مرد

 در آینه فرو رفت

زن

          در آینه قد کشید


رابطه

آغازی وارونه

در مسیر مسافران گم گشته ی رویا ها


مرد

           ته سیگاری سوخته بود

زن

          به قوطی سرخابش دل سپرده بود


 کودک نوپای خواهش

زندانی بقچه ای

                 گره خورده در اعتمادی کور 


پیش از آنکه به دنیا بیایند

مردگانی بودند

نا مغز استخوان

                 برهنه و لخت


دو سایه

         از جنس غبارند

چون خیمه ی شب

        دامن شب می گسترند

با هر سپیده

        بی بهانه می دمند


 دو صیادند

در معرکه ی دام خویش

                     گرفتار


از سایه ای

به سایه ای

می آیی

و

می چکی

در ظهر تب آلود من 

بر بال باد

می آویزی

و می گریزی

در مس غروب تن


  بوی دریا می دهی

وقتی ماهی کوچک دلت را

در آبهای رابطه رها می کنی


در آستين تنگ ِ شب

خاموش

بر من می پيچی

و عصا ره ی سکوتت را در من

می چکانی .

هميشه

اينگونه بوده است :

آهوی کوچک گريزانی

در تصادم ِ مه و فواره

راه گم می کند

و بره ی زخمی نگاهی

به تلاب ِ شب

در می ماند.


  وقتی که آمدی

جهان از ذات ِ خويش

خالی شد ـ

تا از نفس ِ تو پُر شود.

 

اما

من

بوسه ی نارسی بودم

بر شاخ ِ دها نت

غنچه ی گسی...


 

بر پيچک ِ تنم که می پيچی

می لرزم

می لرزم

می لرزم

از باد هايی که نا گزير به وزيد نند.

  

در بيشه ی تنت که می آيم

می بويم

می بويم

می بويم

آن غنچه هايی را که

که نا گزير به دميد نند.


اشعار بالا گزیده های از کتاب " آنام کوچک خدا" می باشد. این کتاب در  پائیز  1996 در کشور سوئد به  چاپ رسید.  رباب محب

 

 

بالا

 

برگشت

home