اگر نوبل نمی گرفتم  - متن کامل

دوریس لسینگ -  برگردان : رباب محب

بر در ایستاده ام و به ابری از غبار می نگرم، به سمتی که می بایستی جنگلی باشد دست نخورده. دیروز کیلومترها از میان جنگل سوخته و ذغال شده ای که تا سال ۱۹۵۶ زیباترین جنگلی بود که به چشم دیده بودم راندم. جنگلی که امروز ویران شده. خوب آدمها به غذا نیاز دارند. آنها باید برای خود سوخت تهیه کنند.

خود را در اوایل قرن بیستم در شمال غربی زیمبابوه می یابم. به ملاقات دوستی که آموزگار یکی از مدارس لندن است رفته ام. اواینجا آمده که به« افریقا» آنطور که ما می گوئیم، کمک کند. روح آرام و لطیفش را وقایع مدرسه آزرده. آنقدرکه او به دپرسیون عمیقی دچارشده است و رهائی از آن برایش ساده نیست. مدرسه اش مثل مابقی مدارس پس از خودمختاری تأسیس شد. مدرسه همسطح زمین است و دارای چهار اتاق بزرگ در یک ردیف با دیوارهای آجری ، یک دو سه چهار به اضافه یک نصفه اتاق در گوشه دیگرش که کتابخانه ی مدرسه است. کلاس درس تخته سیاه دارداما گچش درون جیب دوستم است ، وگرنه دزدیده می شوند. در مدرسه از کتاب های نقشه یا کره زمین ، کتاب درسی و دفتر مشق یا مدادخبری نیست . در کتابخانه هم کتابی که به درد شاگردان بخورد یافت نمی شود: قفسه های کتاب پراست از کتاب های قطور دانشگاه های آمریکائی ، کتاب های منقش و قطوری از کتابخانه های سفید که حتا بلند کردنشان دشوار است ، رومان های جنائی یا کتاب هائی از قبیل " تعطیلات آخر هفته در پاریس" یا " بلیستی عشق را پیدا می کند".
بزی را می بینم که روی علف های پیر دنبال غذامی گردد. مدیر مدرسه دارائی های مدرسه را به باد داده و اجازه ورود به مدرسه را ندارد، چیزی که همان پرسش همیشگی را، که اغلب هم به جاست، در ذهنم می آفریند: چطور آدمها دست به چنین کاری می زنند در حالیکه می دانند همه چشم ها متوجه آنهاست؟
دوستم هیچوقت پول ندارد ، زیرا که سر ماه هم شاگردان و هم معلمان تمام حقوق او را وام می گیرند و مسلمأ پس هم نمی دهند. شاگردان شش تا بیست و شش ساله هستند. بعضی ها قبلا به مدرسه نرفته اند و اینجا هستند تا به این راه در آیند. بعضی ها هر روزو در هر شرایطی چندین مایل از روی رودخانه می پیمایند. و از آنجائیکه روستا ها فاقد برق هستند و خواندن و نوشتن زیرنور ضعیف شعله ی چوب در حال سوختن دشوار، به شاگردان مشق شب داده نمی شود. دختران پیش از مدرسه رفتن و بعداز بازگشت از مدرسه باید آب بیاورند و غذا درست کنند.
کنار دوستم نشسته ام مردم همه باهم اما مودبانه به دورن اتاق سر می کشند وکتاب گدائی می کنند. " خواهش می کنم وقتی به لندن برگشتی برای ما کتاب بفرست." مردی می گوید :" به ما خواندن آموخته اند اما ما کتاب برای خواندن نداریم."

هر کسی را ملاقات کردم از من درخواست کتاب کرد.
من چند روز ی انجا بودم. هوا پراز گرد و غبار بود، پمپ های آب خراب شده و دختران به ناچار دوباره از رودخانه آب می آوردند.
آموزگار دیگری هم ازکشور انگلیس آنجا بود که از دیدن« مدرسه » مریض شده بود.
روز اخر مدرسه و پایان ترم مردم روستا بز را قربانی و تکه تکه کردند و درون سطل های بزرگ حلبی پختند. چشن پایان مدرسه بود با بزآب پز و حلیم. هنوز جشن ادامه داشت که من آنجا را ترک کردم و به جنگل سوخته و ذغال شده بازگشتم.
تصور نمی کنم در این مدرسه به شاگری جایزه ای داده شود.

روز بعد در مدرسه بسیار خوبی در شمال لندن که نامش را همه ما می دانیم ، هستم. مدرسه ای پسرانه است. اتاق هائی مرتب داردو پارک ها.
شاگردان این مدرسه هفته ای یکبار میزبان آدمهای معروف هستند. این آدمها می توانند پدران ، خویشاوندان ، مادران باشند و بازدید آدم سرشناس چیزی نیست که به چشم آید.

مدرسه زیمبابوه و گرد و غبار هوا در سرم است ، می کوشم برای آن صورت های منتظر از آنچه درهفته های اخیر دیده ام بگویم. کلاس درس بی کتاب، بی کتاب های درسی ، کلاس بی نقشه که حتا نقشه ای بر دیوارنداشت. مدرسه ای که معلمانش کتاب گدائی می کنندکه راه و روش تدریس بیاموزند، زیرا که انها خودهیجده نوزده ساله اند. من برای آن پسران از تک تک آدمهائی می گویم که کتاب گدائی می کنند : "خواهش می کنم برای ما کتاب بفرستید."
شکی ندارم که دیگرانی هم مثل من در این سالن لحظه ای را تجربه کرده اند که آدم در مقام سخنران شاهد ِ صورت هائی می شود که تهی و تهی تر می شوند. شنوندگان حرف آدم را نمی فهمند: در تخیل آنها تصویری از آنچه گفته می شود، وجود ندارد. و حال حکایت مدرسه ای است که درابری از گرد و غبارپیچیده ، جائی که آب فرو می کشد و غذای جشن روز آخر مدرسه گوشت آب پز شده ی بز تازه قربانی شده ای است در سطل بزرگ.
آیا فهمیدن فقر تا آن حد ناممکن است؟
تلاشم را می کنم. پسران مودبند.

من مطمئنم که به بسیاری از آنها جایزه داده می شود. واینگونه پایان می یابد و من معلمان را ملاقات می کنم و مثل همیشه از کتابخانه مدرسه و اینکه آیا شاگردان کتاب می خوانند یا نه می پرسم. و دراین مدرسه ی ممتاز همان را می شنوم که همیشه در دیگر مدارس و حتا در دانشگاه می شنوم:"شما که می دانید وضع چگونه است. بسیاری از پسران هرگز کتابی نخوانده اند و هیچوقت هم به کتابخانه نمی روند."،" شما می دانید که چه وضعی است." بله، همه ما می دانیم.

ما در فرهنگی از هم پاشیده به سر می بریم وآنچه که تا چند قرن پیش بدیهی و آشکار بود امروز زیر سوال می رود، و بسیار معمول است که جوانان پس از سالها تحصیل چیزی از جهان نمی دانندو چیزی نخوانده اند مگر در حوزه ی تحصیلی خود، مثلا کامپپوتر.
ما شاهد اختراع بی نظیر کامپیوتر و انترنت و تلویزیون یعنی یک انقلاب هستیم. و این اولین انقلابی نیست که ما آدمها با آن دست و پنجه نرم کرده ایم. انقلاب صنعت چاپ که عمرش درازتر از چند قرن بود، خود آگاه ما و شیوه ی اندیشه ما را تغییر داد. مثل همیشه ما بی باکانه تغییرات را پذیرفتیم و هرگز نپرسیدیم : چه اتفاقی برای ما خواهد افتاد ، حال که ما صنعت چاپ را آموخته ایم؟ وخودرا از پرسیدن این پرسش باز داشته ایم : چگونه ما و خود آگاه ما را انترنت تغییر خواهد داد. انترتنی که نه تنها یک نسل را تمامأ با بی معنائی اش فریب داده است بلکه آدمهای عاقلی را ، که اعتراف می کنندگاه به خود آمده اند و دیده اند که تمام روز را صرف وبلاگ ها و از این قبیل کرده اند.

همین دیروز بود که تحصیلکرده ها به علم و دانش احترام گذاشته و بهای بسیاری به ادبیات داده اند. البته همه ما می دانیم که هنگام وقوع آن روزهای خوب ما تظاهر به خواندن و مطالعه می کردیم، تظاهر به حرمت گذاشتن به علم و دانش می کردیم ، در حالی که زنان و مردان کارگر افسوس کتاب خواندن می خوردند و در ۱۷۰۰ و ۱٨۰۰ بود که مدارس، سازمان و کتابخانه های کارگری روی کار امد.مطالعه، کتاب ها بخشی از تحصیل عمومی بود.

چون مسن تر ها با جوانان حرف می زنند، باید بدانند که تا چه درجه ای خواندن کتاب برابر باتحصیل کردن است، زیرا که جوان تر ها اهمیت اینرا کمتر می دانند. و اگر کودکان نمی توانند بخوانند از آن روی است که انها کتاب نخوانده اند.
اما همه ی ما از این داستان غم انگیز آگاهیم.
اما پایانش را نمی دانیم.
ما گفته ی قدیمی را به یاد می آوریم" کتاب، دل ِ کتاب خوان را می زند" - سخن از سیری ودلزدگی است که ما به کناری می زنیم – انسانی که زیاد کتاب می خواند دلش از آگاهی، تاریخ واز هر گونه علم زده می شود.  

اما این ما نیستیم که تنها انسان های جهانیم. همین چند روز پیش بود که دوستی به من زنگ زد واز سفرش به زیمباوه گفت، از روستائی که مردمش سه شبانه روز غذا نخورده بودند اما از کتاب، تهیه کتاب و سواد آموزی حرف می زدند.
من عضو سازمانی هستم که هدف تأسیس شدنش تهیه و فرستادن کتاب به روستاهای افریقاست. پایه گزاران این سازمان گروهی هستند که برای مأموریت دیگری به زیمبابوه رفته بودند. گزارش های این گروه - برخلاف دیگرگزارش ها موج می زند از روستائیان روشنفکر، آموزگاران باز نشسته ، معلمان در حال ِ مرخصی و کودکان در تعطیلات مدرسه و کهنسلان. من خود شخصأ دست به تحقیق کوچکی در باره ی علایق مردم به کتاب و اینکه آن ها چگونه کتابی می خواند زده ام. نتیجه تحقیقاتم همانی شد که قبلا در یک پژوهش سوئدی آمده بود و من از آن اطلاعی نداشتم.

مردم همان کتاب هائی را می خواستند که اروپائیان، همه گونه رومان ، رومان های جنائی ، شعر، درام، شکسپیر، در حالی که کتاب های راهنما از قبیل ِ « چگونه می توان حساب بانکی گشود» در پائین لیست قرارمی گرفت.آنها حتا نام همه ی آثار شکسپیررا می دانستند.
مشکل اساسی این است که آنهااز کتاب های موجود اطلاعی ندارند و نمی دانند که چه کتاب هائی می توانند تقاضا کنند . آنها اغلب نام " شهردار کاستربریج " کتاب درسی را می آورند چون می دانند به آنها داده خواهد شد. " مزرعه حیوانات " دومین کتاب مورد علاقه مردم است.

سازمان کوچک ما تا آنجا که می شد در تهیه کتاب می کوشید، اما به خاطر داشته باشید که قیمت یک کتاب جیبی ِ خوب برابر با یک ماه حقوق آنها بود. وناگفته نماند که این مسئله مربوط به دوران پیش از ترور موگابه است و با بحران و تورم مالی امروز قیمت کتاب ها می توانست برابر با حقوق سالانه مردم باشد. فرموش نشود که هنگام حمل کارتون کتاب به روستا ها ما بایستی به مسئله کمبود بنزین هم می اندیشیدیم ، چون روستائیان بنزین را با اشک شادی می پذیرفتند.

کتابخانه قطعه چوبی پهنی بود برروی یک چهارپایه زیر یک درخت. و طی یک هفته کلاس آموزش کتاب خواندن ترتیب داده شد. آن ها که سواد خواندن داشتند به بی سوادان درس می دادند – تدریس شهروندی – واز انجائیکه کتاب به زبان تونگائی وجود نداشت، دریک روستای دور افتاده چند پسر شروع به نوشتن رومان ها به این زبان کردند. در کشور زیمبابوه شش زبان یا شاید بیشتر وجود دارد والبته رومان به همه زبان ها یافت می شوند ، رومان هائی سرشار از خشونت وقتل و خون ریزی و زنا.

سازمان ما ابتدا از جانب کشور نروژ و آنگاه کشور سوئد مورد حمایت قرار گرفت. بدون این کمک ها کتاب رسانی ما متوقف می شدو با این کمک ها بود که رومان های چاپ زیمبابوه و کتاب های راهنما به سوی مردمی که تشنه کتاب بودند روانه شد.

گفته می شود که مردم یک کشورصاحب دولتی می شوند که لیاقتش را دارند ، اما این در مورد مردم زیمبابوه صادق نیست. و ما باید به خاطر داشته باشیم که عطش و احترام ِ مردم به کتاب ربطی به دولت موگابه ندارد، بلکه به دولت قبلی - سفید ها مربوط می شود. از کنیا گرفته تا تنگه « امید بزرگ»، عطش ِ کتاب پدیده ای گسترده و همه گیر است.

به یاد خاطر می آورم که من نیز در خانه ای گلی با سقف کاهی بزرگ شدم. اینگونه خانه ها هر جا که نی و علف و گِل مناسب و دیرک جهت دیوارساختن وجود داشت، ساخته می شد.بطور مثال در انگلستان ساکسون. خانه ای که من درآن بزرگ شدم چهار اتاقه بود و پُراز کتاب. هنگام سفرازانگلستان به آفریقا پدر و مادرم با خودشان کتاب آورده بودند. از آن گذشته مادر بزرگم مرتبأ برای ما کتاب می فرستاد: بسته های بزرگ قهوه ای رنگ ِ حاوی کتاب بزرگترین شادی دوران کودکی ام. خانه ای گلی با انبوه کتاب.

پیش می آید که نامه ای از روستای دور بی آب و برق (درست مثل خانه گلی بزرگ ما که برق و آب نداشت) دریافت کنم : " من هم می خواهم نویسنده شوم، زیرا که خانه من درست به اندازه خانه شماست."  اما آیا این مشکل ماست ؟ نه.  نویسندگی و نویسنده از اندازه وشکل خانه ها بوجود نمی آید، بلکه این کتاب ها هستند که آنها را می آفریند.  شکاف اینجاست. مشکل ما اینجاست.

من به سخنرانی چند تن از آخرین برندگان جایزه نوبل گوش داده ام ، از آن میان به پاموک بزرگ. او می گوید که پدر بزرگش هزارو پانصدجلد کتاب داشته است. استعداد و زکاوت او ازهیچ بیرون نیامده است و به این سنت و رسم کهن بر می گردد.
به وِ اس نی پل بنگریم. او می گوید که وداهای هندی لحظه ای از حافظه ی خویشاوندان او پاک نشده وپدرش او را تشویق به نوشتن کرده است و چون به انگلستان آمد کتابخانه بریتانیا جایش شد: به این ترتیب او به راه و رسم و سنت قدیم متعلق است.

به سراغ جان کوتزی برویم. او نه فقط به راه و رسم و سنت قدیم تعلق دارد که او خود ِ سنت است: او در شهر کاپ ادبیات تدریس کرده است. و من بسیار متأسفم که هرگز شانس شرکت در کلاس درس او و استفاده از دانش عظیم و شهامت او را نداشته ام.
خلاصه اینکه پیش فرضیه ی نوشتن و خلق آثار ادبی ، وجود کتابخانه ها ، کتاب ها و سنت کتابخوانی است.
دوستی زیمبابوه ای دارم که دست بر قضا نویسنده و سیاهپوست است. او خواندن را از روی قوطی های مربا و کنسرو آموخته است. دوستم در منقطه ای سیاه نشین، جائی که من بارها با ماشین ازان عبور کرده ام، بزرگ شده است. خاک این منقطه شنی است وُ اینجا و آنجا چند بوته در آن سبز شده است. کلبه ها زشت و خالی اند و ابدأ شبیه کلبه های بزرگ و پاکیزه برگزیدگان نیستند. مدرسه ای – شبیه همان مدرسه ای که من وصفش را پیشتر آوردم وجود دارد. اودر این منقطه بر روی تپه آشغالی دایره المعارفی یافته ، خوانده و علم اندوخته است.

سال ۱۹٨۰ سال استقلال، گروهی نویسنده خوب زیمبابوه ای قد علم کردند،.زیمبابوه شد مکانی برای عرض وجود.این نویسندگان شاگردان « سیدر رُده سیا » مدارس خوب سفید پوستان بودند. و از آن تاریخ به بعد در زیمبابوه دیگر نویسنده ای سبز نشده. و نه حتا در دوران موگابه.

همه نویسندگان زیمبابوه ای مسیر سخت و دشوار سواد آموزی را پیموده اند. و من به یقین می توانم بگویم که برچسب قوطی های مربا و دایره المعارف های از رده خارج شده امری غیر معمول نیست. واینجا سخن ما بر سر کسانی است که تشنه ی اموختن و تحصیل بیشتر بودند. آنچه برای آنها وجود داشت کلبه ای با چند بچه ، مادری خسته از کار و مبارزه برای کسب غذا و لباس بود.
اما علیرغم همه ی دشواری ها نویسندگان آفریده شدندو این امر دیگری را به یاد ما می اندازد. و ان زیمبابوه ای است که خاکش کمتر از صد سال پیش به تصرف بیگانان در امده بود. شاید که پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها قصه گویان قبیله خود بوده اند: فرهنگ شفاهی. قصه ها از نسلی به نسلی منتقل شده و تاآنزمان که امکان چاپ آنها فراهم آمد و قصه ها به چاپ رسیده اند. چه شاهکاری.

کتاب هائی که از روی تپه های آشغال و فاضلاب هاتوسط سیاهان دستچین می شد ، متعلق به مردان سفید بود.
می توان یک مشت کاغذ (نه متن ماشین شده – که کتابی است ) داشت، اما این به ناشری خوش پرداخت نیاز دارد که مزد می دهد و کتاب ها را پخش و توزیع می کند. گزارش های بسیاری از شرایط چاپ و عرضه کتاب در آفریقا به دست من رسیده است. حتا در افریقای شمالی که برگزیدگانی زندگی می کنندکه سنت کتابخوانی دارند، چاپ کتاب تنها یک آرزوست.
من از کتاب هائی سخن می گویم که هرگز نوشته نشد، از نویسندگانی که موفق به یافتن ناشری نشده اند. صداهای به گوش نرسیده. نمی توان ابعاد هدر رفتن استعدادها و امکانات را تخمین زد، چرا که پیش فرضیه ی کتاب شدن یک متن، ناشر، مساعده و تشویق است.

نويسندگان اغلب از من درباره ی شرايط من هنگام نوشتن مي پرسند: "چکار مي کني؟ آيا با کامپيوتر مي نويسي؟ يا با قلم؟"  اما به نظر من پرسش ِ مهم اين يکي است: آيا جای خاص خود را يافته ای، اتاق خالي ای که تو را هنگام نوشتن در خود احاطه کند؟ اتاق خالي ، شکلي است از گوش فرادادن، توجه، کلماتي که مي آيند، کلمات فرم گرفته ی تو، افکار – الهامات و شرط زنده شدن ا شعار و داستان های مرده ، يافتن چنين مکاني است.  اين عادت نويسندگان است که هنگام بحث وگفتگو ازمکان واززمان  ِ  نوشتن از هم بپرسند: به آن رسيده ای؟ به آن مي چسبي؟

 اما اجازه بدهيد به مکان متفاوتي برويم. ما دريکي از شهر های بزرگ مثل ِ  لندن هستيم. پای صحبت نويسنده ی تازه ای  در ميان است. اگر نويسنده زن باشد ، بي ملاحظه مي پرسيم: سينه هايش چه اندازه  است؟ زيباست؟ اگر که نويسنده مرد باشد مي پرسيم: خوش صحبت و خوش مشرب است؟ البته ما داريم شوخي مي کنيم در حالي که اين ابدأ شوخي نيست.  ستاره ی نو شکفته ی ادبيات ستايش مي شود واحتمالا مبلغ هنگفتي برايش صرف مي شود. پاپارازهای ِ عکاس هم در گوش بي نوايش شروع  به وزوزکردن مي کنند.

 نويسندگان تقدير و ستايش خواهند شد، آنها به اقصا نقاط جهان دعوت مي شوند. ما قديمي ترها، که اين همه را ديده ايم ، دلمان برای تازه به ميدان رسيده ها که اصلا نمي دانند چه چيزی در حال وقوع است ، مي سوزد. نويسندگان  تازه به ميدان آمده شاد ندودلشان را به رويدادها خوش مي کنند. اما خوب است سالي بعد نظرشان را پرسيد. من خود به آنها گوش داده ام که گفته اند: " اين بدترين اتفاق زندگي ام بود. تعدادی از نويسندگان تبليغ شده ديگر يا چيزی ننوشته اند، يا آنچه دلشان خواسته و انديشيده اند ننوشته اند.  و ما قديمي ترها، در گوش های بي گناهشان خواهيم گفت:" داريش؟ جای مستعفي، مکان بايسته، جائي که صداهای خاص تو،  تورامورد خطاب قرار مي دهند-  فقط تو را، آن جا  که  مکان  آمال و آرزوهای تو ست؟ به آن بچسب و رهايش نکن.

اينجا همه به آموزش و تحصيل نيازمندند. درونم پراست از خاطرات آفريقا که هرگاه اراده کنم مي توانم دوباره زنده شان کنم. غروب خورشيد را در آسمان عصر، طلائي و ارغواني و زرد آتشي تجسم کن!  يا پروانه ها، شب پره ها و زنبورها بر روی بوته های خوشبوی « کالاهاری»؟ يا نشستن در ساحل زيمبابوه  وقتي روخانه در روزهای خشکسالي، سبز پررنگ و درخشان ميان علف های بلند زردکمرنگ ساحل، جائي که همه ی پرندگان آفريقا لانه مي کنند،  به جلو مي خزد. بله، دسته ی  فيل ها، زرافه ها، شيران و ديگر حيوانات و به آسمان شب بينديش ، سياه و زيبا، آلوده نشده و پراز ستاره.

اما من خاطرات ديگری هم از آفريقا دارم.  مرد جواني ، تقريبأهيجده ساله، در " کتابخانه اش" ايستاده و گريه مي کند. روزی يک آمريکائي از انجا ديدار کرده و کتابخانه خالي مرد را ديده و کارتوني کتاب  برايش فرستاده بود. مرد جوان کتاب ها را يکي يکي با وسواس تمام بيرون مي آورد و جلد پلاستيک مي گيرد. شايد بپرسيم: " آيا کتاب ها برای خواندن فرستاده نشده اند؟" ومسلمأ پاسخ خواهيم شنيد:" نه، کثيف مي شوند، من از کجا دوباره تهيه اشان کنم؟"  او مي گويد:" من چهار سال ِاضافه به مدرسه رفته ام، اما هرگز شيوه های تدريس را نياموخته ام." وبا التماس از ما مي خواهد برایش از انگلستان کتاب هائي بفرستيم که به او شيوه های تدريس بياموزد.

من معلم مدرسه ای را ديدم که بدون ِ کتاب درسي، بدون ته مانده گچ تخته سياه – گچ ها دزديده شده بود –  به شاگردان ِشش تا هيجده ساله اش با جابه جا کردن سنگ ها روی زمين موزون مي خواندو درس مي داد : " دودوتا ..." و به همين ترتيب.  و دختری را ديدم که سنش به بيست سال هم نمي رسيد. او نيز بدون  داشتن کتاب درسي ، دفترچه مشق ، مداد و غيره ، زيرآفتاب سوزان و کولاک گرد و غبار الفبا را با تکه چوبي روی شن ها مي نوشت  و به شاگردانش مي اموخت.

درسراسر آفريقا و در جهان سوم - ياهر نامي که به آن مي دهيم ، عطش تحصيل و آموزش رانزد مردم مي توان ديد. آرزوی پدران و مادران با سواد شدن فرزندانشان است و کسب تحصيل تنها راه رهائي ازفقر و تنگدستي.   بله تحصيل و آموزش که اکنون نزد مااينگونه مورد تهديد قرار گرفته است.

 از شما تقاضا مي کنم تصور کنيد دردوران خشکسالي در جنوب افريقا به سر مي بريد و در مغازه هندی در منقطه ای فقيرنشين ايستاده ايد. مردم ، والبته بيشتر زنان ، با انواع و اقسام ظرف برای آوردن ِآب به آنجا آمده  و صف بسته اند و انتظار آب گرانبها ئي را مي کشندکه هر روز بعداز ظهر با تانکری از شهربه آنجا حمل مي شود.   مردهندی دست هايش را برروی پيشخوان گذاشته و زن سياه  پوستي را نظاره مي کند که بر روی انبوهي کاغذ که انگار برگهای کنده ی کتابي باشند، خم شده است.زن در صف ايستاده و مي خواند:" آنا کارِنينا".

او شمرده مي خواند و کلمات را در دهانش شکل مي دهد. کتاب به نظر دشوار مي آيد. او زن جواني است با دو بچه که از دامنش بالا مي روند. زن بادار است. هندی از دست ِ شال گردن  زرد ِ خاک گرفته ی زن که مي بايستي سفيد باشد،  ناراحت به نظر مي رسد.  سينه و بازوها ي زن زيرلايه ی ضخيم گردو خاک پنهان است و مرد بيقرار وناراحت .

همه ی صف کشيده ها تشنه اند و آب مي خواهند واز آب خبری نيست. مردِ عصباني مي داند آن سوی ِ ابرِ خاک کساني از تشنگي مي ميرند. قبلا برادربزرگتر ش مغازه داری مي کرد ،اما گفته مي شود که اوازخشکسالي سخت مريض  شده و آنجا را به قصد شهر ترک کرده است.

مرد کنجکاو است. به زن مي گويد :" چي مي خوني؟"  دختر پاسخ مي دهد:" در باره روسيه."  او که خود نمي داند روسيه کجا ست ، از زن مي پرسد:" مي دوني روسيه کجا قرار دارد؟" زن جوان  که چشم هايش از گرد و غبار سرخ شده ، با عزت  واحترام تمام  به مرد نگاه مي کند:" من از همه شاگرد های کلاسم زرنگتربودم. معلمم گفت که من زرنگترين شاگردانش بودم."  او دوباره به خواندن مي پردازد وبرآن است که قطعه ای راتا به آخر بخواند.

مرد هندی به کودکان کوچک زن نگاهي انداخته و فانتائي سوی آنها دراز مي کند ، اما مادر مي گويد:" فانتا بچه ها را بيشتر تشنه مي کند."  مرد هندی مي داند که او اجازه چنين کاری را ندارد، اما خم مي شود و دو ليوان پلاستيکي را از سطل پلاستيکي پر آب پشت ِ پيشخوان پُر مي کند و به بچه ها مي دهد. بچه ها آب  را يکجا مي نوشند و اودهان زن را مي بيند که تکان مي خورد. ديدن آن دهان ِ تشنه دلش را به درد مي آورد و ليواني آب  به زن  مي دهد.

حال زن سطل پلاستيکي اش را به سوی مرد دراز مي کند تا مرد آن را پر کند. او و کودکانش مواظبند تا قطره ای به زمين نچکد. و بعد دوباره روی کتاب خم مي شودوآهسته مي خواند. تکه کتاب نظرش را به خود جلب کرده است و او آن قطعه را چند بارمي خواند. 

"شال سفيدِ روی موهای سياهش، مهرش به بچه های آويخته به دامنش، اضطراب  وانتظار رسيدن خواستگار، انتظارمردی که او دوست داشت،  وارنکا را دلکش و جذاب تر مي کرد. سرگي ايوانويچ با نگاه پرتمنايش به سويش رفت. زن را که ديد ياد حرف های خوبي که در باره ی زن زده مي شد در ذهنش دوباره زنده شد.حال بيش از هر وقتي درمي يافت که حس خاصي به زن دارد، حسي که او فقط يکبار، روزی دردوران جواني اش تجربه کرده بود. شادی ِ با او بودن رفته رفته در او قوت مي گرفت وتا آن  لحظه که او قارچ بزرگ تازه يافته اش را که پائي باريک و حاشيه های آويخته داشت، در سبد زن گذاشت و در چشم هايش خيره شد. چهره ی گل گرفته اش را ديد که از شادماني و ترس مي درخشيد. سرگي ِ شرمگين با لبخندی نگاهش را پاسخ داد که حرف های زيادی داشت."

کاغذ صفحات کتاب روی پيشخوان کنار چند هفته نامه قديمي ، صفحات روزنامه و دختران بيکيني پوش قرار دارد.   لحظه ی ترک مغازه هندی وگرفتن راه نيم ساعته روستايش رسيده است. وقتش رسيده... زنان در صف فرياد مي کشند و شکوه و گلايه مي کنند. اما مرد هندی عجله ندارد. او مي داند راه بازگشت به خانه چقدر برای زن  ودو کودک تازه پا گرفته اش ، دشوار خواهدبود. مرد مي خواهد کتاب را به اين زن خرامان با آن شکم بالا امده بدهد، اما مطمئن نيست که او چيزی از کتاب سر دربياورد.  بله اينطور است . اما چرا دو سوم کتاب " آنا کارنينا" روی پيشخوان در مغازه ای غير قابل توجه قرار دارد.

پيش مي آمد که کارمند عالي رتبه سازمان ملل هنگام سفر بر فراز اقيانوس ها يک جلد رومان خريداری کرده و با خودبه هواپيما مي برد. برروی صندلي« بيز نيس کلاس »  اش که مي نشست، کمر بندامنيتي اش را مي بست، نگاهش را به دور و بری هايش مي انداخت و کتاب را به سه قسمت تقسيم مي کرد. او يقين داشت که  با قيافه های آشفته، يا  کنجکاو يا شايد هم با چهره های خشنوداطرافيان  روبرو مي شود. پس طوری که همه بشنوند بلند مي گفت: " من هميشه در سفر های دور و دراز اينکار را مي کنم. آدم نمي تواند ساعت ها بنشيند و کتاب سنگيني را در دست بگيرد."

رومان سنگيني بوددر قطع جيبي و اومرد ی با عادت ِحرف زدن و مخاطب داشتن.  حرف مي زد و خود را افشا مي کرد:" من هميشه هنگام سفر اين کار را مي کنم." "اين روزها سفر کردن دردسر دارد."

کارمند عالي رتبه سازمان ملل به محض نشستن يک بخش پاره شده ی " آنا کارنينا" را باز کرد و خواند. و چون مردم ِ کنجکاو و غير کنجکاو به سويش نگاه کردند به آنها اطمينان داد که : " نه، به واقع اين تنها راه سفر کردن است."  بار دوم بود که کتاب را مي خواند.از کتاب خوشش آمده بود و حال مي خواست مزه ی روماني را که حکايتش را خوب مي دانست دو چندان کند.

قسمت اول را که تا آخرخواند مهماندار هواپيما را صدا زد تا آن را به دستش منشي اش که بر روی صندلي ارزان تری نشسته بود بدهد. به اين ترتيب بخش های  رومان قطورو مثله شده ی  روسي به ته هواپيما مي رسيد وهربار کنجکاوی مردم وعکس العمل های  مختلفي را برمي انگيخت.  بعضي ها استقبال مي کردند، بعضي ها شديدأ انتقاد. البته اين روش زيرکانه باعث مي شد که همه کتاب"  آنا کارنينا" را بخوانند و از آن تأثير بپذيرند وهرگز آن را فراموش نکنند.  

در لحظه های انتظار زن جوان خود را به قسمت پائيني پيشخوان آويخته ، در حالي که کودکانش از دامن او بالا مي روند. او زن مدرني است و شلوار جين پوشيده است، اما روی شلوار دامن پشمي ضخيمي پوشيده که لباس سنتي مردم اين ناحيه است. کودکان به راحتي مي توانند ازچين  های دامن  بالا گرفته و خود را بياويزند.  او مي داند که نظر مرد جلب کرده ومرد دلش به حال او سوخته است. نگاهي سرشار از سپاس و تشکر به مرد مي اندازد و بعد به سوی کولاک ابرهای خاکي از مغازه بيرون مي رود.   بچه ها ديگر قدرت گريه کردن ندارند، حلقشان پر ازگردو خاک است.  و سنگين.  قدم برداشتن از ميان توده ی غبارنرم زير پاها هم  سنگين است . سنگين، سنگين – اما او به مشقت و سختي عادت دارد. افکارش پيش قصه ای است که خوانده. " او درست مثل من شال سفيد بر سر دارد، و همچنين بچه داری مي کند. او مي توانست من باشد. ان دختر روسي. و آن مرد که عاشق اوست و مي خواهد از او خواستگاری کند. (اين را در قسمتي از کتاب پاره خوانده است.) بله، مردی مي آيد و مرا و فرزندانم را از اينجا با خود خواهد برد."

خود را به زحمت به جلو مي کشاند. سطل روی شانه هايش سنگين است. نيمه راه مي ايستد و آن را بر زمين مي گذارد. بچه هاغرولند کنان  دو سرسطل رامي گيرند. او تصميم ندارد سر سطل را بردارد ، زيرا که باد مي وزد و خاک را به دورن آن مي کشاند. نه تا رسيدن به خانه سرش را بر نمي دارد.و به بچه هايش مي گويد : "صبر کنين" ،"صبر کنين".  او بايد نفسش را تازه کند و به راهش ادامه دهد. با خودش فکر مي کند.  " معلمم برايم تعريف کرد که کتابخانه ای پراز کتاب در يک خانه  بزرگ وجود دارد. کتابخانه ای که بزرگتر ازاين " خريد با عجله " است". لبخند مي زند و به راهش ادامه مي دهد و باد بر صورتش خاک مي پاشد. و همينطور با خودش فکر مي کند :" من با هوشم. معلم گفت که من باهوشم. او مي گفت که من باهوش ترين شاگرد مدرسه ام. فرزندانم هم بايد مثل خودم باهوش شوند. من آن ها را به کتابخانه بزرگي که پراز کتاب است خواهم برد. آن ها به مدرسه خواهند رفت و معلم خواهند شد. معلم من مي گفت که من مي توانستم معلم شوم.  بچه ها م بايد جای ديگری، دور از اينجا زندگي کنند و پول در بياورند. آن ها بايد نزديک کتابخانه ی بزرگ زندگي کنند و سعادتمند باشند."

ااين سؤال پيش مي آيد که آن برگ های رومان روسي از کجا روی پيشخوان مغازه هندی آمده بود. و حکايت زن داستان خوبي مي توانست بشود. شايد روزی کسي بيايد و قصه ی زن را  برای ما بگويد.  

زن بيچاره  سلانه سلانه به راهش ادامه مي دهد، زنداني فکر ِ آبي که بايد به کودکانش  خواهد داد و چون به خانه برسد خود نيز چند جرعه ای خواهد نوشيد. و به همين روال... از ميان  غبار وحشتناک و خشکي آفريقا.

ما معياری سست و بي پايه ايم ، ما در جهان  ِ ما، جهان ِتهديد شده ی ما. ما طعنه و بي ملاحظه گي را  خوب آموخته ايم.  حال ما ديگر از بعضي واژه ها استفاده نمي کنيم، چرا که انها کهنه و قديمي شده اند. اما شايد وقتش رسيده که اين کلمات را دوباره زنده کنيم. مامالکان خزانه ی ادبيات هستيم – گنجينه ی ادبي که به دوران مصر قديم، يونان و روم برمي گردد. ما مي توانيم اين گنجينه را دوباره کشف کنيم، دوباره همه آنهائي که سعادت ديدار دوباره گنج را دارند. يک گنج.  تصورش را بکنيد اگرما اين گنج را نمي يافتيم، چقدر پوچ و خالي بوديم. ما وارثان ِ زبان، شعر، داستان ها هستيم و بايدامانتدارباشيم .اين ارث پايان پذير نيست و تا ابد پاياست.  

ما از راويان قديمي که نام عده ای از انها را مي دانيم و عده ناشناس مانده اند،  داستان ها و قصه ها را به ارث برده ايم. پيشينه ی راويان به دوردست های تاريخ برمي گردد، به فضای بازی در دل جنگل گرد ِ گُل ِ آتشي ، جائي که جادوگران پير مي رقصند و آواز مي خوانند.چرا که ما مي دانيم ارث ادبي ما از آتش و جادو و تماس با ارواح  نشأت گرفته است. يعني آن چه که تا به  امروزهنوز باقي است. شماسراغ هرداستان مدرني که برويد، لحظه ای را خواهيد يافت که با آتش وصف مي شود-آنچه که ما الهام مي ناميم به سرچشمه قديمش برمي گردد، به يخ و آتش و بادهای شديد که ما و جهان ما را شکل بخشيده است.   قصه ها در تک تک ما زنده اند. روايان نيز هميشه کنار ما هستند.

اجازه بدهيد تصور کنيم دچار جنگ شده ايم، همه ی ما توانائي تصور ترس و وحشت را داريم. اجازه بدهيد خيال کنيم آب روخانه ها و درياها بالا آمده و شهر های ما را در خود گرفته است... قصه با حادثه همراه است ، با هرآن چه که پيش مي آ يد. زيراکه قوه ی تخيل ما با ماست، بد يا خوب ، ما را شکل مي دهدو مي آفريند. داستان ها از آن ِ ماهستند. وقتي ما خُرد و درهم شکسته  و زخم خورده ايم، راوی است که به ما نيروی تازه مي دهد. راوی است که رؤيا ها و افسانه ها را مي آفريند، او مرغ سعادت ماست.  راوی مائيم که وقت ِ آفرينش از هميشه بهتريم.

ما شايد خيال مي کنيم از آن دختر بيچاره که از ميان گرد و غبار به  سوی خانه مي رود و آرزوی تحصيل در سر مي پروراند، بهتريم –  ما که شکممان سير است و کمد هايمان از لباس لبريز و داريم از اصراف و زيادروی خفه مي شويم؟ من تصور مي کنم همان دختر و زناني که سه شبانه روز غذا نخورده  بودند اما از کتاب وتحصيل حرف مي زدنند سرانجام به ما نشان خواهند داد ما کي هستيم.
نهم دسامبر دوهزارو هفت  / استکهلم

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

متن سخنرانی خانم دوریس لسینگ در روزنامه ای صبج سوئد به چاپ رسیده است و ترجمه بالا از متن سخنرانی که روزنامه سونکا داگ بلادت هشتم دسامبر دوهزار و هفت – بخش فرهنگی صفحه ده تا سیزده به چاپ رسیده است، صورت گرفته.
- دوریس لسینگ برنده جایزه نوبل سال ۲۰۰۷ ۲۲ اکتبر ۱۹۱۹ در شهر کرمانشاه در ایران متولدشد.
اسامی :
Zimbabwe - Mugabe – Kenya – Pamuk – V S Naipaul - British Library – John Coetzee – Kapsatden – Sydrhodesia -
Zimbabwe – Kalahari – Anna Karenina -  Varenka – Sergej Ivanovitj -
 

 

 |  بازگشت به صفحه اول  |                                                                               |  باز گشت به بالای صفحه                                                                         |  فارسی