نگاه ما علم ما است-بخش دوم

 Affecttheory

رباب محب

 

 

سال  1995 روانشناس امريکايي دانيل گلمن با انتشار کتاب " انتلکتواليته  و  احساس" در ِ ديگري به جهان مدرسه و دنياي پداگوژيک گشود. تا آن تاريخ بازدهي ِ کار شاگردان و معلومات و توانايي هاي فکري و ذهني آنها در ترازوي انواع و اقسام  تست ها ي يک بعدي  سنجيده مي شد. تست ویکس يک  نمونه از اين تست هاست که ميزان بهره ي هوشي شاگردان را نشان مي دهد . تست هوش  اصطلاحأ به تست آي کيو معروف است. (ناگفته نماند که تست ويکس در بعضي کشورهاي غربي اعتبارش را همچنان حفظ کرده است                                                            (

به نظر گلمن مو قعيت اجتماعي و شغلي فرد را بهره هوشي او تعيين نمي کند چرا که ما همواره شاهد افرادي هستيم که با وجود داشتن بهره هوشي متوسط موفق مي شوند به درجات بالاي شغلي و تحصيلي دست يابند.  گلمن با ارائه ي نمونه هايي از افراد موفق با بهره هوشي متوسط ، و با مردود شمردن اعتبار تست هاي هوش ، اصطلاح ِ   اي کيو را  که مخفف   استintelligens Emotionell  

  مطرح مي کند. او معتقداست که موفقيت افراد در گرو آي کيو يا بهره ي هوشي آنها نيست و اي کيو جزء لاينفک بهره ي هوشي است 

گلمن اي کيو را استعداد و توانايي بهره جستن از احساسات و ايموشن ِ موجود نزد هر فرد  .تعريف مي کند 

دومين کتاب خود را گلمن با عنوان " کار و  انتلکتواليته ، ايموشن و  احساس " سال 1998 به چاپ رساند. او با آوردن مثال هاي متعددي از افراد موفقي که موفقيت خود را بيش از آنکه مديون معلومات و مدارک تحصيلي خود باشند ، به ايموشن ، احساسات و شرايط محيطي خود مديون بوده اند ، بار ديگر يکي بودن اي کيو و آي کيو را به بحث مي گذارد. به نظر گلمن انتلکتواليته بدون وجود اي کيو معنا ندارد و  اي کيو و آي کيو به عنوان يک و همان جزء تعريف نهايي انتلکتواليته است.

 

گلمن معتقد است که ما براي فهم اطلاعاتي که احساسات و ایموشن ما صادر مي کنند به درجه اي از پختگي و شناخت و آگاهي نياز داريم. باز شناختن و درک احساسات خود و ديگران،  استعداد و توانايي است که از عوامل بيولوژيک و محيطي تأثير مي پذيرد.  تنها کسي از عهده ي تطبيق خود با محيط  بر مي آيد که توانايي  يا استعداد تطبيق با محيط را داشته يا آموخته باشد. افراد بشر  - همه و به يک ميزان -  داراي حس همکاري و حس همدردي با ديگران ، حس قبول مسئوليت ، توانايي فهم و درک ديگران و خصايصي از اين قبيل نيستند.

تلقي گلمن از استعداد و بهره هوشي به تعاريف آمده محدود نمي شود. او با مطالعه بر مغز آدمي و چگونگي کار مغز بر آن است که باور هاي هزاران ساله را زير سؤال ببرد. بدينروي او پاي به حيطه ي مذهب و فلسفه گذاشته و بار ديگر اصل ثنويت را به زير تيغ نقد کشانده و  وجود مستقل عقل و انديشه و احساسات را نفي مي کندو مي گويد عقل و انديشه  نقطه ي مقابل احساسات نيست ، بلکه اين سه يک مجموعه واحد را تشکيل مي دهند. 

 

تا کنون محققان و روانشناسان بسياري راه گلمن را پيش گرفته و به بررسي و مطالعه مغز آدمي پرداخته اند. از اين ميان ژزف لدوکس – پرفسور مغز و اعصاب دانشگاه نيويورک و نويسنده ي کتاب "مغز ايموشنونال" را مي توان نام برد. (کتاب مذکور در سال 1998 به چاپ رسيد).

لودو نيز با بازگشت به تاريخ مذهب و فلسفه نگاه دوباره اي به جسم و روح و روان می اندازد. به اعتقاد او دوگانگي يا ثنويتي که مذهب با خود به همراه آورده به عالم علم روانشناسي و پداگوژيک نيز راه يافته و ماندگار شده است.  

ثنويت به معناي دو قطبي بودن ِ پديده هاي انساني است.  از نگاه مذهب و فلسفه ي قديم جسم و روان دو جزء کاملا از هم جدا هستند. بطور مثال افلاطون احساسات را مانع فکر و انديشه مي دانست. مسيحيت نيز احساسات را مقابل عقل قرار داده و همه چيز را به پاک و ناپاک تقسيم مي کند و انسان  تنها و تنها از راه عقل و خرد سالم و ارداه ي قوي مي تواند با ناپاکي مبارزه کند.

لودو در اواسط قرن بيستم  با انتشار مقاله ي ِ

Cognition و با طرح يادگيري The new science of mind

بار ديگر مرگ ثنويت را اعلام کرده و مي گويد "ثنويت تا سال 1900 سنديت داشته است ". به نظر او دنياي علم و دانش امروز ابزار سنجش عملکردهاي مغز را در دست دارد.( او از دوربين هاي پي اي تي به عنوان  يکي از اين ابزار نام مي برد). در نگاه ِ انسان  ماقبل 1900 انديشه و فکر همچون قالبي مستقل از احساسات ، وجود برتر و والاتر داشت ، اما تکنولوژي نو به اين انديشه خاتمه داده است. لدوکس با قاطعيت مي گويد : " عقل  ، انديشه -  بدون احساسات – عقل و انديشه نيست".

 

آنتونيو دامساسيو يکي ديگر از متخصصان مغز واعصاب با انتشار کتاب "اشتباه دکارت" به جمع اين محققان مي افزايد. او براين عقيده است که دکارت فيلسوف 1600 با گفتن جمله "مي انديشم ، پس هستم" ، انديشه ي آبستره را از جسم کنکرت (فيزيکي) جدا دانسته است. دامساسيو عقل و انديشه و احساسات را اجزاء جدا نشدني جسم انسان مي داند و معتقد است که معنا ي اصلي راسيوناليسم نيز در همين است که ما احساسات و عقل را دو روي يک و همان سکه بدانيم. راسيوناليسم بدون احساسات و ايموشن وجود خارجي ندارد و آنگاه که ما معناي واقعي راسيوناليسم را دريابيم ،به درمان بسياري از درد ها و رنج هاي بشري نيز دست خواهيم يافت.

دامساسيو مي گويد :" پدران و مادرن ما همواره از نتايج بد پريشان احوالي ، خشم ، و رنج و درد و افسرگي هاي دروني گفته اند و آنها را  عامل اصلي بسياري از بيماري هاي جسمي مثل ناراحتي هاي قلبي ، زخم معده ، بيماري هاي پوستي ، پائين آمدن سيستم دفاعي بدن

درمقابل عفونت ها و از اين قبيل دانسته اند. اما گوئي که کار عالمان فقط خط  بطلان کشيدن بر اين همه است" (ص 3).

منظور دامساسيو از مطرح کردن جمله ي ِ بالا و دانش قديمي تر ها  انتقاد از دنياي تحقيقات است که انگار چشمش را بر واقعيات پيرامون خود بسته است. او مي گويد :" زمان آن رسيده است که واژه ها و مفاهيم  را از نو بسازيم"  (ص3).

 

همانطور که پيشتر آمد، يکي از نتايج ِباور به  يکي بودن عقل و احساسات ، تحولي است که در سيستم آموزش و پرورش کشورهاي غربي در شرف وقوع است.  امروزه بحث بر پيرامون ايي کيو و آي کيو به حوزه ي مفاهيم ديگري چون دموکراسي و تعريف آن کشيده شده است. و چون پاي ايي کيو به ميان بيايد ، اين تنها شاگرد نيست که مورد آزمون قرار مي گيرد ، بلکه معلم قبل از شاگردش بايستي به پرورش ايي کيو ي خود پرداخته باشد تا بتواند جوابگوي نيازهاي ایموشنال شاگردانش باشد. در اين راستا ست که معلم و نقش او زير ذره بين محققان پداگوژيک قرار مي گيرد: آيا معلم بايد عالِم بر همه چيز باشد؟ يا او تنها به عنوان راهنماي شاگردان خود ، کنار آنها – نه روبروي آنها – ايستاده و به آنها در گشايش مشکلات و معضلات آموزشي کمک مي کند؟

دامساسيو مي گويد :" برای حل مشکلات و تازه شدن مفاهيم از بالا به پائين بايد شروع کرد. به عبارت ديگر معلم بايد قبل از شاگرد تربيت شود!" (ص3). 

 

هانس بيرنيک روانشناس و استاد دانشگاه کارلستاد در کشور سوئد

واحد درسي جديدي به نام :

interpersonal relations/Interpersonella relationer

را به دانشگاه هاي تربيت معلم  پيشنهاد کرده است (ص20). او مي گويد : "امروزه شغل معلمي يعني دادن حق اعمال قوانين و تنبيه. اما چون او به عنوان  انساني که داراي عواطف و احساسات است ، پشت ميزش بايستد، ديگر نه جايي براي بازي نقش ِ معلمي خواهد ماند ، نه چماق قانون و تنبيه. و اين يعني صدمه پذير بودن معلم. اما معلمي که  شيوه هاي ِ تجزيه و تحليل را بياموزد و انتقاد از خود را رأس کارش قرار دهد راهها و آلترناتيو هاي ديگري خواهد يافت که بقاي او را سبب خواهند شد " (ص20).

استکهلم - مارس دوهزار و شش


اسامي

 تست  ويکس  WICS

Daniel Goleman

IQ

Joseph Le Doux

PET

Antonio Damasio

Hans Birnik

Karlstad

مأخذ:

Birnik . H. Lärare och handledning. Studetnlitteratur. 1999 -      

 

 

 خانه  

 بخش اول 

 

 مقاله هاي ديگر

 

 

          باز چاپ مطالب  و تصاویر وب لاگ رباب محب با "لینک" و ذکر ماخذ آ زاد است!