاری در را / تا به همت خویش ، از سنگ پاره سنگ ، دیواری بر آرم / باری ، دل ، در این برهوت ، دیگر گونه چشم اندازی می طلبد. » بدین ترتیب تنهائی مشروط می شود. همراهی مشروط می شود. تنهائی و همراهی در هم و جدا از هم می شوند.
فیلسوف دانمارکی سورن کرکه گُرد انسان مدرن را دائم در حال فرار می بیند. انسانی که در پی شکار ِ تجارب و رابطه های نو به هر سوی سر می کشد و تا زمان تصادم با تنهائی اش هرگز نمی ایستد. این گریز زدن ها و به هر سوی سر کشیدن ها او را از درک عمیق خود و پیرامون خود محروم می سازد.
پابلو نرودا در شعر « ما بسیاریم » انسان مدرنی را ترسیم می کند که تنهائی اش را از دست داده و در خروش طوفان ها دچار آمده است: « اما ، اینک منم / با آنچه دوست می داشتم / با تنهائی ای که از دست دادم / در سایه ی آن سنگ. من نمی آسایم / دریا خروشان است ، خروشان در سکوت من. »
فرار انسان ها از تنهائی به شکل های مختلفی صو رت می پذیرد. اریک فروم در بررسی نازیسم و جنبش های فاشیستی به این نکته می رسد که انسان ها از به زیر پرچمی خاص رفتن ، نیروی درونی می گیرند ( به زبان دیگر : به جنگ تنهائی می روند که منجر به ضعف آنها می شود – می روند.) او انسان سالهای 1900 را اینگونه ترسیم می کند: انسان امروز آزاد است و به یقین – آزادی به او خود مختاری و قدرت اندیشه داده است ، اما او بیش از هر روز دیگری تنها و بی قدرت شده است. و این در حالی است که انسان قادر به حمل ِ تنهائی نیست. رضا براهنی در « بیا کنار پنجره » سر در گمی خود و تنهائیش را به عنوان پدیده ای از بیرون تحمیل شده می داند و با خشم خستگی -اش را فر یاد می کشد: « نمی دانم این عمق تنها شدن چیست که انگار چیزی درونم شکسته ست / جهان – قحبه ای بر ما گذشته ست / روانم از این کید ، خسته ست ، خسته ست.» و فروغ فرخزاد در « دلم برای باغچه می سوزد » با به دست دادن تصویری از بیگانگی نزدیک ترین آدمهای پیرامونش ، ترسش را از صورت های نا آشنا آشکارا بیان می کند
. اگر « باغچه » را تمثیلی برای زندگی بدانیم ، او هدر رفتن زندگی را و به پوچی رسیدن را در حیاط بی نفس خانه نقش می زند: « حیاط خانه ی ما تنها ست / پدر می گوید: از من گذشته ست / من بار خود را بردم .../ مادر تمام زندگیش سجاده ای ست گسترده .../ برادرم به باغچه می گوید قبرستان / و خواهر ... خواهر در پناه عشق مصنوعی ، خانه مصنوعی ، زیر شاخه های مصنوعی همیشه آبستن است / اما ... همچنان حیاط خانه ی ما تنهاست / من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم / من از تصور بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم.../ » فروغ تنهاست. در شیوه ی نگاهش به زندگی تنهاست. در اندیشه هاش تنهاست. فروغ مثل خواهرش نیست. فروغ نمی خواهد مثل خواهرش مصنوعی باشد و نمی خواهد مثل برادرش باغچه را / همه چیز را مثل قبرستان ببیند. مثل مادرش هم- نمی خواهد دل به سجاده اش خوش کند. تفاوت نگاهش یعنی تفاوت اندیشه هایش با دیگران. و این تفاوت یعنی تنهائی ِ او.
یداله رویائی از واژه هایی چون « کویر ، شن ، باد و قنات » برای بیان تنهائی و حس بیگانگی استفاده می کند : « با باد های بیگانه / شن های من همه رفتند / بیگانه شانه های باد های دیگر را به کهکشان دیگر بردند / شن های من / به کهکشان های دیگر رفتند / و کهکشان دود با بادهای بیگانه / شن های ظالمی آوردند که / جاهای پاهایم را / به خواب هیچ قناتی نمی برند. »
جغرافیا ، شرایط آب و هوا ، فرهنگ و زبان اگر چه فرم ذاتی تنهائی را تغییر نمی دهند اما می توانند نحوه ی گویش و بیان را شکل دهند. روانشناسان به دو دسته « تنهائی » اشاره می کنند : اول - تنهائی نهادی * که ناشی از جامعه ی مدرن است و به شکل و ساختمان جامعه ی امروزی و بنای اقتصادی جامعه بستگی دارد. دوم – تنهائی اجتماعی * یعنی آنچه که به اصطلاح عام « مردم گریزی » تعبیر می شود. بسیاری از روانشناسان منشأ این نوع تنهائی را کمبود محبت های عشقی و عاطفی ِ دوران کودکی دانسته اند. از جمله این روانشناسان می توان از هاری گون تریب نام برد. او « تنهائی اجتماعی » را سرچشمه ی بیماری های جدی روحی و روانی می داند.
آدمی برای درمان تنهائی اش به دست آویزهای گوناگونی متوسل می شود. عشق یکی از دستاویزهای ازلی بشر است. در همه ادوار تاریخی آدمی کوشیده است تا در پناه عشق به مبارزه با تنهائی اش برخیزد. ژان پل سارتر فیلسوف فرانسوی هر گونه همخوابگی را تلاشی برای رهائی از تنهائی و یکی شدن با دیگری می داند . او پوچی و خلا ء بعد از همخوابگی را دلیل تنها بودن انسان . تنهائی که غیر قابل علاج است. سارتر در رومان « مگس ها » می نویسد: « می گوید: « آه باید که ب
ر این Postumus و شاملوی خودمان در اندوه ِ تنهائی است. انسان مدرن حاصل ِآزادی
اوج بی بازگشت در تنهائی بمیرم.»
به اعتقاد سیمون دوبوار فیلسوف و نویسنده فرانسوی زنان به وجود تنهائی اجتماعی واقفند ،اما جهل آنان از تنهائی نهادی سر چشمه ی همه معضلات آنان است. او در کتاب « جنس دوم » زنان را فرا می خواند تا با کشف تنهائی نهادی ِ خود به این تصور خام که ضمیمه و دنبا له ی مردانند ، خاتمه بدهند. او می گوید : زنان بیش از هر چیز نیاز به علم و شناخت به تنهائی خود دارند.
یکی از دستاویزهای بشری علیه تنهائی – دین و مذهب است. سارتر دین و مذهب را تلاشی برای شکست تنهائی می داند و می گوید باورها سخن از حضور فرد در صحنه زندگی است. انسان معتقد تصور می کند که تاریخ و زمان و مکان مشخصی در هستی و جهان یافته است. هفده رکعت نماز روزانه ی فرد مسلمان و روی به خانه ی خدا ایستادن – تظاهری از همراهی با خداست. هندوها در معابد شان برای زندگی روزمره شان به دنبال معنا می گردند. اما مسیحیت! گویا مسیحیت بر خلاف نظرات سارتر - با عشق به خدا و مردم ، امکان روبروئی با ترس از تنهائی را فراهم می کند. شرکت در مراسم مذهبی نوعی تجلی ِ همراهی و تنها نبودن است. مسیحیان هنگام مراسم « نان و شراب* » نان و شراب را به مثابه ی جسم و خون عیسی مسیح توزیع می کنند. این مراسم ابراز نوعی نیاز است : نیاز ِ به خدا. سوئدی ها هنگام برگزاری این مراسم همصدا می خوانند :« ما اینگونه ایم. بسیاران اما تنها یک بدن. چرا که ما همه قسمت سهم خود را از یک « نان » می بریم. »
در بعضی جوامع غربی و در نگاه انسان مدرن « تنهائی نهادی » نمادی از قدرت است. بطور مثال می توان از جامعه سوئد نام برد. در میان سوئدی ها مثلی هست که گواه این مدعاست : «آدم تنها ، قوی ست!»
اسماعیل خویی در رباعی با « زنجره » (یک تکه ام آسمان آبی بفرست) ، تنهایی سرشارش را مظهر قدرتش دانسته است: «
با زنجره ی سکوت در حنجره ام / باز است به روی باغ شب پنجره ام / تنهائی ام از سکوت سرشار تر است / تا رهبر تکخوانی این زنجره ام .»
و در آ خر – انسان مهاجر (ویا تبعیدی) در بطن تنهائی نهادی اش / یا بنیادی اش ، در جامعه ی نو ، میان آدمهای بیگانه ، و با زبان نو ، شکل ویژه ای از تنهائی را تجربه می کند که تنها خاص انسان مهاجر است ، « دوری از وطن و حکایت بی ریشگی !» اسماعیل خوئی که در شعر بالا با دل ِ تنهایش سر بلند کرده بود ، اینجا اینگونه فریاد می کشد: « بی نکهت و رنگی از بر و بوم وطن / در جمع هزار انجمن نیز ، ای من ! / تنهائی و کمتری ز تنهائی خویش / تنهائی و تنهائی و تنهائی وتن./» و تمام.
********
1- Joseph Conrad 6 - Socren Kirkegaard
2- Erik Froom 7- Harry Guntrip
3- Friedrich Nietzsche 8 – Simon De beauvoir
4- Descartes
5- Karl Jasper
on = Sacrament
این مقاله در اسفند 1379 / مارس 2001 در مجله « آفتاب» شماره 46 به چاپ رسیده است.