|
عکس رخ
پر
و ست بری1
برگردان : رباب محب
نامش را از توفان گرفتند یا نام توفان را
از او. با هم رسیدند و آشوب به پا شد.
نگاهش کرد. رازی ناگفته در او نیافت. و
گویی در آن صورت هرگز رازی بر کسی نبوده است. و این
ترساندش.
از روزی که پنجاه ساله شد اسیر هیولای شب
است.
در زیر زمینی ، نورها که خاموش شدند ، از
نیش زنبوری دچار آلرژی شد. یک سر انگشت را لای در
آسانسور از دست داد. کیف پولش را در میدان ماریا2
گم کرد. در سینما کنار مردی که خون سرفه می کرد نشست.
او که دوست داشت فرق سر زنان را ببوسد ، حالا تار موی
نایلونی کلاه گیسی را از تک زبانش می گیرد و نخ دندان
می کند.
شما اکنون حقیقت را خواهید شنید. اکنون
خواهید دانست که حقیقتأ چه اتفاقی افتاده است. « چون
این گفت ، به اطمینان توانستم قصد او را برای جلب ِ ما
به دنیای دروغ هایش – یعنی جائی که او قرار با " من "
واقعی اش را گذاشته بود – بدانم.
خمیده با دستان در بغل طوری ایستاد که گوئی
از نشان دادن چیزی پرهیز داشت. متکبرانه خم شد و به
آهنگ عظیم ، اجازه خروج از شکم گنده اش داد. او در
تمام زندگی اش حتا یکبار حسرت صبحانه َ انگلیسی را
نخورد.
زیرکانه دیگران را متقاعد کرد که بگویند ،
او با شرارت های ناگفتنی اش خوب کنار می آمد. در رمان
های قدیمی غرق شد. چون نویسنده روی سخنش را به خواننده
و او می کرد: خواننده َ عزیز... – چنان این خطابه
متأثرش می کرد که به جلو خم شده و خط را می بوسید.
آدم سختگیر و دقیقی بود با روحی دونیمه.
راه که می رفت نظامی نامنظمی بود که به عصایی در دست
دیگری می مانست. به چشم ِ غریبه ، زیر شکم را می
نگریست. و سال ها طول کشید تا به گربه اش بگوید "تو".
از تقوا پریده رنگ بود. کلمات در گوی دهانش
آرام می نشست. با صدای گرفته مرگ اخلاق را اعلام می
کرد. اما هیچ کس به خاطر نداشت روزی را که او ترانه "
خورشید دوباره می درخشد "3
را
به آواز عاشقانه َ وقیحی باز سازی کرده بود. و کسی
شوخی های او را با آنچه او "سخمه معشوقه اش" می نامید
به خاطر نداشت. او با گفتن شاه شاهان
4
به شجاعت - اجازه َ حلول در جسم می داد: جرأت ِ نگاهش
- یعنی آنچه که از دیدگاه کالبد شکافی ممکن نمی آمد.
زندگی اش را در یک پاکت شیشه ای ، فرو
رفته می دید: همه کس نام و آدرسش را می خواند و او
قادر به خروج نبود.
زندگی را خوشایند و بی دغدغه یافت. با
احساساتش کنار آمد تا اسیر روان پزشک نشود.
خسته از سفر دریائی با بادبادک ها و پسرک
پرسید: چه کسی چمدانم را بست ، چه کسی تصمیم گرفت من
با خود چه حمل کنم ؟ من ، مادرت ، افتخار پدرت ، عشق
اولت.
دوباره نخ بادبادک را گرفت و به سوی دُم
ابر بالا کشید. آینده گاهی مثل بازدید کننده ای از یک
بار ِ شلوغ سر می رسد و در را می چرخاند. همان حکایت
همیشگی: خدمتکار ما برای حفظ تعادلش ، گردنش را به جلو
، سینه را در قفس و شکم را به درون داده است. ده ها
سا ل است که در این بار ِ فاقد اگوستیک سرش را برای
فهمیدن سفارش ها به جلو خم کرده، طوری که پیکرش به
S
در خشانی تبدیل شده است. اما یک روز
ناگهان:
-
آن
چنان به خشم آمدم که درون همه سوپ خوری ها تُف
انداختم. و همه ی آنها که از بار خارج می شدند تُف
مرا در بدن داشتند.
چون خم به پیشانی انداخت شکل نقاشی کلیسای اسقف
نشین شد. می شد طنین فکرهای بلند و ایده های اصیل را
شنید ، مثل
پرستوها ئی که تیزی گنبد ها را اثبات
می کردند. در شیار های ژرف صورتش می شد گل لا دن کاشت.
اما صورت زن - بلور ِ نازک زمان – همچنان جوان بود ،
مثل چهر ه َ دختر ورمر با گوشواره های مرواری
5.
با لبخندی گفت : ببخشید. گوئی که این او بود که می
بایستی معذرت بخواهد.
در طی چند عصر ازدواج موفقیت آمیز چند ساله شان
از هم گسست. و این تهدیدی برای دیگر ازدواج ها بود :
تا مدت ها هیچیک از آندو
به شام دوستانه ای دعوت نشدند.
چهره اش به گونه ای بود که انگار همه قبلا
ملاقاتش کرده بودند. او این را می دانست. چیزی که
فروتنش می کرد : در
نظرش سلام ها و خوش آمد گویی ها به دیگری تعلق داشت.
در خواب جیغ طنین داری کشید ، گویی خروسی در مسلخ
بود. بیدار شد. با تعجب بالشش را از اشک های ناخواندنی
مخطط یافت. روزها – بی آنکه چیزی جدی برای گفتن
داشته باشد. جدی می نمود : ترکیبی ملال آور.
تو هیچوقت سفره َ مشمع را پاک نکردی . خیال می کنی وظیفه
َ من است. نوار لاستیکی یخچال را درست نکردی . درش
نیمه باز است. هر شش ماه یک تئوری نو در باره قاتل
پالمه6
داری.
این سه ملاک ِ ذکر شده ، مدت ها مشخصه َ مردی بود که نمی
شد باهاش زندگی کرد .
علی رغم اینها می مانم. – چرا که دوستم داری ! – بله.
اما ناخوش آیند است که درست تو ... بخواهی این را به
صورتم پرتاب کنی.
همیشه زود وارد می شد ، زیرا که او انتظار را بیش
از هر چیز دوست داشت : فرصتی می شد تا به زندگی اش
بیندیشد : لیست های
اعتراضی را امضاء کرده بود و زنان بی کس و تنها را
دلداری داده بود. بیش از این چیزی به خاطر نمی آورد.
باربرو
7 را به خاطر داری؟ مطلقأ نه . خوب
از آن زمان خیلی گذشته است : روی دایو ایستاده بود با
ماهیچه های منبسط شده.
خیس و نفس زنان به غذا خوری آمد. به
شکلات گرم دعوتش کردم. همراهش به پیاده روی زمستانه ای
رفتم. درون کاپشن های گرم پشت پنجره های شبنم بسته َ
خانه ای ییلاقی ایستادیم و لب های هم را آنقدر بوسیدیم
تا ترک برداشتند. – و چرا باید اینها را به خاطر
بیاورم؟ زیرا که با ازدواج کرده ام. نگاهم را نمی
توانم از او برگیرم بر روی فرشی از تیغ خفته و به او
خیره ام.
به آواز پرنده از رادیو و صدای مرغ
ماهیخوار و جغد صحرائی از پیغام گیر تلفن گوش می دهد.
بیش تر آدمها قبل از شنیدن بوق ، گوشی را می گذارند.
اینطور او به من تعلق دارد. گرچه تحسین ِ
آنچه که او تحسین می کند نفسم را بالا می آورد. چنان
با علاقه اسامی عاشقانه اش را برایم یک نفس ردیف می می
کند که انگار همه َ آنها یک نفرند. شاید من جائی ، در
این صورت ِ اسامی نداشتم ، که او اینگونه نگاهم می کند
: بی علاقه اما خشنود. گوئی در من بقای گذشته های "
شنا گریش " را می بیند.
زن آنقدر وصلت و رابطه داشته است که
او به ناچار برای یافتن وزنه َ تعادل باید چند تایی
برای خودش دست و پا کند. و او آنچنان از – تولید اتش
- سخن می گوید که گویی واقعأ وجود داشته اند. و مسئله
اینست که این زن باورشان دارد.
صبری صامت ازدواج های قدیمی را نقش
می زند. در رستوران دیگر مقابل هم نمی نشینند ، بلکه
کنار هم تا بتوانند خود را به تمامی وقف غذا و سالن
رستوران کنند. آنها به اندازه َ کافی همدیگر را دیده
اند.
پیش از آنکه رئیس فرهنگ سُلفته اُ
8 بشود ، پرستار
بیماران روانی ، سرپرست مسافرتی لیم نولوگ
9،
بازرس (Fritids)
و مسئول محاسبات بود. مخلوط هایی را برای فرقه هیستریک
زده ای آمیخته بود. عکس های نیمه لخت زنان ِ بالرین
فروخته بود و حق مالکیت زمین جزیره های متروک را
معامله کرده بود. "برف جهت ناهار" عنوان اولین کتاب ِ
سهل الهضمش بود. کتاب شرح مهمان سرای گربه است – با
زمینه ای از میومیوهای الکترونیکی – به سفارش رادیو
تئاتر و تراژدی " لایه یخ زده َ زمین در روح" – تئاتر
استان یمتلند
10.
تختخوابش همیشه نامرتب بود. صبح با
یک جهش – بزن و برو ، حرکت!
سال ها در واگن ماشینی زندگی می کرد.
و حال این خانه را هم بر روی چرخ می یافت. در مجاورت
با او بود که حس جهت یابی ام را از دست داده و خود را
نامطمئن تر از بودن در خیابانی در حومه َ شهر می
یافتم. و دروغ هایش از آنچه او "بیمه صداقت " می نامید
معتبر تر بودند. مثل درخت کاج غارت شده َ ژانویه ،
آشفته و در هم بود. مثل اقسردگی سخت در مأمن گرفت.
آنتون
11!
نامش را آنچنان تیز و بُرنده ادا کرد که کُت ِ کتابیش
از پشت چاک برداشت. و ادامه داد : برای تو زن ِ قشنگ ،
مثل هواسنجه ، دَم ِ دستت روی دیوار. وقتی زمان یکی
دیگر برسد ، به این یکی ضرب می گیری تا اوضاع هوا را
بسنجی. برای تو هر کِشوی نیمه باز همان تصویر مَهبِل
است . تو می بایستی دَله دزد باشی تا منقد.
فکر کن روزی آنقدر دوستت داشتم که
نمی توانستم به چیز دیگری بیندیشم. حالا فقط می خندم.
و در واقع این تنها کاری است که حالا می کنم.
پس تو پیشرفت را باور نداری؟ من نه
این را دیده ام و نه خدا را . اما آماده ام هر دوشان
را باور کنم. - فقط تا زمانی که ایندو
خود را نشان نداده باشند. – اما چرا تو عکس صندوقدار
بانک را که پنج میلیون اختلاس کرده ، توی کیف پولت
گذاشته ای؟ حواست به این یکی هم نبود؟ نه پاسخ نمی
دهم. اگر پاسخ بدهم دیگر دوستت نیستم.
از برادرش با لحنی تحقیر آمیز می گفت.
علیرغم این ، گفته هایش اینگونه تعبیر می شد که او
برادرش را خیلی دوست داشت ، چرا که مهر ش در مقابل
مابقی انسانیت سکوت اختیار کرد.
صورت تکیده اش نزد کسی بود که تا
پاسی از شب تِزِ دکترایش را در باره َ آوانگارد می
نوشت و هر صبح ، مدت درازی در تختخوابش باقی می ماند
تا بدون مزاحمت به زشتی های زندگی بیندیشد. دلسوزی ،
مثل ته ریش سبز شده ، بر صورتش سایه انداخته بود.
برای سخنرانی در باره َ اجرام و
جنایات ِ معاصر – سفرها کرد. در مناطق بزرگ تر ، تیغ
سخنش را بر گِرد ِ قتل های دسته جمعی تیز کرد. تمام
انرژی اش را صرف دشمنانش کرد و آنچه برای دوستان باقی
گذاشت ، خشم و رنجش هایش بود. در واقع من مثل دیگران
نیستم ، این را اطمینان داده و بعد گویی شاسی اسلحه
کمری را کشیده باشند تلنگری در حلقومش می افتاد.
اولین بار که همدیگر را ملاقات کردیم
، صد کرونی پارچه ای دستمال ِ دماغش بود. بایستی او را
از لیست نامها ی درونی ام حذف می کردم : آنجا چیزی بود
که دُرست نمی نمود.
او نمی گوید : دوستت دارم. می گوید :
دوست دارم با تو باشم. و البته این حرف دیگری است.
پینوکیو و بند انگشتی
12
را برایم بلند می خواند. او آدمهای کوتوله را دوست
دارد. البته کوتوله ها نباید از آلت تناسلی اش بزرگ تر
باشند. او تصور می کند خودش کوتوله ای است که با تمامی
جسمش می تواند در من فرو برود.
هرگز معلم پیانو را که پیش از نواختن" کوه
ریخته ، دره بالاست "
13
ناخن هایش را با قلم تراش تیز می کرد ، فراموش نکرده
است.
سالها رفتند و چیزی نگذشت که پرخاش
کنان به دخترش گفت : تو چفته ای واسه َ مژه های
مصنوعیت احتیاج داری.
بدترین بود. بدتر از همه. حرف آخرش
بود. جمله ای که بار ها گفته بود : این وحشتناک ترین
چیزی بود که بر من گذشت. اما حالا دیگر " نسبیت "14 بر جای خود نبود.
_______________________________
این داستان اولین
بار در تابستان 1383 /2004 در مجله باران – شماره 4
و 5 منتشر شده است.
زیر نویس :1
Per
Westberg
نویسنده سوئدی
متولد بیستم نوامبر 1933 است. او با انتشار کتاب "پسرک
با حباب صابون " در سن شانزده سالگی نویسندگی را آغاز
کرد. در سال 1997 به عضویت آکادمی سوئد در آمد. برای
اطلاعات بیشتر به مجله باران شماره 4 و 5 صفحه 66 -
68 مراجعه شود.
http://www.baran.st
Mariatorget- 2
Din klara sol går
åter upp -3
Ers kungliga
djärvhet - 4
Vermeers flicka med pärlörhängen -5
نام اثری از نقاش هلندی
Vermeer
است. ورمر این اثر را در شهر
Delft
در 1600 خلق کرد . دخترک ِ مدل خدمتکار ورمر بود.
شیفتگی ورمر به این دختر آنچنان در تابلو گویا ست که
تابلو الهام بخش رمان عشقی "دختری با گوشواره مرواری "
اثر شده است.
Palme-6
Barbro – 7
SölofteÖ-8
-9
Limnolog
- Limonologi
بخشی از زیست
شناسی که درباره موجودات آب شیرین بحث می کند. زیست
شناس
Jämntland -10
Anton -11
Pinochio och Tummeliten- 12
Berg sjunken. Djup står upp.
13
14
اشاره به فرضیه انشتین است. |