بگو!

 بگو مگر تو چه ریختی از کدِ یمین اگر که نه عرق از پیشانی، جان از تن

وقتی‌که می‌گفتی "هراسِ من باری"؟

 

صدایِ ساکنی از ساکنانِ امامزاده طاهر را می‌شنوم می‌گوید:

"هراس من باری، همه از مردن در سرزمینی‌است

که مزدِ گورکن از آزادیِ آدمی افزون باشد..."

 

گرگ‌هائی که توبه‌شان نمیدانم چیست، اگر که نه حتا مرگ

 هنوز در نفسِ حاجی آقاها هی می‌گویند "عجالتن جامعه گاو شیرده ماست"

که  اس ام اس ها چرت هم را پاره می‌کنند

که جاده‌یِ کرج را حوالیِ غروب می‌برد

و سنگِ گورِ آنکه می‌ترسید " از مردن در سرزمینی که ..."

به یک شاخه گلِ رز تشنه.

رباب محب

 

چهارشنبه‌‌یِ شاملو

مرداد ۱٣٨۷ -   ژوئيه ۲۰۰٨

                                                              
خانه   شعر