|
تا شده لای درزها همه چيز سر جايش است ديوارها، شکافها، درهای بسته عقربههای گنگ ساعت ِ ديواری و من که فاصله دو اتاق را نرفته برمیگردم غربت ِ خانه سنگين است که من لای ِ برگهايم میمانم * قاب جهان ِ تسليم است برای عکسهای بی نگاه هر روز نيمرخم را از قاب بيرون میکشم چروکی را خط میزنم پشت عکسها بینگاه میمانند.
* فراموشی هاشور نمیخورد هر روز قابی را خط میزنم
* تلخ روی لبهايم میبارم اما عکس ِ ناتمام ِ زندگيم را رها نمیکنم خندهای در مردمکهای برهایم هست که آينه میخواند بلند.
* افول ميل ِ اوج دارد زير ِ پلکهای ِ ابريم صدای پای سياهترين باران میآيد تو چقدر به دنبال پلک گشتهای: با چشمهای ِ آهو؟
به کوچه نمیزنم ته میکشم در خلوت ِ شلوغ ِ صورتک
* کودکی شاعر در گهواره عقربه روی ساعت ِ ذوق میچرخد در را میبندم مینشينم تا تعريفهايم را محاسبه کنم سلولهای پيش از خواب مثل ِ خاک ِ بارانخورده ته میکشند زير پوستم روی زمين اتاق من هرز نرفته من فقط در تنهایی خود ته کشيدهام ... در گاهواره کودکم شاعر
* پوست به صرافت تسليم دهان به صرافتِ گفتن : من فقط يک زنم با برگ ِ انجيری زير ناف به نطفه فراموشی افسوس میخورم.
* عجوزهای را برداشته رنگ سرخ پاشيده دستم که میلغزد اناری میترکد از بالای آسمانترين ِ آسمانهايم سمت ِخالیترين ِ خالیهايم روی آسمان ِ خالیِ خيال روی آسمان ِ خالیِ خيال دستم که میلغزد رنگ انار میگيرد عجوزه در پيراهن ابر.
* زنی از کنار خود میگذرد با صدای کفشهايش، پاره دراز کشيده لب عرشه خواب کوير میبيند پشت پنجره توی قاب
* طنابها پوسيدهاند دار از حضور بغض میگويد هوا از سوراخ بادبادکهای کودک همراه با ناباوریهاش بزرگ شد دختر!
* پرنده دوشنبه رنگ بالهای مرا گرفته بريده : شکسته : پرنده شنبههای شرق - بغض از حضور خسته منقار میگويد در فصلهای نيامده
* مرگی که مردهام را به دوش میبرد سرش تا شانههايم رسيده من اما هنوز درون دايره دايرهها را دور میزنم چهار جهت اصلی : به يک سمت ختم میشوند
* رباب محب. تابستان ۲۰۰۷. ليکسله وِگن . کابوس باران خانهام را میکارد . من خيال میکنم پنبه از ابر میبارد. 1 ذره در کُل گم شد من در من ، من در پارامتر های ِ من. 2 بيراهه ای نيست. جاده ها در انتهای خود به خود رسيده اند. 3 برای فهميدن ِ آب ماهي از آب بيرون رفت. من چه کنم در بطن ِ زندگي ... راهي هست. نيست ، بيرا هه ای 4 اگر صبر آب بود و ُ من کوهاني داشتم تا آمدنت درياها را مي نوشيدم. ... دريا هست. من ندارم ، کوهاني. 5 بي جان ترين ِ مرجان ها آمد نشست توی دهانم توی ِ دلم ( جائي که نمي دانم کجاست) لخته ای شد حرف لخته ای بي آشيان شد حرف : توی دلم. 6 پستانک ابری در دهان ِ سنگي ام. پاپيروس ها قير پس مي دهند و واژه های بي کليد راه شانه هايم را بالا گرفته اند ماجرائي نيست. تا کوبيدن ِ آخرين ميخ ، منم ، افتاده لای برگ برگ ِ تابوت ِ کاغذيم. صنعت نمي کنم با چشم های ِ خيره در مرگ. 7 قديسي از خواب کودکي برخاست آمد نشست روی ِ شانه ام ، آهسته با دهانم گفت : چشم هايت را از روی ِ خط ِ اين افق بردار! برداشتم. ترس ِ حلقه در خم ِ حلقوم انتهايم شد. رباب محب هفدهم فوريه وهزار وهفت/ استکهلم فاصله ی ِ صحنه تا من به من از پوستم نزديک تر است. که سفرهام را زمستان خط مي زند قوس قزح هام را ابر مي برد افق هام را انتظار مي کشد راه هام را ترازوی ِ « کسي هست به اسم ديگری» سنگين تر از خودم مي کند ، پای ِ وزنه هام. فاصله ی پوست تا صحنه از من ِ به من نزديک تر، نزديک تر است تا من - که آخر ندارد اين وهم ِ توی ِ مِه ِ نگاه افتاده. هشتم فوريه دوهزارهفت بهانه های پرسپولیس
آهی که در دهانت می چکانم بهانه های پرسپولیس است در سنبله های من : من قوطی رنگم برای هر لولائی برچسبم برای هر کالائی ( قیمتم توی دستهای شما گم شده است) وقت درو ... وقت درو داس می چیند سرم. داس می چیند سرم. داس می چیند سرم. داس می چیند سرم داس های زمستاني. بیست پنجم ژانویه دوهزار و هفت استکهلم 16 دقيقه کتابخواني و سايز غمم من از سرزمين ِ « 16 دقيقه در روز کتابخواني» مي آيم سايز غمم بي نهايت صفر دارد و گشادی ِ کلاهم تنها برای سری خوبست که ندارم. در سرزمين من مرگ ِ هيچ آقائي پايان ِ نکبت نيست و بلا ها ما را در چشم همگان سابقه دار کرده اند ، در زير ِ گشادی ِ کلاهمان لحن هيچ صورتي خوانا نيست. من از سرزمين ِ لحن های ِ بي صورت و ُ صورتکان ِ بي لحن مي آيم ، اينجا نشسته زير ِ کلاهم که قاب دارد ، که قاب دارد اين کلاه و لعاب ِ حرف را سايه مي زند اين کلاه و شما روی ِ پيشاني ام نمي بينيد اينهمه ماه .... اين ... همه... ماه ِ سياه. من از سرزمين ِ « کلاه های ِ با باد رفته تا سياه ترين ماه» مي آيم. چهارم ژولای دوهزار وشش 2 غريبه و ُ قانقاريا خاک و ُ موقعيت. تو را مي بلعند که اهل مماشات باشي مماشات يعني غريبه و ُ قانقاريا. بي خود ، در باد از جنس ِ گل ِ پنبه مي شوی لای ِ استخوان های ِ سرگردان و قانقاريا جای ِ پُر ِ فراموشي است. دوم ژولای دوهزار وشش 3 قاب هايم شاخ ِ همه ی ِ ديوهايت بالای ِ همه ی ِ قاب هايم برای ِ سياه کردنم سفيد شدی از شاخه ای به شاخه ای سياه شدم برای ِ چيدن ِ سفيد ترين ِ سفيد هايت تا بلند ترين سقف ِ فراموشي خاک ِ پشت ِ پاهايت صورت ِ همه ی ِ قاب هايم. نوزدهم ماه جون دوهزار وشش
جهان کاسه ای ست برای کاسه ليسان
فرشته های زير ِ نور افکن مي دانند ،
اين فلک که چرخي ندارد ، آشي ست برای ملاقه های
موشکي
شاهدان ِ پرواز سقف ها مي دانند ، چشم ها نقطه
ای برای پايان ندارند و
گرين پيس
*
هم انگار کلاه سبزی ست برای همه ی ِ سرهای بي
سقف
وگرنه چرا رقص ِ آتش و ُ باد در جنوبي ترين خاک
از هژموني ِ خاکستر وُ خون حرف مي زند و دلش
خالي نمي شود اين دفتر ،
که استفراغ مي کند جهان را مثل ِ نقطه ی ِ کوچکي
روی ِ خط های خالي ِ بي رونق ؟
نگاه کن !
نگاه مي کنم به ترجيع بند دهان روزنامه ها نگاه
مي کنم :
" پنج حکم سنگسار دیگر در ایران . دو دانشجو باز
داشت شدند . در چهار ماهه اخير سيصد و بيست
هزار کارگر اخراج شدند . سند ماندگار دفتر
تحکیم وحدت . سپاه و سه انحراف . لبنان صحنه
آزمایش است . ا ز گنجی؛ بدم می آید٬
خوشم می آید. گنجی
و هیستری
چپ ستیزی .
به
چه دلیل
گنجی باید
همان باشد که من و تو می خواهیم؟ "
به چه دليل
دليل های دگرديسي شده
دگرديسي پرنده را به برگ
برگ را به نقطه
نقطه را به خط
خط را به خاک
خاک را به خاکستر
خاکستررا در باد نفس کشيده اند ؟
- حالا که باد نمي وزد
و جهان فنجان کوچکي ست لب پريده ،
روی ِ ميز ِ من.
رباب
محب
-
استکهلم/24
جولای دوهزار وشش
Green Peace
گرين پيس :
نقل قول های درون گيومه برگرفته از سايت « اخبار
روز» در تاریخ بيست وچهارم جولای دوهزار وشش
مي باشد! بالهاي گسترده َ سايبرتنيک ليبرال شده اند براي بردن ِ استخوان هايم دستمال ترمه اي بيارم و ُ بالا بگيرم از ديوار □ مايلم تنگي ِ جاست خنده مانيفست ِ گم ِ روي ِ لب ها قدم جاي پاي ِ بيقواره َ مينياتور هاي ايراني اشک با آواز ِ قورباغه مي آيد پاي چشم ِ تمساح هُدهُدم حالا بيا و ُ دروغ مگو! □ سفيد صورت ِ بيگانه َ غنچه هاي پيراهنم - بي رنگ خنده َ رسواي ِ پسته اي بي مغز مغزِ عکس ِ دلقکي بي قا ب تابيدن نمي گيرد خورشيد قاب هاي من حالا درخت به غنچه بيايد به نام ِ کدام برگ برگردم توي ِ سياهي شناسنامه ام با چند غلط املائي □ نقا ب به چهره ندارم بيرون ِ گود پشت ِ عينک آفتابي سراغ ِ ترس ِ خورشيد را مي گيرم از برگهاي ِ خيس ِ افتاده روي دامن □ چهره هاي فراموشي همين قطره است که روي ِ دامنم افتاده از تو- باقي باقي ... نيش ِ زبان ِ لحظه هاي با تو بودن بود در آينه هاي بي هم روبروی ِهم بيست و پنجم دوهزارو شش
Leune fille lisant لختي ِ شانه هام برای چشم هايت صورتم را پشت کتاب نمي بيني □ نه برای نه گفتن کم است چمداني بردارم از شعر های داغ ِ جناغ ِ سينه ، سوزی □ تالاموس را روی ِ طاقچه نمي گذارم، کنار ِ دستت کنار ِ دستت مي گذارم قلبم را توی ِ چمدان □ کنار ِ دستت افتاده کتاب ِ صورتم پنهان تو خيالت را توی جلد ِ کتاب بريز! □ سرم شکل چمدان چمدان آبستن ِ قلب و ُ کتاب قلب و ُ کتاب آبستن ِ سرم از راه مي رسم خاک ِ روی ِ چشم هات بردار □ گُل ِ دهانت حرف های از مُد افتاده وقتي که سر خم نمي کنم که سلامم دهي و َ بهار هم از با کاکتوس های دهانت ، بهار نمي شود. Leune fille lisant نام تابلو نقاشي اثر فرانس آی بل ( 1850 ). اين اثر بر گستاخي زنان اهل مطالعه تأکيد دارد و تصوير دختر جواني را به نمايش مي گذارد که که کتابي را آرام روبروی صورتش گرفته ، پيراهن نازکي بر تن دارد و يکي از شانه هايش کاملا لخت است. نبض تند می زند خیال گِرد است ، گِرد نمی رقصد دور سرم. می کوبد تندی ِ چاشنی هاش بی وقت روی قالی اتاق بنشینم آرام نگیرم از این اتاق تا کتابی که تو می خوانی سایه ها بی حضور نور از سقف چکیده اند که من نفس می کشم با صدای تو : در صدای تو اگر گُلی شکفته بود گلدان روی ِ قالی نمی شکست سایه روی دفتر نمی نشست بنشینم آرام نگیرم از این اتاق تا کتابی که تو می خوانی تور ِ پیراهنت سایه ی سفید ی است روی ِ بالشم وَ نبض شیشه ریز ریز زیر ِ قالی زیر ِ پیراهنم رباب محب پراگ/ هیجدهم اوت دو هزار وشش
اوت دوهزار و پنج خط خورده ام به تسليم بالا نمي روند خطاب مي کنند خواب نمي بينم ، تما شا مي کنم دست هائي را که جنازه ام روي ِ دستشان مانده ست : من ديگر خط خورده ام با چوب لاي ِ چرخهاي خودم خط خورده ا م با استخوان لاي زخمهام که پهلو به پهلوم غلت مي زند تيغ مي کشد ، خط خورده ام به اشاره هاي دو پهلو ي ِ ساعتي که مي رود و ُ نمي رود ، پهلو دا ده ، خط خورده ا م به خطابه ي ِ انگشتان دست هائي که جنازه ام گشادي ِ دهانشان شد ، خط خورده ا م : ... خطاب مي کنم ، تماشا نمي کنم خواب مي بينم ، تني را که از يک به چند شد ، شد خط خورده مُرده اي ، که مردن يعني به کوه چنگ زدن ، يعني چنگ لاي ِ چنگ زدن - چنگ زدن لاي ِ چنگ موي ِ کسي که استخوانش با ساعتي که مي رود و ُ نمي رود ، گوشت مي گيرد خط خورده مرده ام تسليم . هفدهم آوريل دوهزار وشش 1 بر تارک ِ شعرت شاعرانی برای رسیدن به قله های ِ عشق عشق را جا گذاشته ا ند گوئی که برف سفیدی ا ش را روی ِ هر قله اینک که از درد ِ از کف دادن ِ شعر به درد ِ دیگری لبخند می زنی پلکان ها در انتظار پاهایت شکسته ا ند و درد با درد به تو راه می دهد ... میان ِ خنده ی خورشید و ُ کرشمه ی آ ب ایستاده ای 2 پشت ِ رؤیای نور مانده ای میان تو و ُ رفتن قند یل های ِ خیره ی گستاخ ... صدایت می زند حیرت ِ چشمهای ِ کودکیت : برگرد! چهارم فوریه دوهزارو پنج
تا چشم بیاموزد که بایستد و حیرت نکند بی گمان صد جابلقا، صد جا بلسا ، صد هورقلیا حالیا تا کجا قد کشیده در کرانه های ِ رویایی و آتش - در زبانه ای که دیگر ندارد تا کجا شلیک می شود در شعله هاش: دو چشم بی سیطره میان ِ ران هاش جایی که « خدا با آلتش در دست » ایستاده و خواب مرا حرام می کند و شما که برای خدا شدن قد سرو شده اید برای سرم زیر سایه تان جای نیست
بازار کابل ، پرسه َ دهان و عکس زن : دهان ِ من هميشه بي صدا لاي جمله ها مي پرد گاهي پرسه ی ِآفيشي ست در خيابانهاي ِ کابل عکس ِ زني ست آواز مي خواند گاهي دورترين سوراخ ِ پشت ِ هر ديوار است نفس که تند مي زند در دقيقه مرگ است که مي ميرد □ نفس های ِ تند ِ مرگ است بي صدا لای جمله ها که مي پرد در دقيقه مي ميرد □ از نفس ِ آفيش ِ آواز خوان ِ بازار کابل آتش گرفته اند براي چشمهای ِ زير برقع چسب ِ زخمي بيار □ دهان ِ شرقي ِ زير ِ برقع در دقيقه چند بار مي ميرد ؟ کنار ِ پرسه ی ِِآفيش و ُ آواز ِ عکس ِ زن دهان ِ من □ زير ِ برقع دهان مي بَري ؟ - دهان نمي برم. نگاه مي برم : برای ِِ چيدن چشمهايم گاهي به بازار ِ کابل بيا ، ببر دهان ِ من ، پُرنگاه □ بوی ِ دهان ِ اسکلت بوی ِ دهان ِ من بوی ِ دهان ِ خاکي برقع بوی ِ برقع ِ دهان ... ... بوی ِشرقي ِ دهان ِ اسکلت ِ شاعري که از مرده اش رنگ مي بارد از زنده ها که فقط سکوت وقتي طعم ِ سکوت مي شود صدا و بادام ِ تلخ ِ دهان چشمهاي زني است که عزاش ، حماسه است ... ... عزاش ، بوی ِ دهان ِ من عزاش ، بوی ِ دهان ِ خاکي اسکلت عزاش ، بوی ِ دهان ِ خاکي ِ برقع عزاش ، بوی ِ برقع ِ دهان عزاش ، دهان من ، به وقت ِِ دويدن ِ دهان. □ ساعت سه بار نواخت ميان تولد و مرگ تنها يک دقيقه بود ساعت ِ دويدن ِ من توي ِ باغهاي بي برقع ِ کابل □ توي ِ دهان ِ بي برقع بوي چه مي بَري ؟ مبر دهان ِ خاکي برقع کنار ِ پرسه ی ِ دهان استهکلم ماه مه دوهزاروشش ______________________________________ / گاهي پرسه َ آفيشي ست در خيابانهاي ِ کابل عکس ِ زني ست.../ اشاره به آفيش هاي خواننده افغاني اسميرتي ايراني که اينروزها در بازارهاي کابل به فروش مي رسد. Smriti Irani
|