رباب محب
من
"کتاب
ِ آشپزی "
نيستم
آقای ِ "ابر ِ
شلوارپوش"!
کد ِ
کدبانويی ِ من
نيز
به دست ِ تو
نيست.
حالا
می
خواهی
"شلوار
ِ ابری بپوش و
نرم باش"
يا می
خواهی
مثلِ
ِ همه َ مردها
ی ديجيتالی
با يک
دکمه
بزن به
خال!
تو
آزادی...
اما
من!
من با
تن ِ "کتانی ِ
نازک"
لبهايم را
که
"ورق می زنم"
تنم
مثل ِ
شعر
تازه می
شود ،
نه
مثل
ِ
"ضرب
المثل های
فرسوده َ تو".
آقای ِ ابر ِ
شلوارپوش
تن ِ
من "هار" نيست
ـ حتا
اگر بخواهی ـ
هار
نمی شود.
تن ِ
من رهاست.
تن ِ
من بايد رها
باشد!
تن ِ
من توشه دان ِ
سقوط
نيست.
تن ِ
من
خاستگاه
ِ
هر آنچه خواستنی ست .
هر
آنچه
خود
بخواهم.
...
...
...
آتشتابی
؟
باش!
من
که
گلخن
نيستم!
ای
صاحبان ِ همه
نام
دو زاريت
کج است
و
دوران
ِ سريه داری
هم
به سر
آمده است و
هيچکس مالک ِ
هيچکس
نيست.
ترا
به خدا
با آن
لنجهای
آويخته
عنق
نشو
من...
من به
لَت لت کردن ِ
چيزی
ـ
اينجا ـ
نيامده
ام.
و از
هيچ
لند
لندی
هم
خم به
ابرو
نمی
آورم.
اين
فقط
کمی
طنز است.
از
چاشنی ِ طنز
که
بد ت
نمی آيد؟
می
آيد؟
يا...
نکند
طنز ِ مؤنث
حرامست؟
گناهست؟
تابوست؟
هر چه
می
خواهد باشد
ـ
باشد
برای
ِ من
که
توفيری نمی
کند.
من
ـ فقط ـ
کمی
بيمارم.
بيماری
کلا ستروفوبی
رهايم نمی
کند.
بايد
قبل
از اينکه
زندانبانی
ترا فسخ کنم ،
از
زندان ِ
خود
رها
شوم !
نه
اينکه
به کام
وحشت
بلعيده شده
باشم ،
نه.
بگذار
با
گشاده رويی
بگويمت:
فوران ِ کوچک
ِ تنم
تاب ِ
کهنه
تکه ی ـ
دوريختنی
شدن
را
ندارد.
با آن
سقرمه هايت
نترسانم !
که من
نه
مردهای ِ
"کهنه َ
مريضخانه "
را
دوست دارم
و
نه
ديجيتالی
های ِ
دکمه ای را.
من
دنبا
ل ِ
نيمه ی ِ
روحم
هستم
ـ
آ
قای ابر شلوار
پوش ِ
محترم !
...
...
...
من
کوکبم
کوکب
پرپر شدنی
ست.
کوکب
دکمه
نيست
جناب
ديجيتالی !
کوکب
در
نفس ِ گرم ِ تو
می
تواند
بدمد.
کوکب
بايد
بدمد.
وگرنه
کوکب
"تب ِ
نوبه "
می
گيرد و
می
ميرد.
جناب
ِ ديجيتالی
مگر
"به پشت پير
شده ای؟ "
يا
زن
ـ اگر
خودش باشد ـ
شبحی می شود
در خاک ِ
کابوسگاه
ِ تو ؟
زن
کوکب
ست.
زن
پرپرمی شود.
زن
آهوست .
آهو گريز
پاست .
زن
که
کوه نيست.
تازه
اگر هم که
باشد ،
"کوه که دل
ندارد ."
می
گويی
دارد؟
می
گويی
به
درَک هم که
دارد؟
آقای
ديجيتالی
"قلب
ِ سرد ِ آهنين
ِ ترا "
اصلا
دوست
ندارم.
من
از
لندهورهای ِ
پرمدعا
بدم
می آيد.
بساطت
را جمع کن و
برو
ـ
و
يادت باشد :
اينجا
جای
تفرج نيست ،
من هم
باغ ِ
ميوه نيستم.
...
"ضربه
ی دوازدهم ِ
ساعت که می
افتد "
ياد ِ
بده و
بستانهای ِهر
شبت
می افتی.
هنوز
خيسی
مرد ِ
بزرگ !
هنوز
خيسی ِ شب ِ
پيش
بر
ملا فه ات
موج می زند.
من که
" محکوم
ِ سربريده ی ِ
تو "
نيستم ،
که با
ضربه ی
دوازدهم ِ هر
شب
دوباره
در
خون ِ خود
پلشت شوم.
ديجيتالی
ِ پلشت !
"ملعون
"
صدايم
نکن !
من
ملعون
نيستم.
باور
کن
هيچ
زنی
ملعون
نيست.
زنها
را
ملعون
می کنند
آقای
ديجيتالی
مردان
ِديجيتالی
زنان
را ملعون می کنند.
…
اما
تو !
آقای ِ
ابر ِ
شلوارپوش
تو
گاهی
با دهان
ِ شعر می آ يی :
اما
مگر
می شود
فقط
" با
دو شعر
زن
را سرود" ؟
نه
ابر ِ
شلوارپوش جان
تو
داری
در دو
خلاء
فرياد می کشی
:
خلاء
ِ
خودت
و
خلاء ِ
زن.
زن
زن
زن
انگار
می گويی :
پس
مانده ی زند
گی ؟
زن
بزرگ ست
زن
مثل ِ شب
بزرگ
است.
در تو
که می
لغزد
لاغر می
شوی
کوچک
می شوی
و هيچ
بوسه ی مهری
هم
نبض ِ
مرده ی لا
مذهبت را
تکان
نمی دهد.
گويی فلج
می شوی.
...
چشمهايت
را بسته ای ؟
ابر
ِ شلوارپوش.
به
همين سادگی
چشمهايت
را
بر
رخوت ِ خود
بسته ای ؟
سردت
است ؟
پناه
می جويی ؟
هرم ِ
آفتاب آزارت
می دهد ؟
سايه
بانی می خواهی
؟
تنها
يی ؟
دنبال
ِ همدمی هستی
؟
چه
مرگت است ؟
آقا ؟
...
...
می دانم
اقرار
به ضعف
شهامت
می خواهد آ...قا ...
شهامت
شهامت
شهامت
را که
از تو
دزديده است ؟
که
تو
در
سايه و غبار ِ
خودت افتادی
و با
زبان ِ بد
لهجه ای
ضجه می
کشی :
که
آی
عشق
آی
عشق ...
و
عشق
در نگاه
ِ تو
پايين تنه
است.
جاييکه
قلبت
اطراق
کرده.
...
...
قربان
ِ زبان ِ سرخ ِ
صادق ،
که
وقتی
در پستوی ِ
روحِ آدمها
می
گشت
توپها ی
مرواری را
از
لای دلها ی ِ
بی خايه کشيد
بيرون.
چه
نيرنگستانی
صادق ِ
عزيز !
که
اگر
بوی عطر ي
پايين تنه ای
روح ِ
تو را
هم
غنا
داده بود ،
با دست ِ خود
به
زهدان ِ مرگ
سلا م
نمی دادی !
تو دل
داشتی.
تو از
دست ِ پايين
تنه های ايد
ئو لوژی زده
و ايد
ئو لوژی های
پايين تنه ای
دلت گرفته
بود.
صبر
نکردی
ـ
صادق
ِ ساده دل !
صبر
نکردی
تا
پايين تنه های
سياسی
و
سياستها ی ِ
پايين تنه ای
را
تجربه
کنی.
و چه
خوب
که صبر
نکردی
،
و
گرنه
دلت
از سياستها ی
ِ
نا
صميمی
و
ايسم های ِ
نا
صميمی تر
می
گرفت.
...
ايسم.
ايسم
پايين تنه است.
می
پرسی :
چه کسی پايين
تنيست است ؟
آه ...
نپرس
نپرس
صادق !
که
دلم
از هر چه ايسم
است
می
گيرد
چه
رسد به صاحبان
ِ ايسم.
دل ِ
کوچکم
در قامت
ِ
هيچ
ايسمی
نمی
گنجد.
دل ِ
من
نا مأنوس
است ،
با
تفاله های
ايسمی
صادق !
آه... صادق
!
...
مرديسم
،
مرديسم
تفاله است.
من از
تفاله های
مرديسمی
ديگر
جانم
به
لبم
آمده است.
می
شنوم که می گو
يی : لبيسم !
به
اين يکی لبيک
می گو يم
اگر
که
با
جان و
دل
بخواهی.
نگاه
کن
به
اين
ِ ابر ِ
شلوارپوش
ـ که
تظاهر می کند
از جنس ِ نرم
تنان است ـ
نگاه کن :
مصونيت
از جنون ِ
عشق
را
گاهی
در
دکمه های ِ
ديجيتالی ِ
نا مرد
می يابد.
...
...
به
ناخن ها يم که
نگاه می کنی ـ
صادق !
وسوسه
برم می دارد
که بگويم :
اگر
نعش ِ سنگينت
را
از کوچه ی من
عبور دادی ،
با همين باخن
های بلندم ...
و نمی
گويم ،
نه
نمی گويم
چرا که
من
اصلا
ناخنی ندارم.
من که
برای
ِ
لت لت
کردن ِ
چيزی
ـ اينجا
ـ
نيامده
ام.
...
گفتم :
به
ديجيتالی ِ نا
مرد گوش نکن.
و کرد.
او به
دام ِ " جک
لندن " افتاد و
در خيال ِ
پول و
عشق ؟ (يعنی زن
؟ ) و ماجراجو
يی
حتا
خودش را باخت.
نه پای
ِ ميز ِ قمار !
در خانه
ی زن ـ
خودش
را باخت ،
در
خانه ی من.
راستی
جک
لندن زنباره
بود ؟
يا
کژ و
کوژی های ِ
روحش را
با
زنبارگی می
خواست
جبران کند ؟
و آن
زنهای ِ
مردباره
کژ
روی می کردند
يا
ذوق ِ
کج ِ مردها را
راست
و ريست ؟
چه
فرقی
می
کند ؟
کژ
کژ
است ،
کج
هم
کج ،
اصلا کجی
يعنی چه ؟
...
آدم
که درخت نيست
،
خودش
به خودش
رکاب
بدهد !
آن هم
تک و تنها ،
بی نياز
ِ هيچ کله پو کی
.
...
فکر
کن
اگر
درختها مثل ِ
آدمها بودند ،
چه
کراواتها که
زير ِ غبغب
نمی بستند ،
چه
دستما لها که
در بشقاب نمی
چيدند ،
چه
قماش ها که
نمی شدند :
درختهای
دستمال چين ،
درختهای
دستمالی شده
،
درختهای
کراواتی ،
درختهای
ديجيتالی ،
درختهای شلوار
ابری ،
درختهای ابر ی ِ
شلوارپوش ،
درختهای چاقو کش
،
درختهای مادر به
فلان ،
درختهای زن قحبه
،
درختهای کلاش ،
درختهای
قمار باز ،
درختهای
زنباره ،
درختهای
ِ مادر به خطا
،
درختهای ِ جلاد ،
درختهای
ديکتاتور ،
درختهای
توسری خور ،
درختهای
پر مدعا ،
درختهای
بی عرضه ،
درختهای
فاحشه ،
درختهای
دلال ،
درختهای سفسطه
باز ،
درختهای
مغلطه انداز ،
درختهای
شاعر ،
درختهای
عالم ،
درختهای
صوفی ،
درختهای
...
درختهای...
درختهای...
آه ...
احساس
ِ سبکباری می
کنم ،
که
درختها
آدم نيستند.
...
...
...
می
گفتم :
جک ِ
ديجيتالی در
خانه ی من
خودش را باخت
،
بوی
شيرازه ی
سوخته ا ش
هنوز
در
همه جای خانه
ا م
پراکنده است.
خانه
ی سوخته ی من ،
با دو
ترنج ِ سوخته
و
قلبم
ـ
پشتش.
حال
من
فقط رنجم.
خود ِ
رنج.
رنج ـ
خاکستری
ِ مطلق !
بالا
تر از خاکستری
ِ مطلق
رنگی
نيست.
خاکستری ِ
رنج.
اما
رنج
گنج
است ،
صادق !
رنج ـ
خانه
ی سوخته ی من
خانه
ـ
عشق ِ نا
ممکن .
عشق ِ محال
ابر ِ
شلوارپوش
وقتی
که می گفتی :
" جنونم
ياقوت است. "
...
...
تو
راست می گويی :
"
وقتی
آرامی
انگار
خودت نيستی.
انگار
در
درون ِ
کسی
ديگر
دست و پا
می زنی ."
ابر ِ
شلوارپوش
خودت
باش !
گاهی
هم
از
ديگری
خالی
شو و
خودت
باش !
آن
وقت
عشق
ممکن
می شود ،
و
خانه ی
من
آباد.
آبادانی
را
دوست داری ؟
يا
از
ازدحام ِ
هر چه
سبزی ست
می
ترسی ؟
می گريزی
؟
...
می ترسی
؟
گلهای
ِ کوکب
زندگی
را
بر
صورت ِ تو
با لا
آوردند ؟
از قی
می ترسی ؟
در قی
ـ اگر
پای ِ زندگی
در ميان باشد
ـ
حالت ِ
اشراق هست.
جايی
هست
برای
اينکه
پس
مانده ی ِ
نفس
را
پس اندازی.
...
...
طفلک
مادر ها
ابر ِ
شلوارپوش !
طفلک
مادر ِ پسر
های
ديجيتالی .
طفلک
مادر ِ تو
طفلک
مادر ِ جک
لندن
ديجيتالی ِ
خودمان ـ
وقتی
شنيد :
دهان
ِ سوخته ی
پسرش ،
"روسپی
خانه ی ِ آتش
گرفته ای ست ـ
که قی می کند
روسپيان
ِ
برهنه اش "
قی
که
نکرد
بيچاره مادر
يکباره مُرد
!
آه ...
آه ...
آه ...
بوی
سوختگی
می
آيد.
بوی
قربانی
های
مطرود.
بوی
رعد.
بوی
برق.
بوی
کامپيوترهای
ِ ديجيتالی .
بوی ِ
زن
بوی
کوکب.
بوی
آتش.
بوی
خاکستر.
بوی
سوختگی
بوی
من
بوی ِ
تن
می آيد.
...
...
زن را
کُشتی ؟
روسپی
خانه ی بی زن
که
روسپی
خانه نمی شود !
آرام.
آرام
ديجيتالهای
دهان سوخته و
دماغ سوخته !
تا
آوردن ِ
ليوانی آب
و
رفع ِ
عطش ،
مردان
ِ ابر ی ِ
شلوارپوش
می
آيند.
"شاعر
ی بلد نيستند
،
در
نمازخانه
ی قلبشان
شعر
می
خوانند
ديگران."
زندگی
طنز ِ
مضحکی
نيست
ـ
بدون
ِ زن !
...
...
ديجيتالهای
دلال !
روسپی
خانه ها
مملو
از مردان ِ ِ ابر
ی ِ شلوارپوش است.
...
اين
شايد
که
پسرفت نباشد.
ابرها
زبان
ِ صاعقه ها
را
بهتر
می فهمند.
...
...
اما
چرا
صاعقه
ها
درابرها
که
رخنه می کنند
اينگونه
عبوس می شوند
؟
و
اينهمه
صدا ؟
اينهمه
انفجار ؟
آيا
همزيستی
ِ
ناکامی ست
در
اين ميانه ؟
يا
انسان
در
هبوط ِ دوباره
اش
زن
را
خطاب می کند
؟
انسان
انسان
آه ... انسان
انسان
مرد است.
مرد
ادبيات
است.
مرد
سياست است .
مرد
علم است .
مرد
رياضی ست .
مرد
قانون است .
قانون
،
شفا ست !
مرد
ان
همه
شاعراند
و
شعر ِ
زن را
در لحظه های
فراقت
می سرايند.
...
...
آه ... از
اينهمه
دلم
می گيرد.
از
اينکه هميشه
ـ
برای خالی
نبودن ِ عريضه
ـ
جايی
در
حاشيه
ای
جايم
می دهند ،
دلم
می گيرد.
و در
دلتنگيم
که
تفباران
می شوم
ـ
مشقت
ِ آدم شدن را
بيشتر حس می
کنم ،
فاجعه ی زن
بودن
را .
و
بودن
و
نبودن
را .
دلم
از هر
چه علم است
می
گيرد.
از هر
چه آپولوست ،
از هر
چه سفينه ،
از هر
چه فلسفه ،
از هر
چه اقتصاد ،
از هر
چه ...
از هر
چه...
از هر
چه ...
از هر
چه ...
از هر
چه شعر ِ
مردان است ـ
از هر
چه
که
فقط مردانه
باشد
دلم بهم
می خورد ـ
... نمی
گيرد.
دلم
از
خودم
هم
بوی ِ
سوختگی ِ
ترنجهايم
بيقرارم می
کند.
من !
سيبستان
ِ سوخته !
من ِ
برای ِ
خالی نبودن ِ
عريضه.
من ِ
حاشيه ای.
من ِ
حاشيه
نشين.
من ِ
عريضه.
من ِ
ـ به
گفته ی شما
مردان ـ
همه اش
غريزه !
...
آری
من
غريزه ام.
من
احساسم.
من
عشقم.
عشق ـ
منم.
و
عقل
تويی.
من
عقل
را
به تو ارزانی داشتم.
من
عقل
را
به تو
بخشيدم ـ
ای صاحبان
ِ عقل !!!
...
...
...
اگر
کمی
خوشبين
باشم
ـ که
بايد باشم ،
وگرنه شبيه ِ
پاره های
سوخته ام
تا
انتها
می سوزم ،
که
نبايد
بسوزم ،
برای
اينکه در
وسوسه ی ِ
زنده
بودن ،
زنده
باشم ـ
خوشبينم.
مثل ِ
تو ـ
فاکنر
ِ گرامی
من
هم
" فنای
ِ انسان
را
نمی پذيرم."
و در
نگاه ِ
خوشبينم
ـ
در آن
دوردست
در
حاشيه
ی افق
جاييکه
آسمان
و
دريا به هم
می پيوندد ـ
مردان ِ
دلمشغولی
رختها را
کنده
و در
آينه ی نگاه ِ
خود
ايستا ده اند.
...
گاه
چه
شگردی
در
نگاه ِ
توست
آينه !
...
من
مردهای
ِ
دلمشغول را
در
صورت ِ تو
دوست
دارم.
مردهايی
که
فلسفه
را
مردانه
نمی دانند.
سياست
را
مردانه
نمی
خوانند .
با
ادبيات ِ فقط
مردانه
سر و
سِری ندارند.
از پول بدشان
می آ يد.
عشق را با
پول معامه نمی
کنند.
آنارشيست
نيستند ،
ولی
قانون
دلشان را بهم
می زند.
از قانون
طلب ِ شفا
نمی کنند .
قانون
ِ ـ فقط ـ
مردانه
را دور
ريخته اند.
شاعر
نيستند
ولی
نرمای ِ
هر
شعر را
با
آبهای ِ
زلال
می
نوشند
ـ
مردان
ِ برهنه.
مردان
ِ شفاف.
مردان
ِ شفاف.
شيفته ی
آينه های ِ
صيقل خورده
اند.
...
و
زن
صيقل
خورده است.
زن
آينه
است .
زن
آينه
ی صيقل خورده
است ـ
در
شعر ِ مردهايی
که
خاکستر
ِ
رختهايشان
را
به
دست ِ باد
سپرده اند.
...
...
هبوط
ِ
دوباره
ی ِ
انسان
در
باغ ِ
آينه .
باد
که می وزد
افق
چقدر
زيباست !
آقای
ِ برهنه !
آقای
ِ لخت !
1998
استکهلم
در
حاشيه :
* "ابر ِ شلوار پوش" عنوان ِ کتاب ِ شعری است اثر ِ ولاديمير مايا کوفسکی ، ترجمه ی م. کاشيگر.
ولاديمير مايا کوفسکی از پيشگامان ِ فوتوريسم ِ روس است. برخی جملات ِ شعر ِ مرد ِ ديجيتالی ـ بر گرفته از کتابِ ذکر شده می باشد. اين جملات درون ِ گيومه آمده است.
**
" من
فنای انسان را
نمی پذيرم " از
فاکنر.
***
" توپ
مرواری و
نيرگستان"
نام ِ دو اثر
نوشته ی صادق
هدايت.
****
جمله ی
ـ اينجا جای
تفرج نيست ،
من هم باغ ِ
ميوه نيستم ،
بر گرفته از
شعر ِ حافظ
است :
باغ تفرج
است و بس
ميوه
نمی دهد به کس
واژه
نامه :
* کلا
ستروبی ـ هراس
از محيط ِ
بسته.
** سريه ـ زنی که
در خانه
نگهداری می
شود و صاحبش
با او
همبسترمی شود.
« فرهنگ عميد»
***
آتشتاب ـ گلخنی .
گلخن تاب ،
تونتاب .
کارگری که در
گلخن حمام آتش
می افروزد.
«
فرهنگ عميد»
****
گلخن ـ
آتشخانه ، تون
، آتشخانه ی حمام
. گولخان .
گلخان ، گولخن
و گولخ و
توشکان هم
گفته شده است. «
فرهنگ عميد»