Alma mia

رباب محب

 

 

گفت :" ناخنای لاک زده تو دوس دارم ، مخصوصأ وقتی سرخشون می کنی ."

گفتم " چشام چی ؟ وقتی خون گریه می کنم؟"

جواب نداد. از سر میز شام بلند شد و یکراست رفت پای کامپیوترش نشست. از لرزش محسوس  پاهایش زیر میز ، فهمیدم باز توی ذوقش زده ام. صدایش را می شنیدم. زیر لب آهسته گفت " اینم از عصر یکشنبه ما ! "

 

در لحظات پریشانی هیچکاری مثل ظرف شستن ، درمان درد آدم نیست. با طمأنینه ظرف ها را از روی میز غذا خوری جمع کردم. لب به ماهی نزده بود. ظرف ها را نمی دیدم. فقط زیر آب گرفته و می شستم. رنگ خاکی سه حیوان لاغر و عجیب قبرستان اسپنگا1 از جلوی چشمهایم محو نمی شدند. مثل پشه کوچکی دائمأ  میان پلکهایم بالا و پائین می پریدند. سه تا بودند.  چیزی میان خرگوش و آهو .  چشم و دهانشان ، چشم و دهان آدمی بود. خوب دیدم ، دم نداشتند.

 

سرم خالی بود. دلم پر از بغض. پاهایم راه پشتی قبرستان را که از روبروی خانه کشیش محل ، خانه ای که به قصر بیشتر شبیه بود  تا به خانه -  به سوی قبرستان پیش گرفتند.  گریه می کردم  و می رفتم. تا قبل از آشنائی و ازدواج با خوزه فقط یکبار به قبرستان رفته بودم. اینجا نه. آنجا.  به بهشت زهرا. برای دفن خواهر زاده ای که زیر آوار ماند ، رفته بودم.  آنوقتها هر وقت کسی می مرد یا من با خبر نمی شدم یا مادرم می گفت " قبرستون جای بچه ها نیس". و من می گفتم " پس چرا حلوا پخش می کنن؟" و او می گفت " آخه دختر خوب ! مگه حلوا ی مرده خوردن داره؟" اما اینروزها فقط وقتی به قبرستان می روم که با خوزه دعوایم شده باشد. مثل همین دیروز. همین دیروز که به حساب تقویم ، بیست سال از آن گذشته است.

 

پائیز همه رنگش را به قبرستان بخشیده بود.  اولین ردیف را پشت سر گذاشتم. چند شاخه گل پلاسیده ، چند عکس و چند سنگ قبر ِ بدون شمع. همین .  هوای نیمه ابری لای پلک هایم بارانی شده بود. نوشته های روی سنگ ها را نمی دیدم. دلم می خواست گورم را گم کنم و برای همیشه از نگاه خودم ، که فقط خودم را می دید ، خلاص شوم.

هنوز چند قدمی نرفته بودم که سر جایم میخکوب شدم. حالا می دیدم. گریه نمی کردم. گریه از یادم رفته بود. روبرویشان ایستادم. « ایمی  و تومی 2   متولد مارس هزارو نهصدو هشتاد و پنج به تاریخ هزارو نهصد وهشتاد و نه بالهایشان را در آتش گشودند و همرا با شعله به آسمان رفتند».  " چرا رفتن؟ چهار ساله چرا رفتن؟ سر ِ بازی که وقت رفتن نیس! خدایا این دو چشم چقدر حرف توی نگاهشون دارن! چی میگن؟ مگه آدمه پنج ساله چی داره که بگه؟"  نگاهشان زنده بود ، اما از جنس نگاه زنده ها نبود. " زنده هارو باور ندارم. اونا با هون جیغ اول ، وقتی از شکم مادرشون بیرون میان ، مردن. مثه خوزه که همون شب عروسی کنارم با زن بغل دستیش لاس می زد . مرده َ هیزی بود خوزه. حالا هی بیاد قربون صدقه ناخنای لاک زدم بره. زنده نمیشه که نمیشه."

 

وقت نکردم با همه َ قامتم بر گردم. سرم را بر گرداندم. آهو/خرگوش کوچکی با پاهای لاغر و فرزش خط پشت سرم را گرفته و به طرفم می آمد. پشه َ لای پلکهایم بالی زد و لیوانی از دستم به زمین افتادن و هزار تکه شد. از آنروز بیست سالی گذشته است و خانه من دیگر روبروی هیچ قبرستانی نیست ، تا با خوزه دعوایم شد سر از آنجا در بیاورم. چند سالی می شود که خوزه را اهمانجا ، در همان قبرستان جا گذاشته ام و به آپارتمان کوچکی در جنوب شهر که پنجره اتاق خوابش روبروی پارک کوچکی باز می شود ، نقل مکان کرده ام. صبح سر نزده سر و کله چند بچه قدو نیمقد توی پارک پیدا می شود تا مرا یاد دلتنگی چشم های خوزه بیندازد که هر وقت با هم آشتی می کردیم دهان از بوسه گرمش را به گوشم چسباند ، می گفت " کی میگه خاک یعنی وطن. وطن آدم بچه آدمه.  آدم بی بچه هم مثه آدم بی وطنه".

 

گفتم " الهی با همین دستام همینجا خاکت کنم ، تا دیگه فیلت یاد هندوستون نکنه ، مردیکه هیز" حرف به نوک زبانم نرسیده بود که شروع کردم به دویدن. سرم را برگرداندم تا ببینم آهو/خرگوش دست از سر کچلم برداشته یا نه که دیدم به دنبالم راه افتاده و ادای راه رفتنم را در می آورد. ایستادم. ایستاد. دویدم. دوید. راه پله را گرفتم. راه پله را گرفت. سر پیچی رسیده بودم. با خودم گفتم " دختر خیالاتی شدی. این حیوون ریقو گرسنه س. لابد مثه توی مادر مرده ، مادرشو گم کرده".

 

وقت نکردم. سه تا شدند. در یک چشم بهم زدن. با یک شکل و شمایل. نه بزرگتر . نه کوچکتر. هیچکدام دُم نداشتند. در یک خط افقی به دنبالم ردیف شدند و من مثل نقطه ای بالای خط ، جائی میان آسمان و زمین معلق.  سرم را بر می گرداندم. در چشمهایم زل زده و راست راست در صورتم می خندیدند. بیچاره و مستأصل شده بودم. "چی میخواین از جونم..." صدایم را شنیدم که جائی در گلویم ماند و خفه شد.  سرعت گرفتم. باید خود را به در خروجی سمت خیابان می رساندم و از دست این هیولاهای بی شاخ و دم رها می شدم. صدای پایشان نمی آمد ، اما نفسشان را روی پشتم ا حساس می کردم. چند قدمی ام بودند. به در رسیدم. در کوتاه آهنی قبرستان را در دست گرفتم تا نفسم را که داشت بند می آمد در سینه ام دوباره  پیدا کنم. نگاهشان کردم. دیگر نگاهم نمی کردند. مشغول چشمهای هم شده بودند. خیره و دور. آرام پشت سرهم به نوبت از جلویم رد شده و راه باریک روبرو را که به معبد قبرستان ختم می شد ، گرفتند. ناگاه میانه راه ایستادند و شروع به رقصیدن کردند. اول به نوبت روی سنگ قبری رفته ، رقصیدند. بعد سه تائی دور قبر رقصیدند. جرأت لبخند پیدا کردم "چه رقص زیبائی!" نگفتم. لبخندم گفت. پایم هنوز جرأت رفتن پیدا نکرده بود. حس می کردم دستم همجنس آهن در شده است. سرد و سخت. صورت های نه حیوان  ، نه انسان به صف شدند. به نوبت سر به سویم گردانده و نگاهم کردند و ناگهان انگار آب شده و زیر زمین رفته باشند ، از تیر رس نگاهم دور شدند.

 

در را باز کردم. مثل همیشه پشت در منتظرایستاده بود. "نگرانت شدم. هوا تاریک شده" . آهسته گفتم " تاریک بود. هوا همیشه تاریک بوده" نشنید. بغلم کرد. کنارش زدم. دنبالم آمد. "شام درس کردم شنیتسل ماهی و ساکسیکی  که دوس داری" . روبرویم ایستاد. چانه ام را با  کمانه انگشتش بالا گرفت و خیره در چشمهایم گفت " همانقدر  ماست و ماهی با هم جور در میان که نژاد آریا ئی  با سرخپوستا ، اینو به مامانت بگو".  شانه هایم را بالا  انداختم و روی صندلی همیشگی ، کنار میز غذا خوری نشستم. شاخه گل رز قرمز مخملی وسط میز زبان باز کرده بود" از خر شیطون بیا پائین. دنیا دو روزه. لاس زده که زده. تو هم بزن. مگه مرد قحطه ؟"

 

سکوت تیغ شده بود. می برید. همیشه همینطور بود. تحمل تیغ را نداشت که گفت :

" ناخنای لاک زده تو دوس دارم. مخصوصأ وقتی اونا رو جلوی چشای عسلیت بالا میاری".

 " نه آدم بودن ، نه حیوون. نه خرگوش بودن ، نه آهو..."

" خیالاتی شدی. درس مثه شب عروسیمون که خیال کردی زنی کنارم نشسته بود که تو نبودی. تو بودی آلما 4 ... تو! آدم حق نداره با عروس خودش لاس بزنه؟"

بلند شد بطرفم آمد. لب به ماهی نزده بود. دهانش بوی کنیاک می داد. لبش را توی دهانم فرو برد  و بعد همانطور که با زبان گرم از بوسه اش  با لاله گوشم  بازی می کرد  ، آهسته در گوشم گفت :" خدا یکی ، پروانه هم یکی " .  آنگاه  دستانش را دور کمرم حلقه زد و با کف دست راستش شکمم را فشرد :" حالا که سرتو از پیله ت در اوردی بریم تو تخت ، پدرم کن که بی پدر شدم از این عشق آلما".

 

استکهلم

دسامبر دو هزارو پنج


  اسپنگا کلیسائی قدیمی واقع در غرب استکهلم   Spånga kyrka  1     

   ایمی  و تومیAmy & Tommy 2   

     سا کسیکی  -  ماست چکیده  نونانی که ا سیر و خیار رنده شده درست می شود.  zatziki   3  

آلما   Alma     4    

Alma mia عشق من

 

  شعر   |                           خانه                                  داستان              |  فارسی