اکبر -  خود پلنگ خانوم است!

رباب محب

 

 "از وحشت حقارت است که سا ل هاست از همه فاصله گرفته ام". من نیستم. اکبر است در "به یاد انگشت های نسخه نویسم".

 از وحشت حقارت است که سا ل هاست از همه فاصله گرفته ام" جمله ای آرزویی یا آرزویی که به جمله آغشته شده است.

 جمله ای که اینجا و آنجا می شنوم، از خودم ، از دوستان دور و نزدیکم ، از مادر و پدرم که هر وقت برای ادای حق فرزندی به

 آن ها تلفن می زنم مثل سگ پشیمان می شوم که ای...خوشا فرزند ان ناخلف! بعد با خودم می گویم : ایرانی هر جا که باشد از    

 وحشت حقارت ، کارها می کند که به عقل شیطان – هم – نمی رسد. حالا من چه باید بکنم؟ من که ایرانی ام؟

 

 راه گریزی نیست. اکبر باشیم یا نباشیم ، قلم به دست بگیریم یا نگیریم ، خونمان  که تنها نه – که هستی مان با ایران و هر چه گه   آلوده است. حالا هی اکبر بیاید و بگوید دانمارک جانم تا شاید جایی از دلش خنک شود ، که نمی شود. مثل من که دیشب وقتی "به  یاد انگشت های نسخه نویسم" را کنار گذاشتم " انگشت های نسخه نویسم" به نسخه پردازی پرداخت و این شد تازه اول راه.

 

 نسخه ها را روبه روی چشم هایم گرفتم. بوی تاریخ می دادند. با خودم گفتم اگر تاریخ را فروید در تمایلات جنسی و شوپنهاور و

 نیچه و آدلرو امثالهم در " اراده" (تو بخوان قدرت و بگو : گوز – البته اگر اکبر بخواهد اینجا چیزی اضافه کند ) و سر – ان –      جام مارکس در تولید و تولید های مارکسیستی (منظورم اشکال تولید است) دانسته اند ، این نسخه ها در کدامیک از این دسته        قرار می گیرند؟

 

 از فروید شروع کردم. هرچه " جاکش و خوار کسته و کون دریده" بود در یک رده قرار دادم. کمی جا به جایشان کردم. بالا،       پایین ، جلو و عقب. انگار داشتم کتاب هایم را در قفسه می چیدم. درست مثل اکبر وقتی از گوز شروع می کند و با گوز تمام ،      سعی کردم با حفظ مقام هر یک از آن ها ، آن ها را آنجا جا دهم که جایشان بود. بعد نشستم و تماشا کردم. چه تماشا کردنی (اگر

 اکبر اینجا چیزی اضافه می کرد ، چیزی نمی شد مگر : چه کردنی)!

 داشتم می گفتم که به تماشا نشستم تا شاید رد پای فروید و " لیبیدوی"عظیمش را در این قفسه پیدا کنم. نکردم (اگر اکبر اینجا

 چیزی اضافه می کرد ، می نوشت : خوب می کردی خواهر جان! تو که از برادرهای من کمتر نیستی؟یا؟) به هر حال

 من رد پای لیبیدومیبیدویی پیدا نکردم مگر...

 مگر اول تفنگ برنوو بعد که برنو چاره ساز نبود کلاشینکف و ککتل مولوتف و هر چه تف! بعد دیدم که ای دل غافل که نسخه     های جاکشی و خوارکستگی وکون دریدگی هیچ نیست مگر خشم خانمان سوز اکبر! اکبری که نه برنو دارد ، نه  کلاشینکف. اما

 تا دلت بخواهد تف دارد. گرچه بعضی وقت ها تف هایش از نوع سر بالایی است و به روی یقه اش که فرو می آید می شود جا...

 کش...

 

 از فروید و " لیبیدوی"عظیمش دلم  می گیرد و می روم به سراغ آقایانی که از  لیبیدوهای عظیم فروید به کشف دوم رسیده اند.

 حس می کنم بگویی نگویی یک طورهایی با این آقایان نسبتأهم سرا و هم عقیده هستم ، و این از برکت وجود شریف این آقایان که  نه – از برکت وجود پلنگ خانوم اوست که آنقدر درست و با جزئیات – نه تنها در "به یاد انگشت های نسخه نویسم" که در  

 وبلاگ سرخ و سیاهش هم تصویر شده و می شود. بعد یکهو بند دلم پاره شد که نکند این پلنگ خانوم اکبر باشد!

 

 یاد مادرم می افتم و بچگی هام ، که تا می آمدم حیوان دوست شوم می گفت : به سگ دست نزن نجسه ! با گربه بازی نکن ، گربه  موذی یه! کمی تأمل ، نه تحمل کردم. به ارواح خاک دیده ها و نادیده ها قسم که به هیچ حیوانی دست نزدم تا بزرگ شدم و "به یاد  انگشت های نسخه نویسم" را خواندم و اکبر آقای پلنگی خودمان همه تصاویر به ارث برده را به هم ریخت و مرا آویخت میان هوا  و زمین که نه – میان گوزهای تاریخی و سگ وگربه های مصلحتی.

 

 به هر حال خوشحالم که در تله نیفتادم و فهمیدم که اکبر جاکش نیست ، و همان پلنگ خانوم خود اوست که همیشه یک دست و       پایش را در ذخیره خودش نگاه می دارد  برای روز مبادا و به هیچ احد الناسی هم اعتماد نمی کند. ایرانی یا دانمارکی توفیری

 ندارد. یک پای دستگونه بساز و برای خودت بذار! این پیام اکبر پلنگی بود که مرا بیدار می کرد – نه از خواب غفلت – که خوشا

 غفلت و صاحب آن. مرا به بیداری اکبر بیدار می کرد.

 

 بیداری اکبر؟ بیداری اکبر ادامه ی خوابش است. خواب او صدای بنان است. سیما بیناست. سوسن است. بازاری است. اینجایی      است. درد دارد. ایرانی است. و برای همین اکبر گوش می کند حالا! حالا " گیرم که تلخ تلخ!". انگاری بنان است که می گوید :     می خواهی سنگ نشی ، پلنگ شو!

 پلنگ شده که سنگ نشود؟ اما او که می گوید : " دیدم باید سنگ شوم تا بتوانم از حقارت فاصله بگیرم؟"

 

 حقارت؟ حقارت تولید است. تولید ، تولید تولید تولید حقارت است. این من نبودم که می گفتم. اکبر بود با زبان مارکس . آی           مارکس... آی مارکس! کاش به دنیا نیامده بودی مارکس! کاش زبانت لال شده بود مارکس! کاش زبانت را به اکبر قرض نمی       دادی مارکس ، تا به ما از تولید ادبیات حقیر و ادیبان حقارت دیده خبر بدهد و بعد هی بگوید به تاریخ گوز گوز گوز شدم جاکش    کون دریده ی سگ!

 

 نگاه کن مارکس! اگر چشم دیدن داری ، نگاه کن مارکس! اکبر دلش گرفته است. آنقدر دلش گرفته که خواب رفاقت می بیند  - که  مرزهای کپنهاک و اصفهان – که روزی نصف جهان بود – را رفاقت با خاک یکی کرده و حالا دیگر مرزی نیست. و او در        بیداری محض گوشه ای از خاک دانمارک عزیزش را گرفته. دانمارک ! جایی که " همه چیز را طوری بنا می کنند که هر کس    اگر بخواهد آقای خودش باشد " ، باشد! حالا چرا اکبر دلتنگ است ، این دیگر مربوط می شود به خواب های بی شمار او و برای همین است که هی پایش می رود روی " سنده ی سگ و می نویس : گه" طفلک پلنگ سنگ شده !

 

 طفلک پلنگ سنگ شده! پایش روی "سنده ی سگ" نرود ، کجا برود؟ روی کول سگ؟ نه اکبر روی کول سگ نمی تواند برود    چون از سگ می ترسد. او از " موجودی که پاسبان موجود دیگر ی است " میترسد. چون روح اکبر یک روح جمعی است. سگ  ها روح های جمعی را شکار می کنند. از سگ های دانمارکی نترس اکبر! بی بخارند. دندان دراکولایی ندارند. غذایشان هم نه      استخوان است ، نه روح های جمعی. بیچاره اند اکبر! بیچاره سگ های دانمارکی که به تکه استخوان های کنسرو شده عادت کرده  اند ، از دست های پیر. زن یا مرد – بی توفیر ، اکبر!

 

 می گفتم. می گفتم که اکبر پلنگی بیدار دلتنگ است و برای رفع دلنتگی و فرار از حقارت ِ سگ شدن – گاهی به پل دیسین * گوش

 می دهد و زبانش رنگ دیگری می گیرد. و بعد...

 

 به اینجا که رسیدم ، دیدم این اکبر پلنگی ایرانی دارد زور می زند که دانمارکی شود و من دارم هی نیچه را نفی می کنم و هی می گویم : گه خورده که گفته نیهیلیسم بیماری موروثی مسیحیته. حق انحصارش را ما داشتیم یعنی هنوز هم داریم ، چرا که دائم می     گوییم و خیلی بلند-  هم می گوییم : ارواحنا اجسادنا ، اجسادنا ارواحنا کلا همه گه!

 

_______________________________________________________________

توضیحات و پانویس:

 - "به یاد انگشت های نسخه نویسم" نوشته اکبر سردوزامی ، نشر افرا. شامل ده داستان کوتاه است. شخصیت های داستان ها همه  واقعی اند.

- " از وحشت حقارت است که سال هاست از همه فاصله گرفته ام " جمله ای که به کرات در نوشته های این کتاب می خوانیم.

 -  گوز ... جاکش و خوار کسته و کون دریده و ... کلماتی که در کتاب/کتاب های اکبر سردوزامی به دفعات تکرار می شود. و به  عقیده من - تنها حکایت / طنز تلخ اوست.

 - "گیرم که تلخ تلخ" برگرفته از"به یاد انگشت های نسخه نویسم"

 - برای آشنایی با پلنگ خانوم لطفا به کتاب یا وبلاگ سردوزامی سر بزنید!

 -  ارواحنا اجسادنا ، اجسادنا ارواحنا مبحثی است در عرفان و آن فضایی است میان روح و ماده/میان ملکوت و ناسوت. در این فضا ارواح متثمل و اشکال روحانی می شوند.

 -  خواننده دانمارکی                                                    Paul Dissin

 

این مطب اول بار در فصلنامه فرهنگ و ادبیات " باران " شماره 8 و 9  تابستان و پاییز 1384 صفه 180 – 181 منتشر شده است.

                                      |  بازگشت به  بالای صفحه اول  |                  
  شعر   |              مقاله             خانه                                  داستان              |  فارسی