نگاهى به شعر هاى رباب محب

شاعرى كه نجات را كشته است

محمد هاشم اكبر يانى

073746.jpg

پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۳ - ۳ ذيقعده ۱۴۲۵ - ۱۶ دسامبر ۲۰۰۴         سال دوم - شماره ۳۶۶

شرق

وقتى به شعر هاى رباب محب مى رسيم، سئوالى قبل از همه پيش چشم مى آيد و كنار نمى رود. شعر تا چه حد زاييده غربت است و تا كجا بر آمده از بحرانى است كه هويت انسان امروز ايرانى با آن روبه رو است؟
معنا و همين طور دايره واژگانى او گسترده تر از آن است كه بتوان پاسخى به اين پرسش، حتى پاسخى سرانگشتى داد. يادمان نرود در طرح پرسش، سخن از «انسان امروز ايرانى» آمد، تاكيد بر «انسان» نه «زن» از آن جهت اهميت دارد كه از شعر رباب محب، زنانگى بيرون نمى آيد و اگر هست، آنقدر كم رنگ است كه نمى توان آن را شاخص شعر محب معرفى كرد.در نگاه هستى شناسانه محب، نمى توان پيوندى با جهان و آنچه در آن است برقرار كرد. در شعر هاى او چارچوبى براى هستى نمى توان پيدا كرد و اين از آن جهت نيست كه محب هستى را بى نهايت مى بيند بلكه از آن جهت است كه آن را «صفر» مى داند و سكوت، حرف است:
«و سكوت ولنگار است در حرف‎/ و حرف دچار ماست‎/ و ما تسليم نگاه هم كه مى شويم‎/ واژه هامان لو مى رود در هيچ ‎/ و لهجه صفر ديگر غريب نيست‎/ در لهجه صفر منم- فراموشى حاضر‎/ ... در لهجه صفر جايى هست، خالى‎/...»
و اين صفر، دامنه خود را اگر نگوييم همه شعر هاى محب بيشتر شعر هاى او را با خود همراه مى سازد. براى همين است كه در اين شعر ها قهرمان وجود ندارد. نه انسان و نه هيچ مفهوم ديگرى قهرمان نمى شوند. معنايى نيست كه شاعر را به سمت و سوى نجات رهنمون كند. شاعر، اگر بخواهد به زندگى، به خود و فكر و احساسش بها دهد در اندازه پرانتزى است ميان جمله ها:
«حضور شيشه اى‎/ در قاب هاى بى آينه‎/ عبور از سرانگشت «هفتاد سنگ قبر» ‎/ هفتاد حكايت‎/ از جمله هاى الكنم‎/ بى دهان افتاد‎/ در زندگيم ‎/كه حضور پرانتزى ست‎/ ميان جمله هام»
و در چنين فلسفه اى زير پاى شاعر نيلوفر سبز نخواهد شد و قهرمانى كه صرفاً در نگاه اول قهرمان است، به مرگ مى رسد و مهمتر از همه آن كه با وجود هزاران انديشه و تفكر كه هر يك زير بامى  نشسته اند خانه اى ساخته اند نمى توان دنيا را فهميد:
«بام ها هزار‎/خانه اما توضيح دنيا نيست ‎/و زير پاى من كه تا شمال ترين نقطه پل زده ام ‎/ نيلوفرى سبز نخواهد شد‎/ و مى دانم... آن- كه آن روبه رو، روى آن پلكان بلند ايستاده است مرگ من است كه به پرواز هاى افقيم مى انديشد»
وقتى شعر محب به عناصرى كه در زندگى حضور دارند مى رسد، همان «صفر» به آنها نيز تسرى پيدا مى كند. خنده، عكس و... و خوشبختى مفاهيمى مى شوند دست نيافتنى كه پشت پنجره اى رفته اند كه شاعر در اين سوى آن نشسته است:
«خوشبختى يعنى اين پنجره با توفان هاى پشتش‎/ و يك رديف كتاب‎/ برجانب زانوى خسته‎/ كه تعريف هاى تو را‎/ گمراه مى كنند»
و عكس ها كه مى توانند هويت آنچه بوده و هست را نشان  دهند جايى مى شوند براى موشى كه مى لنگد:
«در گالرى عكس هام‎/ موشى مى لنگد‎/ و تا حد مرگ پلك هام را خسته مى كند‎/ ... ‎/ در فرصت ديدن‎/ خيره مى مانم‎/ و تا حد مرگ موشى مى لنگد‎/ در گالرى عكس هام»
اين نگاه در شعر هاى محب، موج مى زند. بايد گفت چنين نگاهى را نمى توان جديد و تازه قلمداد كرد. به عبارت ديگر مواجهه با دنيا آن هم از اين زاويه، در شعر هاى شاعران چند دهه اخير به وفور يافت مى شود. دليل آن هم وجود همان بحرانى است كه ناشى از زندگى در عصر جديد است. در واقع هيچ انگاشتن آنچه هست و فقدان قهرمان و ناجى از مفاهيمى است كه شاعران فراوانى را به خود مشغول كرده است. در عين حال تكرارى بودن اين نگاه ضرورتاً نه قابل پذيرش است و نه قابل نفى. آنچه اهميت دارد، شاعرانگى شعر ها است. محب در اين زمينه شعر هاى متفاوتى دارد او گاه بسيار پيچيده و دقيق و در همان حال زيبا به اين مفهوم مى پردازد و گاه پيش پا افتاده ترين شكل ها و مفاهيم را انتخاب مى كند مثلاً شعرى كه باز هم به سرگردانى آدمى و راه هاى نبوده اشاره دارد اينگونه زيبا و بديع آغاز مى شود.
«تا دير وقت باد ‎/ بادبان هيچ نگفته بود‎/ و ما پلك زده بوديم‎/ و شقيقه انگار‎/ پا را فشرده بود‎/ كه ما بى صدا آمديم‎/ مثل خواب پشت توفان نشسته‎/ كف تالار زانو زديم‎/ ...»
و شعر همان گونه شاعرانه ادامه پيدا مى كند تا به پايان مى رسد.در مقابل، شعر هاى ساده و دم دستى هم وجود دارد. به عنوان مثال در جايى مى خوانيم:
«و من شاعرى گرسنه بيش نيستم‎/ در آرزوى پنجره هاى باز مى خواهم سقف ها را كنار بزنم‎/ و بگويم بابل تو هرگز برجى نداشته اى‎/ ...»
بايد گفت عبارات و جملاتى چون «در آرزوى پنجره هاى باز» يا «مى خواهم سقف ها را كنار بزنم» آنقدر تكرارى اند و پيش پا افتاده هستند كه حس زيبايى شناسى را به حركت در نمى آورند. يا در يكى از شعر هايى كه پيش از اين نيز به آن اشاره شد آمده است: «و زير پاى من كه تا شمالى ترين نقطه پل زده ام/ نيلوفرى سبز نخواهد شد» بى ترديد چشمان يك خواننده صدها بار در شعر  شاعران گذشته به عباراتى چون «نيلوفرى سبز نخواهد شد» برخورده است جملاتى كه به دليل تكرار بيش از حد قادر نيستند از خودشاعرانگى نشان دهند.
درباره فرم در شعر رباب محب به همان نكته اى بايد پرداخت كه در شعر هاى شاعران داخل و خارج به چشم مى خورد.به اين ترتيب بايد گفت، همچون بسيارى از شاعران امروز، محب نيز با زبان چندان كارى ندارد و آن را مورد عنايت قرار نمى دهد. متاسفانه شعر امروز انگار با زبان بيگانه است و سعى ندارد از ظرفيت هاى آن بهره ببرد. محب فقط تا آنجا در حوزه زبان پيش مى رود كه مثلاً بنويسد:
«وقتى به ديوارى ‎/ يا شاخه اى مى آويزيم ‎/ سايه  مان آ... ن... ق... د... ر... بلندتر از ماست ‎/ كه مى پنداريم بزرگ شده ايم»
و نبايد فراموش كرد كه اينگونه بازى با زبان هم حرف تازه اى براى گفتن ندارد. در همين حال محب، سعى دارد دايره واژگانى خود را گسترش داده و شعر خود را با دنياى جديد كه ابزار هاى خاص خود را دارد گره بزند. اين از نقاط قوت شعر محب است گرچه در اين زمينه هم به روش هايى متوسل مى شود كه تازگى ندارد:
«كاغذ ها‎/ دوستان‎/ موبايل‎/ اينترنت‎/ دست ها‎/ براده‎/ خرده‎/ريزه‎/ ذره‎/ صفر‎/ يخ‎/ كار‎/ داغ ‎/ تاريخ مصرف زندگى گذشته...»
در اين شعر كه به لحاظ فرم، شعرى عمودى يا ستونى است از ابزارى چون موبايل و اينترنت در كنار خرده و ذره استفاده شده كه نشان مى دهد شاعر با دنياى امروز آشنا است و از آن مى تواند براى شعر بهره بگيرد، اما ستونى كردن شعر از قوت كار مى كاهد، چرا كه چنين روشى در سرودن شعر فراوان به كار گرفته شده است. اين سخن را نبايد به اين معنا گرفت كه شاعر كلمات نه ستونى كه افقى بنويسد بلكه مراد آن است كه چنين روش هايى را بايد كم و بيش كنار گذاشت و فرم هاى جديدى پيدا كرد. محب در اين زمينه به تجربيات ديگرى نيز دست يازيده است:
«هنوز هى...‎/ هى...‎/ هى...‎/ و هى‎/ پايان هنوز نيست‎/ پايان _ همين است هنوز‎/ پايان _ همين است هنوز‎/ پايان‎/ همين است‎/ و ‎/ هنوز...‎/ ...»
چنين قالبى براى بيان مقصود شاعر يقيناً نمى تواند موثر باشد. مگر آنكه گفته شود شاعر فقط مى خواسته است در فرم دست به كارى جديد بزند بدون آنكه دغدغه حس شاعرانه و يا شاعرانگى كلام را داشته باشد. در اين صورت بايد گفت اين حركت، چندان قدرتمند نيست كه قوت آن بتواند ضعف حس شاعرانه را بپوشاند.رباب محب، در آخرين تجربه هاى خود، دستاورد هايى داشته است كه او را از گذشته اش متفاوت و گاه بسيار متفاوت مى كند. گرفتن معانى جديد براى بيان منظور و نيز قاطعيتى كه در كلام به كار مى گيرد، نكاتى است كه در گذشته شاعر كمتر يافت مى شود. حتى حس شاعرانه در شعر هاى پايانى او به مراتب قدرتمند تر از شعر هاى گذشته اوست:
«تو مى دانى طيف چيست‎/ و مى توانى پشيمان باشى‎/ و بومرنگ نگاهت را وقتى كه به نقطه آغازين برمى گردد‎/ صدا كنى‎/ و به باد برسى و بگويى هى‎/ ميان صداتان مى پاشد «من»‎/ ...‎/ تو مى توانى فرضيه نسبيت را در مشتت مثل عصا بگيرى ‎/و از هر چه ديوار است بالا بكشى‎/ حالا‎/ ...»

 

 

یک پاسخ  ، یک نگاه

 

برگشت

خانه