|
بيروت
رباب محب
خمپاره ها زنگ
تولدش را مي نوازند
و تولدش در چشم
نيست که مي افتد،
در گامهای سنگين
است
پشت ِ نفس های ِ
ترک خورده
«
عکسش را مختصری روی چشم مي گذاريم و بعد تولد های دوباره را
جشن مي گيريم
تا خمپاره های بعدی…
و اين ساده ترين شکل ماست
دربلور ِمات گامهای ما».
سنگين
سنگين
گامهای
سنگين
سنگيني
گام کودکي است که هنوز زنده است.
استکهلم / نوزدهم جولای دوهزاروشش
در تعلق سقف ست چشمهایم از این اتاق تا به اتاقی - هم و نگفتن دغدغه َ لب هایم در تنهایی ِ بزرگ مدادی که لای انگشت هایم کو چک می شود از کشیدن خطی تا چیدن نقطه ای بر ابر سنگی نشسته ام و باد را تعقیب می کنم. پر آبشخور دستها يم ده زنبق لاجورد محو
در صورت ِ خجول ِ برگ. آبشخور نگاهم نيلوفری که بر مرداب حادثه می شود در آتش ِ لب می نشيند شبپره ای
هنگام ِ کوچ تا حمله ی بهار
شعر
حرمت ِ خاموشی ست وقتی پهلو داده باشد به شب ، به زيبايی وقتی که
حرف تبخير ِ خود باشد پدر کف وُ دريا. لبخند نطقه می بندد قانون می شکوفد از خود می گذرد با فانوس ِ بلوغ می آيی آنجا که جا ست نهفته در جای جای ِ من خوشه های ِ من. وقتی که زخمهايش را می ليسيدم ناياب ترين شراب ها خوشبختی بود و دهان ِ من پيدا ترين پياله ها. در آستين تنگ ِ شب خاموش بر من می پيچی و عصا ره ی سکوتت را در من می چکانی . هميشه اينگونه بوده است : آهوی کوچک گريزانی در تصادم ِ مه و فواره راه گم می کند و بره ی زخمی نگاهی به تلاب ِ شب
در می ماند. وقتی که آمدی جهان از ذات ِ خويش خالی شد ـ تا از نفس ِ تو پُر شود. اما من بوسه ی نارسی بودم بر شاخ ِ دها نت غنچه ی گسی... بر پيچک ِ تنم که می پيچی می لرزم می لرزم می لرزم از باد هايی که نا گزير به وزيد نند. در بيشه ی تنت که می آيم می بويم می بويم می بويم آن غنچه هايی را که که نا گزير به دميد نند. بوی ِ عطر ِ مردی ست که خواب مرا می آشوبد پياله پياله عسل چشم . صد تازيانه نگاه. با دهان ِ باروتی می خندد ، نرم بر نرمای ِ لبم بی تا ب. پرنده ی سنگخورده دو دلی ِ بالهايش را به نگاه ِ بی شيله ِ نسيم می بخشد. افق لا قيد تر از هميشه است و آب روی به پوست ِ ترک خورده ی آسمان عبوس. هيچ طرح ِ تازه نيست ، آب آسمان
افق دو بال ِ شکسته
پرسه ی نسيم ـ بر دامن ِ زنی .................. .................. می خواهد چيزی بگويد ـ با شتا بِ قلم ـ نقاش َ عجول. بریده َ اول زخمی که از تو آمد ، بزرگترین اتفاق ِ زندگیم بود تو چیزی از شعور ِ سنگ که من بودم - نمی دانستی که من می دانستم من چیزی از تخیل ِ درخت که تو بودی نمی دانستم که تو می دانستی در پای ِ هم ریشه گرفتیم. تو شعور ِ سنگ شدی ، من تخیل ِ درخت زخمی که از من آمد ، بزرگترین اتفاق ِ زندگی ِ تو شد بریده َدوم زیر پوستم راه می روید و اتفاق های ِ بزرگ ِ زندگیم روی می دهد بریده َسوم و تمام داستان این بود که لال شوم از زخمی که پیکرم را مچاله می کند در زخمی که پیکرم را مچاله می کند ، اما پنهان نمی شوم پیدا تر از همیشه ام بریده َچهارم و خِرَد زن می شود. زن کهنه می شود. زن در خرد ِظرف های ِ کهنه کهنه می شود. سال که بیاید. سال که بماند لای ِ پیراهنش پاره ، زن خرد ِظرف می شود. ظرف می شود. ظرف می شود. ظرف می شود ................. ........... ........ ... ظرف خُرد می شود در خِرَد زن ظرف های ِ کهنه .... بریده َپنجم شاعران ِ اقماری فرزندان ِ خلف ِ فرهنگهای ِ اقماری اند ظهورشان شتابزده. گم شدنشان شتابزده تر بریده َششم می خواستند تافته َ جدابافته شوند ، جدا شدند از تافته و بافته بریده َهفتم و صورت ِ ما صدای ماست. از پشت نقاب های ِ امروزی هم پیداست ، تاریخی که بر ما گذشته است بریده َهشتم تماشا را از نگاه بگیرید ، برگ را از درخت! آنچه می ماند بخوانید " مردم ِ من" بریده َنهم پای هر درخت ، قلمرو ِ گوری. پای هر دیوار ، داس ِ شانه هامان و رشک ساکت ِ ما بریده َدهم فار سی شکر است : آب را می خوريم . بوی ِ آشنا را می شنويم و با ضماير ِ دو جنسی (تو بخوان خنثا) به دنيا می گوييم : تعفن ِ من و ما همه چيز را دو پهلو می خواهيم : از چا ی ِ قند ِدو پهلو گرفته تا واژه ها مان : حس را می کنيم. و حس کردنی ست : فراموشی را می کنيم. و فراموشی کردنی ست اما ـ گوش را که دادنی ست ، نمی دهيم نه ... نمی دهيم و تمام شد همين بریده َ یازدهم : مکث ِ من است. مکث یعنی اتاقی برای سکوت می خواهم ، جائی که ابتدا منم ، انتها توئی . مکث یعنی شب های خالی را از پولک های نقرهَ خیال پر کردن. یعنی شقیقه را با تپیدن ِ کهربائی اش آزاد گذاشتن. یعنی وقتی مایلی پشت ِ برج های شرقی چادر بزنی و آتش بگذاری در باد های ِ غربی ای که تجربه می کنی مکث یعنی فوران. یعنی مصرف لحظه به بهترین وجه. یعنی وقتی فکرت را بی نقاب می کنی و برای رهیافتی سوی عمق - لفافه ها را به گوشه ای می کشانی که باد بوزد مکث یعنی ورود های آزاد ، با کمی اتوپی بازگشت. یعنی خیمه زدن نگاه در هر جا که دلش خواست ، در هر جا ، هر زمانی تا بی نهایت. مکث یعنی شکستن بند ها. یعنی - در دیگری - بیان خواهم شد. و مکث – در نگاه من ، یعنی رباب بودن ِ شما در این اتاقک الکترونی ، کنار ِ مکث های من ، و من با نگاهتان دمسازم وقتی با مِهر – تیغ می کشید به پهلوی واژه هام.
امتداد های ِ ابريشمی وسوسه های بارانی و سايه اش.... پشت ِ سياهی اش می ايستم آن روبرو ـ حرف ِ هميشه َ فانوس. ريه های پر ِ آه استخوان ِ تسليم و افسانه ی ِ ـ يک دهن سؤال پنجاه سال است کنار ِ اين پنجره خود را می پا يم. بالهای در شب برای من آتشی ست: آنچه کمرگاه ِ تو را شانه ی صد خواب می کند. عبور تداوم ِ پيله هام. پيله هام پناه ِ تو. از کدام شب می گذری تا خواب را دوباره کنم؟ جزء سوی جزء می رود ما ديگر به خاطره تعلق داريم ـ با افق های زمينی مان شروع ِ شعر ديديم گفتگوی ِ شب شنيديم حالا تمام ِ لبخنديم : بر پلک ِ باز ما سفر چه نزديک است.
حالا نمی رميم از لب. روی پيشانی ـ باد. مکثِ آب بر گونه می افتد و انتظار حوصله می شود در دلم. و انتظار کابوس ِ حوصله می شود در رگ. وقتي که آهو
ملال ِ دشت می کشد در پای
وقتي که سنگ وسوسه َ پرتاب می شود در دست. يک لنگر ِ بی پهلو لای ِ خواب ها يم و هزار کرانه باد بادا ترس ِ پاسبان را گواه شوم. يک پهلوی ِ بی کرانه لای ِ خيالم و هزار کشاله خاک حاليا چه نگاهی می شود فيروزه َ افق در رکاب ِ ابرها ی پاره...
اين تنها بها ر من
است که از راه می رسد
ترس سرانگشتي دارد. من تماس.
بادها پرچم ها را مي برند.
من بوسه های خاکستری.
مُردن نفس کشيدن زير خاک
نيست
مُردن نفس کشيدن در هفته
هاست.
خم که مي شوم آب محدب است
آينه محدب است و ديوارها - آبهای ِ آينه دار محدبند.
در تابوت چه کنم؟ مرده
اينجاست
با تمام سرانگشت ِ ترس هاش و
ُ بوسه های ِ تماس.
...
...
در تابوت استخوان پخش مي
کنند
جنازه ،
استخوان ندارد. استخوان
ندارد جنازه ..
... خاک دارد. خاک دارد ،
خاک ِ روزها و هفته ها.
مُردن نفس کشيدن زير خاک
نيست
مُردن نفس کشيدن در آينه های
ِ هفته هاست.
خم که مي شوم آب محدب است
آينه محدب است و زمين های ِ بي آب و ُ آينه محدب تر از آب يا آينه
...
مردمکها يم را به پائين مي کشند.
...
...
بار ديگر آنسوی ِ حاشيه
افتاده ام
مثل تعريفي از نوک ِ چاقو ،
چک چک ،
چکيده چک چک ِ
دستهايم : گوئي باران های در خون.
و اين تنها بها ر من است که
از راه مي رسد.
...
استکهلم
مارس دوهزار وشش
بازگشت |